چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

آن جا ببر مرا که ...

جمعه, ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۱ ب.ظ

نه اینطوری نمی شود ! از نوشتن روی کاغذ و خط خطی کردن بدتر است ! اینکه هی بنویسی و هنوز چند خطی نگذشته یه دفعه دستت خودسرانه برود روی آن دکمه بالایی و تمام ...!

گاهی پیش می آید ... حس آشنایی ست ... انگار دلت نیاید یا یک چیزی مثل این ...! مثل حس نقاشی که تمام تابلوهایش توی یک فصل مانده ... جا مانده در پالِت رنگ های پاییزی ! یا شاعری که ابیات غزل هایش یکی یکی سپید می شوند و خودش نمی داند چرا قالبش عوض شده ...؟! یا حتی نویسنده ای که واژه هایش با هم جور نمی شوند و مدت هاست توی فصل آخر داستانش گیر کرده !

ذهن باید آزاد باشد گاهی ... خیلی آزاد ... و حتی گهگاه دست دخترکش، خیال را هم رها کند و اجازه بدهد تا هر دو پرواز کنند ...

بی خیالِ چند وقتی که هر چه ذهنم را خالی کردم به گُمان آزادی، باز انگار خیال کوچکم آن قدر ملول بود که از جایش تکان نمی خورد و همین طوری کُپ کرده بود یک گوشه ! درِ ذهن باز بود اما خیال بال هایش را سفت بسته بود خیال نداشت پرواز کند ! انگار که از چیزی حسابی ترسیده باشد یا مثلا هیچ وقت دلش برای پرواز پَر نکشیده باشد !

دیشب اما ...

دیشب اما بعد از آخرین مهمانی افطار، وقتی آرام به صندلی ماشین تکیه کردم و طبق عادت همیشه بی معطلی شیشه را پایین کشیدم، انگار که باد پیچید لا به لای بال های خیال، صدایی پیچید توی گوشم که آهای ! مرا یادت هست هنوز ؟! یادم بود، چرا نباشد ...؟! آوای آشنای خیال را کِی می شود از خاطر برد ؟! بی هوا بی مهابا از سرِ ذوق خیال را گذاشتم کف دستم و از پنجره بیرون بردم ... پرید ... چه پریدنی ...؟! بهتر از همیشه ... یادم بود او را، و چه خوب که هنوز یادش بود پرواز را ... پر زد و رفت ... حواسم پی اش بود ... می دیدمش ... می دانستم سر به هوا به کجا چنین شتابان می رود ...! گهگاه انگار که عقب مانده باشم دستم را می کشید و هُلم می داد توی تونل ها، بین آدم ها، کنارِ اشیاء، لا به لای اتفاقات ریز و درشت دلخواهش ...! آرام بودم ... لبخند روی لبم کِش می آمد ...! مسیر کوتاه بود اما چه اهمیتی داشت ... همه اش زندگی بود ... بر وفقِ مراد ...!  هی رفتُ رفتُ رفت ... چرخیدیم و چرخیدیم ... بالا و بالاتر ... هرچه بود هوا بود و نفس ... آبیِ آبی ... خاطره بود و ع ش ق ... افتاده بودیم روی دورِ تُند انگار ! بالاخره زمان، کوتاهی مسیر را دوباره یادمان آورد ... رسیدیم به انتها ... خستگی در کار نبود پس آرام و بی بهانه برگشتیم ... وقتی برگشتیم حالمان خوش بود ... بهتر از دیروز و دیروزها ... سرخوشی را برداشت و با خودش برد ... خیال را می گویم، سرخوشی را برداشت و با خودش برد به همه تو در توهای ذهن به همه دالان های فکر و یک دفعه حالِ همه، حال همه حال ها خوب شد ...

یادم آمد همین چند شب پیش را که هر کار کردم نپرید و چون او را همیشه دوست می داشته ام دلم برای خیالم برای دختر کوچولوی لوس دست پرورده ام سوخت ! گذاشتمش کف دستم و تا جایی که می شد دور خیز کردم و بعد پرتش کردم که برود به دورترین نقطه ممکن ! هرچند که دورترین نقطه ممکن، آن شب شد کشوی دراور با نیم متر فاصله فیزیکی ...! که تجربه بدی هم نبود ! اما خُب عزیزِ دل، لذت پرواز کجا و هنرِ پرتاب کجا !!!

۹۴/۰۴/۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰
بچه زنده -