چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

صنوبرانه ...

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ق.ظ
هرچند که دیگر داستانی در کار نیست ... اما ...
روزی روزگاری من بودم و تصور بهشتی سرشار از تمام خوبی ها، از تمام چیزهایی که همیشه دوستشان داشته ام ... بهشتی کامل، ساخته و پرداخته ذهن زیبای مخلوقی، شاید ...! که قرار بود مثلا دور افتاده ترین و دست نیافتنی ترین جزیره ای باشد که می توانستم تجسم کنم ! خانه چوبی با شیشه های رنگی درست در وسط ناشناخته ترین خشکی که می توانست وجود داشته باشد ! برکه ای کوچک و نزدیک که به همت باران های گاه و بیگاه آسمانش، همیشه پر آب بود و قایقی محکم که گهگاه مرا تا وسط مرداب آرزوها می برد و سالم بر می گرداند ! من بودم و تصور یک انارستان بزرگ و زیبا با انارهای سرخ و ترک خورده اش در پاییز هزار رنگ دوست داشتنی ام ! خُنکای دلپذیرِ درختان کاج، درست در وسط بلوارهایی که بین آرزوهایم کشیده بودم ! من بودم و عطر خوش بهارنارنج ها، سادگی بنفشه ها و و تعصب همیشگی ام روی فواره ها و حوض های آبی فیروزه ای و حتی ماهی های کوچک قرمز و سیاهی که قرار بود هیچ وقت نمیرند ...! من بودم و دنیا دنیا زیبایی که با علاقه و دقت خاصی توی ذهنم چیده بودم ...! اینجا همیشه من بودم ...!

و شاید آشنا تر و لطیف تر از بقیه، مزرعه آفتابگردانم ... مزرعه آفتاب گردانی زیبا و با آن بید مجنون با شکوهش که در گوشه ای پر و بال گرفته بود و آن حصارهای چوبی مقاوم که با با دست های خودم اطراف مزرعه ام کشیده بودم ...! وقتی قرار بود صبور باشم سر و کله ام آن طرف ها پیدا می شد ! چون نه تنها از خنکای لا به لای کاج ها و حس سرمستی انارستان در پاییز خبری نبود بلکه همه جا آفتاب داغ تابستان حریف می طلبید ...! آن هم برای منی که از گرما فراری ام ! مزرعه آفتابگردان ذهن من تنها یک درخت داشت ... یک بید مجنون ... سبزِ سبز که به هیچ بادی نلرزیده بود ! بید مجنون زیبایی که گاه و بیگاه وسط آفتابگردان ها می دویدم و خودم را به او می رساندم ... و آخ که چه کیفی داشت نشستن زیر آفتاب سایه برگ هایی که با نسیم، آرزوها و افکارم را جا به جا می کرد ...! همه چیز ایده آل بود آفتابگردان ها همیشه رو به خورشید و بید مجنون همیشه سر به زیر ...

انگار همین دیروز بود ...!

انگار همین دیروز بود که وقتی وسط شیارهای زمین ... وسط آفتابگردان ها قدم می زدم با آن کلاه حصیری محبوب، سر چرخاندم و نگاهم افتاد به یک سرسبزی غیر منتظره ! برگ های سبز نهالی کوچک وسط آن همه یک رنگی ...! قبل ترها گاهی شبه نهال های بدون برگی را آن وسط ها دیده بودم که به سرعت ناپدید می شدند ... اما این همه سر سبزی سابقه نداشت ! آن هم برای منی که چشم هایم به دیدن سر سبزی دیگری جز بید مجنون عادت نداشت ... حس بدی داشتم ...! مثل همیشه ی این جور موقع ها ...! و مثل همیشه ی این جور موقع ها قانون خودم را ورق زدم ! فقط وانمود کن که نمی ترسی همین !!! تلاش می کردم که اضطراب همیشگی ام را در هزار پستو قایم کنم که مبادا دیده شود ! مغرور و طلبکار به طرفش می رفتم ! فکر می کردم همین حالاست که ناپدید شود ! گام هایم چنان محکم و استوار بود که گمان می کردم هر آینه شاید ریشه اش از زمین در آید و تمام ... اما هر قدم که بر می داشتم انگار که بیشتر به چشمم می آمد ...! به نزدیکی اش رسیده بودم حالا می توانستم خوب ببینمش ... دیگر خبری از یک نهال کوچک نبود ! به جای آن صنوبری سر به فلک کشیده مقابلم می دیدم که تا قلب مزرعه ام ریشه دوانده بود ... تا نزدیکی بید مجنونم ...محو شده بودم  ... حس می کردم همه چیز عجیب و در هم شده ! نیمی از آفتابگردان ها برگشته بودند به سمت او ... و نسیمی که حالا شده بود باد موافق ! و به سمت او می وزید ... برگ های بید مجنون تماما متمایل شده بودند آن طرفی ...!

و منی که هنوز حیرانم که کدام نسیم بذرش را چنان عمیق در دل خاکم کاشته ...؟! کدام باران سیرابش کرده که چنین راست قامت سر به فلک دنیایم کشیده ...!


۹۴/۰۶/۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰
بچه زنده -