چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

چیزهایی هست که نمی دانی ... - هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست ... این فقط و فقط یک همین جوری برای من است همین ...

مثل هر سال از طرف دانشگاه دانشجوها رو دارن می برن اردوی راهیان. فرصت ثبت نامش هنوز چند روزه دیگه مونده. من خیلی دلم می خواد برم و ان شاءالله که میشه ... هیچ دلواپسی ندارم جز تنهایی مامان و بابا ... تنها می مونن یه هفته و من دلم نمی خواد اینجوری باشه خیلی صحبت کردم باهاشون از یه طرف خیلی اصرار می کنن که برو یعنی اصلا خیلی خوشحال شدن فکرشو نمی کردم خوب ! و از یک طرف من هر چی میگم بیاین شما هم برید شمال من خیالم راحت باشه میگن حالا تو برو ثبت نام کن ! موندم همین طوری. کاش قول می دادن ... اگه یه راهی پیدا بشه که اونا هم راهی بشن یا حداقل من یه طوری خیالم راحت بشه، میرم حتما ... اصلا دلم رفته از روزی که اطلاعیه شو دیدم ... امید به خدا ... اگر رفتنی شدم و راهی سفر حتما حلالیت می گیرم از همه جزیره ای ها ...

می خوام اعتراف کنم یا شاید وصیت مثلا ...! :)

یه چند وقتی هست خیلی عمیق فکر می کنم راجع به خیلی از چیزها و بیشتر از همه به خودم و زندگی خودم و کارهایی که می خواستم و می خوام انجام بدم :)) خدا بخیر کنه ! :|

یه مسائلی تو این یکسال و چند ماه به وجود اومد (و نمی دونم چرا تموم نشد !) که یه جورایی ناخواسته باعث شده بود رسما زندگی شخصی خودم رو رها کنم (نه فقط من البته ! من هم به نوعی، بیشتر از بقیه شاید) در نتیجه همه جوره مسائل مربوط به زندگی آینده مو رو به هر شکلی که ممکن بود کنار زدم ... و بدتر از همه این که خیلی وقت ها خیلی تابلو این کار رو کردم و خوب در نهایت تاسف می دونستم که این در شان و شخصیت من نیست دیگه واقعا :| ولی خوب همه چیز توی ذهنم به هم ریخته بود و تنها راهی که به ذهنم می رسید همین بود که موضوعات شخصی خودم رو در اون زمان نادیده بگیرم ... نمی دونم شاید هم در خیلی از موارد عمدا سعی کردم خودم رو فراموش کنم چون فکر می کردم وقتش نیست، چون اینقدر درگیر بودم که حوصله فکر کردن به یه چیز دیگه زیادی برام روی اعصاب بود و به عبارتی ظرفیت فکر کردن بهش  رو هم نداشتم ! به هر شکل این قضیه تا همین هفته پیش به همین منوال گذشت تا اینکه آخرین تیرم رو هم زدم ... دیگه هیچی تو خشابم نموند :) به همین سادگی به همین خوشمزگی ! تمام راه هایی رو که فکر می کردم امتحان کردیم جاهایی رفتم که در مخیله م هم نمی گنجید یه روزی قسمت بشه ببینم ! اتفاقای مختلف آدم های مختلف تکرار کردن یه قصه چند خطی یکسال مونده و نتیجه ای که علی رغم تمام تلاش های من حاصل نشد ... و من هفته پیش به کلی ذهنم از همه چیزهای مربوط به اون موضوع خالی شد خالی خالی ...! دیگه هیچی وجود نداشت ... باورش یه کم سخت بود هم برای خودم هم برای ... رفتم تو خلسه :) آخه تا اون موقع هر بار منتظر جواب راهی که رفته بودم می موندم با خودم می گفتم اشکال نداره این نشد میرم این کار رو می کنم ان شاءالله میشه. اینقدر راه پیدا کرده بودم برای کمک که همیشه یه چیزی تو ذهنم بود یه چیزی جلوی راهم سبز میشد برای ادامه دادن مسیری که دارم میرم ! یه کاری که هنوز میشد بهش امیدوار بود. یکسالِ تمام ... میشه فکرشو کرد ؟! چه روزهایی رو گذروندم ... ولی هر چی بود هفته پیش دیگه تموم شد ... راه های من و دیگران تموم شد و خدا عالمه این قضیه به خودی خود کی قراره تموم بشه پایانش که از اولش مشخص بود خیر نیست اما زمانش بود که باعث اذیت و عذاب همه شده بود ... یکسال تمام تمام عُنُق بودن هام واسه یه موضوع بود تمام ناراحتی هام، بیشتر لحظه های بدی که داشتم و از دستم در رفت و نوشتم ! و وقتی به این فکر می کنم جدا می مونم ..! بماند ...
حالا اما من موندم و خودم :) من موندم و چیزهایی که دیگه دلم نمی خواد بهشون فکر کنم. من در حق خودم اشتباه کردم متاسفانه ... شاید دیر شده باشه اما ترجیح میدم از الان درباره زندگی و آینده خودم منطقی فکر کنم و خوب تصمیم بگیرم و تمام تلاشمو بکنم ... البته نه دیر نشده ... دیر نشده وقتی می بینم تو این یکسال هیچ کس به اندازه خودم نتونست یه درک درست از شرایط داشته باشه یکی که لااقل من بتونم بهش تکیه کنم یا حتی از عقل اون استفاده کنم ! جای تاسف داره واقعا :))) همه به فکر خودشون بودن اینم خیلی بد نیست ها ! منم به فکر خودمم در این مورد خوب :)) شوخی بود ... همه خوبن مگه این که خلافش ثابت بشه :| اتفاقا منم خویم :)) استغفرالله حالا اگه شد بقیه شو بنویسم !

و یه چیز دیگه ... یه تصمیم بزرگ دیگه هم گرفتم :)) خوب آخه رو مُدِ تصمیم گرفتن بودم این چند روزه :| به لطف خدا ان شاءالله که خیریتی توش هست (تصمیم بچه زنده ! مثل تصمیم کبری! ) موضوعی که خوب با این که از اول قضیه روشن و واضح بود و مطمئن بودم ولی نمی دونم چرا فرصتی نشده بود بگم و نذارم بمونه ! شاید چون فکر می کردم وقتی واضحه لابد لازم نیست یا اگر یه موقع حرفش شد که مطمئن بودم نمیشه میگم خوب ! اما واقعیتش اصلا فکر نمی کردم تا وقتش برسه گاهی فکری بشم و البته درگیر که مثلا بهتره چطوری مسائل رو بیان کنم که مشکل یا ناراحتی برای کسی پیش نیاد یا به عبارتی نگرانِ اتفاقی می شدم که اصلا معلوم نبود بیفته یا نه و این که چی کار کنم چطوری برخورد کنم که کسی ناراحت نشه ! به همین دلیل یه وقتایی وقتی خیلی روم فشار بود به سرم می زد و یه چیزایی اینجا می نوشتم، به خیال خودم می خواستم حال خودم خوب بشه همین ! اما خوب بعضی موقع ها سوءتفاهم میشه دیگه ... بنابراین دیدم اینطوری نمیشه، یعنی قاطی پاتی میشه :) سوءتفاهم چیز مزخرفیه کلی انرژی میبره برای رفعش :| در نتیجه حسابی با خودم کلنجار رفتم واقعیتش ! همه چیز رو یک بار دیگه مرور کردم بعد یکی یکی گذاشتمشون کنار بعد هم تمام دلایل و تمام حرف هامو توی ذهنم مرتب کردم . انصافا کار سختی بود مگه تو این مغز چقدر چیزی جا میگیره آخه :| :))  اول از همه دلایل قانع کننده خودم رو مرور کردم بعد کسایی که دوستشون می دارم رو توی ذهنم با منطق قانع کردم و البته هر کس دیگه ای رو که فکر کردم ممکنه بهش مربوط بشه. انگاری یه عالمه چیز میز این وسط تو مغزم بود که درست بود اما تدوین نشده بود ! ولی حالا همه چیز طبقه بندی شده به نظرم فقط امیدوارم دیگه اصلا تغییر نکنه چون حال ندارم باز از سرِ نو دوباره ... :)

خدا رو شکر بابت همه روزها، بایت همه لحظه ها و برای تمامی نفس ها ...

و کیست که به جز تو مرا در یابد ... الهی و ربی من لی غیرک ...


,,,,
نوشته شده توسط بچه زنده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 17:50 |

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی