چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

این منم ... من که اکنون آرام و صبور بر ارتفاعات دست نیافتنی ذهن نشسته ام ...!

نشسته ام ؟! بله قطع به یقین الان نشسته ام ! چون دیشب که رفیق جانِ مان کشیک معین تشریف داشتند که همانا خوش به حال ایشان، عملیات سختی را پشت سر نهاده ام ! عملیات پارتیزانی ! القصه که ما در سالن خیره به تلویزیون مشغول استراحت ذهن بودیم و همانا خیلی خوشحال برای خودمان کز کرده بودیم که به ناگه احساس کردیم جنبنده ای او نیز خیلی خوشحال از گوشه چشممان رد شد ! سر چرخانده و نظاره نمودیم که حجم سیاه یا شاید قهوه ای چاق و چله و بسیار زشت و چندش آوری از زیر درب ورودی ساختمان داخل گشتندی و خیلی ریلکس، با پاهای شاید نشسته و کاملا بد ترکیبش خرامان خرامان روی سنگ های سفید قدم زده به طرف کتاب خانه و کتاب های نازنین مان می رود ! و اما، ما که برای چند ثانیه ای کل فک مان از این حجم وقاحت و خونسردی و نه ترس و  انزجار و کُپ کردگی، نه قطعا نه ! به پایین سقوط کرده بود به ناگه چون تیری از چله کمان رها گشته و به سمت آشپزخانه یورش بردیم و یک عدد گاز اشک آور که همانا خدا پدر سازنده اش را بیامرزاد از کابینت بیرون کشیدیم و چون صاعقه بازگشته و ...

و اما ادامه ماجرا ...


بچه زنده -
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

کلاس زبان خیلی خوبه ... افتاده روزای زوج، مثل امروز ... ساعت 4:30 تا 8 شب ... فکر نمی کردم تا این حد باحال باشه ! واقعا امیدوارم برای دکتری ... می خوام یه درد دل بکنم !!! هنوز هیچی شروع نکردم. جزوه ها و کتاب هایی دارم که متاسفانه نیاز هست که پرینت بگیرم و هنوز این کار رو نکردم یه جورایی یه کمی سست شدم :)) اومدم مقاله بدم گفتم چه کاریه اول بزار بعد از یه مدت کارایی که دلم می خواسته انجام بدم حالا می بینم هر چی میرم جلوتر اینقدر جذابه همین کارای کوچولو که نمی تونم دل بکنم دوباره برم سر درس :| اصلا خیلی زیادن منم که یکی یکی عین لاک پشت انجام میدم که قشنگ ذوق و شوق و کیفش بره تو روح و روانم :)) بهانه از این بهتر ؟! از این باحال تر ؟! از این جذاب تر ؟! داریم مگه ؟! ولی آخه شِرا باید اینجوری باشه ! بدِ ماجرا اینجاست که یه خودِ مغرور و لجباز و یک کلام و البته تا حدودی فرهیخته ای هم هست درونم که خب آخر هر فکری در مورد دلبخواهی هام ! با عصبانیت میگه اصلا هر کاری دلت می خواد بکن ! هنوز چند ثانیه نگذشته یه جور خشمگین تر میگه داری هر کاری دلت می خواد می کنی ها ! بعد کاملا اعصاب ندار تر یه هو داد می زنه میگه اصلا حق نداری هر کاری دلت می خواد بکنی بچه پر رو چه معنی داره !!! زورش زیاده بی اعصاب آخرش می بینی همین منو هول میده اون وری ...

برای ناهار قرمه سبزی گذاشتم بِپُخه :) بچه زنده خودش دلش داره قِنج میره آخه طبق معمول صبحانه نخورده :/ چون کلاس زبان داشته همه کاراشو کرده فقط گلدوناشو آب نداده ...

پی نوشت : دلم خیلی خیلی براش تنگ شده ... زنگ زده بود برای تشکر ... صداش خوب بود اما نه خوشحال ... خب معلومه البته ... پشت تلفن گفت بالاخره سربازی اون روش رو هم به ما نشون داد ...! مریض شده بود سخت ظاهرا ... کاش نگفته بود ... کاش نشه هیچ وقت ... می دونه چقدر خاطرش عزیزه ... یه غمِ خاصی گرفتم ...غمِ خواهری که برادرش نیست ... خیلی کشنده ست ...

من برم گلدونامو آب بدم ...


بچه زنده -
۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

خب خب خب ... ماه رمضون هم که تموم شد ... یک سال دیگه هم تنِ مون سالم و سلامت بود خدا رو شکر ... نیمه دوم ماه رمضون یه کم سخت گذشت به من ... منِ گرمایی همیشه تشنه که تو روزای معمولی تابستون صبح کله سحر موقع نماز هم آب می خورم، تا موقع افطار از تشنگی هلاک بودم ... واسه همین دو سه روز آخر رو یواشکی زدیم به جاده :) باحال بود ... خوش گذشت :)

هنوز سه ماه نشده از شمال برگشتیم ! خدایا این شمال رو از ما نگیر :| بعد عید فطر خیلی شلوغ شد یه دفعه ! چون هم ماه مبارک تموم شد هم شروع تابستون بود رسما ! لب ساحل عمومی بابلسر موقع شلوغی واقعا منظره خوبی نداره همه با هر وضعی توی آب میرن متاسفانه و ساحل هم که رسما تبدیل شده به زباله خونه ! یعنی واقعا اوج همت یه عده اینه که فقط آشغالاشون رو تو نایلون پلاستیکی کنن ! همین ! انگاری باز باید یکی پیدا بشه این آشغالا رو جمع و جور کنه ببره تا سطل زیاله ! والا منی که حتی دستمال کاغذی و پلاستیک فریزر ها و یه تیکه کاغذ برچسب رو شیشه ها رو جدا می کنم خیلی حرص خوردم ...

بماند ... در این مقوله که حرف حساب زیاده ! کلی حرف منقول و غیر منقول دیگه دارم که هنوز مونده ! مثلا یکیش این که دیروز رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم ... دوره فشرده مکالمه ... فکر کنم از یکشنبه شروع میشه و یک روز در میون ... بقیه حرفا هم باشه بعد :)


بچه زنده -
۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۶ موافقین ۲ مخالفین ۰
به نظرم آشپزی کردن در کل چیز خوبیه ... اما در جزء گاهی نه تنها چیز خوب و باحالی  نیست با تنها که حال آدم رو هم میگیره :| مثلا همین سحری درست کردن که من هر دفعه کلی وقت و مغز می ذارم که چی بپزم که میلم بکشه بتونم بخورم چون ماه رمضون متاسفانه خیلی خوش غذا نیستم واقعیتش ! و گرنه که هم کامل آشپزی یاد گرفتم تو این یه سال هم اگه ریا نباشه دستپختم خیلی خوب شده ! بعدش هم این رفیق ما که کلا بی ادعاست بنده خدا :| می مونه خودم ... اصلا مشکل منم من :| معلومه دیگه عادت های غذایی بین افراد یه خانواده متفاوته چه برسه به شهرهای مختلف کشور ... در مورد افطار و سحر که دیگه عجیب غریب ! مثلا ما عادت داریم افطار نون و پنیر و سبزی و نهایتا سوپی آشی چیزی می خوریم ! اون وقت سحری مثل وعده ناهار و شام پختنی درست می کنیم ! حالا قسمت جالبش اینه که وقتی افطاری مهمونی میدیم یا میریم به غیر از سوپ و آش یک دو نوع غذای به قول بنده خشک هم حتما هست دیگه ! منتها بعضیا عادت دارن وعده سحری رو مثل صبحانه می خورن و افطاری رو مفصل دیگه ... پیچیده شد یه کمی !!! بگذریم به هر حال من، افطار، فقط نون و پنیر و سبزی و سوپ، سحری هم که هر چی کَرَمتونه دیگه :)) هر چی خوشمزه تر بهتر :) که البته اینو همه می دونن ...!
حالا می رسیم به قسمت خوب آشپزی ... برای من کیک پختن اون قسمت قشنگشه :) هر چند اجالتا دو تا قالب یه شکل دارم و خب بالطبع همیشه ظاهر کیک هام شبیه همدیگه ست و طعم پودر کیک ها هم نهایتا فقط بین دو یا سه طعم مورد علاقه تغییر می کنه اما باطنشون قطعا فرق می کنه ! 
نه دُرُغ گفتم :)) همه چی عین همه فقط مناسبت ها و بی مناسبت های کیک پختنم فرق می کنه همین ! ولی به هر حال من خوشحالم ! چون نکرده کار که کار کند پروردگار نگاه کند ... ان شاءالله :))
مناسبت این دفعه هم تولد 34 سالگی رفیقِ راهمان بود ... 20 اردیبهشت ... بعد از افطار ...
بچه زنده -
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰

دیروز حدودا ساعت شش بعداز ظهر تلویزیون رو روشن کردم یه شبکه ای داشت آموزش یه غذای محلی خیلی شیک و مجلسی رو نشون می داد و از قیافه شمعلوم بود چقدر خوشمزه ست :| اونم چی درست زمانی که کمی و البته فقط کمی ضعف سراغ آدم میاد ! بعد که تموم شد شبکه رو عوض کردم و از قضا اون شبکه هم چیزای خوشمزه خوشمزه درست کرده بودن دورهمی و داشت نتیجه کار رو نشون می داد ! حالا ما که از اوناش نیستیم ولی خدا خیرتون بده دقیقا چند به چندین ؟! طرح استقامت سنجی مخاطبی چیزیه ما بی خبریم ! شاید آدم دلش بخواد خب !

بگذریم دیگه کم کم داره تابستون میاد ... البته تقویمیش ! چون الان زیاد زیاد همه جای کشور تقریبا خرما پزون هست ! منم که فعلا بیکار تراس کوچولوی خونه خودمون رو خوشگل موشگل کردم و منتظرم علنا تابستون بشه برم برای برداشت محصول !!! کولاک کردم :| چیز میز کاشتم ... خیار، بادمجون، گوجه فرنگی، فلفل :) البته هنوز در حد نشاست که از نمایشگاه گل خریدم و امیدوارم که به امسال برسه و بشه برداشت محصول کرد :| 

این عکس واسه یکی دو روز قبل از عیده ... الان فرق کرده یه کم پر و پیمون تر شده عکسای جدیدشو میذارم حتما :) زمستون یه پلاستیک بزرگ دور نرده های لبه تراس کشیده بودیم تا همین یه ذره جا گلخونه بشه ! و خوب هم جواب داد چون هم سرما تو اتاق نمیومد هم هواش خیلی باحال شده بود ... همه آدما دلشون سرسبزی می خواد ... آب می خواد ... باغ و بهشت می خواد ... منتها وقتی نمی رسن بهش، به یه باغچه کوچیک به یه گلدون یا یه حوض هم قناعت می کنن !



پی نوشت : مگر نه اینکه آدمی از بهشت آمده ... پس حتما دلش دوباره بهشت خواهد خواست ... با باغ ها و نهرهایی که تا ابد در زیر درخت هایش جاری باشد ...

بچه زنده -
۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

ریحان جان میگه یه چیزِ خوب می خوام ... یه چیزِ خوب بده ... یه چیزِ خوب بخر ... تو اکثر خواسته هاش یه کلمه خوب هست و این تو لغت نامه من چیز کوچیکی نیست ... زیادی خوبه دوست می دارم :) الان درست زمانیِ که خیلی خیلی خوشگل حرف می زنه به طوریکه میشه درسته قورتش داد ...! به همین سادگی به همین خوشمزگی ... البته یه کم سینِ ش می زنه :))

بچه زنده -
۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰

یه توصیه بچه زنده ای می کنم همانا همگی تو این ماه مبارکی رستگار بشیم بره ! بابا اگر کاری هست که از دستمون برمیاد یا وظیفمونه یا قولشو پیش پیش دادیم بهتره یه جوری انجامش بدیم که طرف رو بیخودی شرمنده خودمون نکنیم که عذاب وجدان بگیره یا پشیمونِ زار بشه ...! خدا رو خوش نمیاد ! دیگه خونه پُرِ پُرش با دو تا تعارف رد شه بره ! والا به خدا ...

ببین بعد افطاری چه جوری آدم رو از هم از هم درمیارن :|

بچه زنده -
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴ موافقین ۲ مخالفین ۰

من آمده ام وای وای من آمده ام ...! چه چیزا که اتفاق نیفتاده چه چیزا که نمی خوام بگم چه کارا که نکردم چه حرفا که نمونده چه عکسایی که نزاشتم ...! ( دیالوگ کاملا مشهدی ست ) خودم هم نمی دونم چرا از آبان سر و کله م اینجا پیدا نشده ؟! کی باور می کنه :| البته که می دونم فقط قصه حسین کردِ شبستری ست که خب ترجیحا به نفع همه ست که منظومه ش رو طی چند وقت بنویسم مثلا ! 

سوم خرداد سالگرد ازدواج من و آن آقای خوب بود :) روز عروسی و شولولولولو !!! پارسال روز بعد از نیمه شعبان ... و من دقیقا روز قبلش حوالی ظهر اومدم اینجا و نوشتم :) یکسال گذشت به همین زودی ... به همین خوبی و خیری ... خدا رو شکر بی نهایت ... و البته باید خاطر نشان کنم که برای همیشه روز سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر و روز عروسی خواهد بود :| بس که انقلابی ام من ! یادمه قبلنا یه بار دیگه این جمله رو گفته بودم و فخرش رو هم فروخته بودم ولی خب خالی از لطف نیست دیگه این روزای شانسیِ انقلابیِ من !

مثلا همین الان، نگا چه روز خوبی دوباره اومدم اینجا ! روز اول ماه مبارک ... بس که مذهبی ام من، قشنگ معلومه ! و خب قطعا این هم ربطی به ریا و این دنگ و فنگا نداره ... کیه که ندونه ! همه می دونن ...! ( خدایا منو اول ببخش بعد بکش لطفا ! )

باید بگم که ...


بچه زنده -
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر
دیروز بعد از یه سه چهار ساعتی سر و کله زدن با بچه های دبیرستانی که حالا به مدد تالیف کتاب جدید هفته ای یکی دوبار احضار میشم حضورشون !!! گفتم یه سری به بالش برسونم. غم خواب داشتم عجیب ... و همه می دونن یه وقتایی غم خواب چه غم بی رحم و بزرگیه ... 
القصه دیروز بعد از ظهر یه خواب عجیب غریب بامزه دیدم ... خونه اولی و حیاط بزرگش و زیر زمین و منو یه لاک پشت کوچیک و یه لاک پشت بزرگ ! البته منم کوچیک ... این تیکه هاشو فقط یادمه که دنبال لاک پشت بزرگه بودم تندتر از من می دوید !!! رفت تو زیر زمین قایم شد ... لاک پشت کوچیکه رو اما گرفتم :| بهش یه کم سیب دادم خورد بعد بقیه سیب رو انداختم دیدم لاک پشت بزرگه اومد بیرون و با ولع خورد. اون وقت یه هو آدم شد :| تاکید می کنم خوابه دیگه خواب ...! لاک پشته سیب خورد آدم شد به همین خواب قسم ! اون وقت سه تایی با هم یعنی من و لاک پشت کوچیکه و اون آدمه که اولش لاک پشت بود از زیر زمین اومدیم بیرون ... بعد تو حیاط کنار پله ها اون آدمه برای منو یکی دیگه که یادم نیست دقیق کی بود تعریف کرد که از اول آدم بوده و تو همین خونه زندگی می کرده وقتی مرده به یه دلیلی که اولش بعد از خواب یادم بود الان نیست از خدا خواسته که لاک پشت بشه و شده !!! همین جا از خواب بیدار شدم ! از قضیه تناسخ رد شده در اسلام و حرف زدن آدم لاکیه که بگذریم باید بگم خونه اولیه تازه ساز بود و ما اولین ساکنانش بودیم :)
این که چیزی نیست دو هفته پیش تقریبا خواب می دیدم یه هدهد (شانه به سر) گیر افتاده تو اتاق به بدبختی نجاتش دادم بعد شروع کرد به حرف زدن :| با چه هیجانی مان جان اینا رو صدا می زدم که بیان ببینن داره حرف می زنه که از شدت هیجان پریدم از خواب ... خداییش این یکی دیگه یه جورایی مذهبیه اصلا ! بلکه استغفرالله هدهد حضرت سلیمان بوده :) ولی این خوابه خیلی خوب بود واقعا، یادمه وقتی بیدار شدم حسابی ذوق زده بودم تو یه حالتی بین خنده و هیجان عمیق ... 
لازم به ذکره که بگم قبل دو تا خواب هیچ گونه غذایی نخورده بودم :|
پی نوشت : همچین بدم نمیاد در ادامه خواب پروانه ای، مورچه ای، پاندای خنگی، کووالایی چیزی ببینم ... زرافه و فیل رو هم دوست می دارم منتها به نظرم حجمشون یه کم واسه خواب های یکی دو ساعته زیاد باشه تو خوابم جا نشن :)
بچه زنده -
۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر

امروز همه حال و هوام خلاصه شد تو این شعر زیبای سرکار خانوم " مژگان عباسلو " ی عزیزم ...

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است
هر شاخه‌ی با برگ گلاویز قشنگ است

هر خش‌خش خوشبختی و هر نم‌نم باران
تا یاد توام هرکس و هرچیز قشنگ است

کم‌صبرم و کم‌حوصله دور از تو، غمی نیست
پیمانه‌ی من پیش تو لبریز قشنگ است

موجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن پرهیز قشنگ است

بنشین و تماشا کن از این فاصله من را
فواره‌ام، افتادن من نیز قشنگ است

بنشین و ببین زردم و نارنجی و قرمز
پاییز همینست، غم‌انگیز قشنگ است…

بچه زنده -
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰