چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

بچه ی مردم ...!

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۳۳ ب.ظ

نشسته بود کنار پنجره ... صندلی بغل دستش خالی بود ! سرم را چرخاندم و خوب نگاه کردم کسی ایستاده نبود پس همانجا نشستم ... تو حال خودش بود ... بعد از چند لحظه انگار هوس کرده باشد کنجکاوی بکند گردنش را حسابی کج کرد و نیم نگاهی به صورتم انداخت ... به زور سه سال به نظر می رسید ! موهای کوتاه، پیراهن گلی گلی سبز ، جوراب شلواری خاکستری ! و کفش های ... چشمهایم را ریز کردم ... بله و کفش های سفید تا به تا ! توی بحر بودم که این فسقله بچه خودش که آنقدر توانایی ندارد اینجور کفش را به تنهایی پایش کند و بندش را سفت ببندد پس ...؟!

تازه مسئله ای قلقلکی برای ذهنم پیدا شده بود که یکی از صندلی پشتی بلند شد و گفت آقا همین جا نگه دارید پیاده میشیم ! حدیث بابا بریم دستتو بده به من ...! 

از این قلقلکی تر ؟! بابا است دیگر گاهی حواسش آنقدر دور پرت می شود که کفش های دختر کوچولویش را تا به تا پایش می کند :)

۹۴/۰۴/۱۰ موافقین ۲ مخالفین ۰
بچه زنده -