چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

چیزهایی هست که نمی دانی ... - من همیشه آروز دارم ...

چه جالب اون هفته گفتم کاش این هفته تموم بشه زودتر ! تموم شد واقعا ! جل الخالق :) خدا رو شکر ...

نمی دونم چرا گاهی وقت ها نمیشه اون چیزایی که به ترتیب تاریخ قاعدتا تو مغزم تلنبار شده (قلب به میم خونده میشه ! )  به ترتیب تاریخ هم بیان بیرون ! مغزِ من یه بدِ بدجنسیِ وقتی به نفعش نیست هیچ صفی رو به رسمیت نمیشناسه ! (First In not First Out) فقط پُشته (First In Last Out) ! حالا دیگه نمی خوام بگم که همینم خیلی رو روال انجام نمیده :)) یعنی درسته (First In) ولی هر موقع دلش بخواد (out) :|

بماند ... دَر همش میشه اینا !

- یه خبر خیلی خوب دارم ولی چون هنوز از درصد قطعیتش می ترسم :| ترجیحا همون آخرِ اردیبهشت با تاریخ بنویسم بهتره مطمئن تره  :)

- آها یه چیز دیگه ... رفتم نیشابور نه تنها گنج رو پیدا نکردم با تنها که یه چیزی هم از کیسه خلیفه بخشیدم :| " شهرِ قلمدان های مرصع " است دیگر ... آدرس گنج رو دادن تو مشهد یعنی میشه نقشه غلط بوده باشه واقعا ؟! مگه من اون صاحب نقشه رو نبینم ...! می ترسم آخرش مجبور شم با دست خودم واسه خودم گنج بسازم :)

- ماه رجب هم رسید ... و چقدر این ماه برکت داره ... به معنای واقعی این ماه رو خیلی دوست می دارم خیلی ... یادش بخیر سال 86 ... چند روزی بود توی مدینه بودیم ولی هر موقعی که رفتیم مسجدالنبی (ص)، بقیع بسته بود ... از پایین پله ها نرده کشیده بودند هیچی دیده نمی شد ... یه خبرایی بود ظاهرا از هر کسی می پرسیدیم همین بود ! هر کسی هر موقع رفته بود خورده بود به درِ بسته ! فکر می کنم یه روز مونده بود بعد باید عازم مکه می شدیم برای عمره . روز تولد امام محمد باقر (ع) بعد از ظهر قرار بود تو هتل جشن بگیرن ما زودتر با بابا اینا زدیم بیرون بریم حرم تا بعد از ظهر برگردیم. به محض اینکه رسیدیم دیدیم دارن نرده ها رو باز می کنن ... چه حالی بود ... نماز یواشکی ... دست هایی که انگار به پنجره های سیمانی قفل شده بودند و حسرت روزایی که چه زود گذشته بود ... وقتی برگشتیم جشن تموم شده بود ولی خوب خبر خوش داشتیم، به همسفرا گفتیم که تا غروب نشده برن و شکلات های بسته بندی تبرک جشن رو گرفتیم :)

قصه اینه ... با خوشحالی از دوستا و آشناها حلالیت می گیری ... از مشهد از حرم امام رضا (ع) خداحافظی می کنی، به همه قول میدی دعا کنی، سلام برسونی و بعد ... راهی میشی ... باورت نمیشه انگاری تو آسمونی رو اَبرا ... میری میری میری ... همش با خودت میگی خدایا من کجا اینجا کجا ... بعد یه وقتی می رسی یه جایی، یاد قول و قرارهات میفتی ... از پشت نرده های سیمانی با فاصله فقط یه عالمه خاک و چهار تا سنگ می بینی ... همه چیز رو از قبل می دونی اما یه چیزی مدام وادارت می کنه از خودت بپرسی یعنی واقعا همین جاست ؟! نه چراغی نه حرمی ... همه چیز فرق می کنه ... حتی زائرا هم فرق می کنن ! اینجا کسی زائر رو تحویل نمی گیره ! یواشکی نماز می خونن یواشکی دعا می کنن و حتی یواشکی اشک می ریزن ! از بالای پله ها، قبة الخضرا دیده میشه ... چشمت که به حرم میفته حواست میره پی یه سنگی که شاید نیست ... اما دوباره یادت میاد ... آخه قول دادی ... پس تو هم یواشکی نماز می خونی، یواشکی دعا و زیارت نامه می خونی و حتی یواشکی گریه می کنی ... بقیع خیلی غریبه ... خیلی ... آره اینجا همه چیز فرق می کنه ...

خدایا یعنی میشه دوباره ...

- امشب " لیلة الرغائب " خدا به حق همین روزهای خوب عاقبت همه رو ختم به خیر کنه ... ان شاءالله.


,
نوشته شده توسط بچه زنده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 14:39 |
بچه زنده -
۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
چیزهایی هست که نمی دانی ... - هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست ... این فقط و فقط یک همین جوری برای من است همین ...

مثل هر سال از طرف دانشگاه دانشجوها رو دارن می برن اردوی راهیان. فرصت ثبت نامش هنوز چند روزه دیگه مونده. من خیلی دلم می خواد برم و ان شاءالله که میشه ... هیچ دلواپسی ندارم جز تنهایی مامان و بابا ... تنها می مونن یه هفته و من دلم نمی خواد اینجوری باشه خیلی صحبت کردم باهاشون از یه طرف خیلی اصرار می کنن که برو یعنی اصلا خیلی خوشحال شدن فکرشو نمی کردم خوب ! و از یک طرف من هر چی میگم بیاین شما هم برید شمال من خیالم راحت باشه میگن حالا تو برو ثبت نام کن ! موندم همین طوری. کاش قول می دادن ... اگه یه راهی پیدا بشه که اونا هم راهی بشن یا حداقل من یه طوری خیالم راحت بشه، میرم حتما ... اصلا دلم رفته از روزی که اطلاعیه شو دیدم ... امید به خدا ... اگر رفتنی شدم و راهی سفر حتما حلالیت می گیرم از همه جزیره ای ها ...

می خوام اعتراف کنم یا شاید وصیت مثلا ...! :)

یه چند وقتی هست خیلی عمیق فکر می کنم راجع به خیلی از چیزها و بیشتر از همه به خودم و زندگی خودم و کارهایی که می خواستم و می خوام انجام بدم :)) خدا بخیر کنه ! :|

یه مسائلی تو این یکسال و چند ماه به وجود اومد (و نمی دونم چرا تموم نشد !) که یه جورایی ناخواسته باعث شده بود رسما زندگی شخصی خودم رو رها کنم (نه فقط من البته ! من هم به نوعی، بیشتر از بقیه شاید) در نتیجه همه جوره مسائل مربوط به زندگی آینده مو رو به هر شکلی که ممکن بود کنار زدم ... و بدتر از همه این که خیلی وقت ها خیلی تابلو این کار رو کردم و خوب در نهایت تاسف می دونستم که این در شان و شخصیت من نیست دیگه واقعا :| ولی خوب همه چیز توی ذهنم به هم ریخته بود و تنها راهی که به ذهنم می رسید همین بود که موضوعات شخصی خودم رو در اون زمان نادیده بگیرم ... نمی دونم شاید هم در خیلی از موارد عمدا سعی کردم خودم رو فراموش کنم چون فکر می کردم وقتش نیست، چون اینقدر درگیر بودم که حوصله فکر کردن به یه چیز دیگه زیادی برام روی اعصاب بود و به عبارتی ظرفیت فکر کردن بهش  رو هم نداشتم ! به هر شکل این قضیه تا همین هفته پیش به همین منوال گذشت تا اینکه آخرین تیرم رو هم زدم ... دیگه هیچی تو خشابم نموند :) به همین سادگی به همین خوشمزگی ! تمام راه هایی رو که فکر می کردم امتحان کردیم جاهایی رفتم که در مخیله م هم نمی گنجید یه روزی قسمت بشه ببینم ! اتفاقای مختلف آدم های مختلف تکرار کردن یه قصه چند خطی یکسال مونده و نتیجه ای که علی رغم تمام تلاش های من حاصل نشد ... و من هفته پیش به کلی ذهنم از همه چیزهای مربوط به اون موضوع خالی شد خالی خالی ...! دیگه هیچی وجود نداشت ... باورش یه کم سخت بود هم برای خودم هم برای ... رفتم تو خلسه :) آخه تا اون موقع هر بار منتظر جواب راهی که رفته بودم می موندم با خودم می گفتم اشکال نداره این نشد میرم این کار رو می کنم ان شاءالله میشه. اینقدر راه پیدا کرده بودم برای کمک که همیشه یه چیزی تو ذهنم بود یه چیزی جلوی راهم سبز میشد برای ادامه دادن مسیری که دارم میرم ! یه کاری که هنوز میشد بهش امیدوار بود. یکسالِ تمام ... میشه فکرشو کرد ؟! چه روزهایی رو گذروندم ... ولی هر چی بود هفته پیش دیگه تموم شد ... راه های من و دیگران تموم شد و خدا عالمه این قضیه به خودی خود کی قراره تموم بشه پایانش که از اولش مشخص بود خیر نیست اما زمانش بود که باعث اذیت و عذاب همه شده بود ... یکسال تمام تمام عُنُق بودن هام واسه یه موضوع بود تمام ناراحتی هام، بیشتر لحظه های بدی که داشتم و از دستم در رفت و نوشتم ! و وقتی به این فکر می کنم جدا می مونم ..! بماند ...
حالا اما من موندم و خودم :) من موندم و چیزهایی که دیگه دلم نمی خواد بهشون فکر کنم. من در حق خودم اشتباه کردم متاسفانه ... شاید دیر شده باشه اما ترجیح میدم از الان درباره زندگی و آینده خودم منطقی فکر کنم و خوب تصمیم بگیرم و تمام تلاشمو بکنم ... البته نه دیر نشده ... دیر نشده وقتی می بینم تو این یکسال هیچ کس به اندازه خودم نتونست یه درک درست از شرایط داشته باشه یکی که لااقل من بتونم بهش تکیه کنم یا حتی از عقل اون استفاده کنم ! جای تاسف داره واقعا :))) همه به فکر خودشون بودن اینم خیلی بد نیست ها ! منم به فکر خودمم در این مورد خوب :)) شوخی بود ... همه خوبن مگه این که خلافش ثابت بشه :| اتفاقا منم خویم :)) استغفرالله حالا اگه شد بقیه شو بنویسم !

و یه چیز دیگه ... یه تصمیم بزرگ دیگه هم گرفتم :)) خوب آخه رو مُدِ تصمیم گرفتن بودم این چند روزه :| به لطف خدا ان شاءالله که خیریتی توش هست (تصمیم بچه زنده ! مثل تصمیم کبری! ) موضوعی که خوب با این که از اول قضیه روشن و واضح بود و مطمئن بودم ولی نمی دونم چرا فرصتی نشده بود بگم و نذارم بمونه ! شاید چون فکر می کردم وقتی واضحه لابد لازم نیست یا اگر یه موقع حرفش شد که مطمئن بودم نمیشه میگم خوب ! اما واقعیتش اصلا فکر نمی کردم تا وقتش برسه گاهی فکری بشم و البته درگیر که مثلا بهتره چطوری مسائل رو بیان کنم که مشکل یا ناراحتی برای کسی پیش نیاد یا به عبارتی نگرانِ اتفاقی می شدم که اصلا معلوم نبود بیفته یا نه و این که چی کار کنم چطوری برخورد کنم که کسی ناراحت نشه ! به همین دلیل یه وقتایی وقتی خیلی روم فشار بود به سرم می زد و یه چیزایی اینجا می نوشتم، به خیال خودم می خواستم حال خودم خوب بشه همین ! اما خوب بعضی موقع ها سوءتفاهم میشه دیگه ... بنابراین دیدم اینطوری نمیشه، یعنی قاطی پاتی میشه :) سوءتفاهم چیز مزخرفیه کلی انرژی میبره برای رفعش :| در نتیجه حسابی با خودم کلنجار رفتم واقعیتش ! همه چیز رو یک بار دیگه مرور کردم بعد یکی یکی گذاشتمشون کنار بعد هم تمام دلایل و تمام حرف هامو توی ذهنم مرتب کردم . انصافا کار سختی بود مگه تو این مغز چقدر چیزی جا میگیره آخه :| :))  اول از همه دلایل قانع کننده خودم رو مرور کردم بعد کسایی که دوستشون می دارم رو توی ذهنم با منطق قانع کردم و البته هر کس دیگه ای رو که فکر کردم ممکنه بهش مربوط بشه. انگاری یه عالمه چیز میز این وسط تو مغزم بود که درست بود اما تدوین نشده بود ! ولی حالا همه چیز طبقه بندی شده به نظرم فقط امیدوارم دیگه اصلا تغییر نکنه چون حال ندارم باز از سرِ نو دوباره ... :)

خدا رو شکر بابت همه روزها، بایت همه لحظه ها و برای تمامی نفس ها ...

و کیست که به جز تو مرا در یابد ... الهی و ربی من لی غیرک ...


,,,,
نوشته شده توسط بچه زنده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 17:50 |
بچه زنده -
۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
چیزهایی هست که نمی دانی ... - چقدر این گفتنش سخته ...! حماقتِ شلغم گونه :|

بین التِرمین خود را چگونه گذراندید ؟!

الف ) دو روز اول : با حماقتِ هر چه بیشتر ...!

عذرخواهم حماقت جنبه های متفاوت و بعضا شگفت انگیزی داره ! این که در اولین شب آرامش آدم دو سه ساعت تمام مجبور باشه یا الکی حرف بزنه یا حرفِ الکی بشنوه به نظرم یک حماقت و بلاهت خاصی می خواد که خوب بنده هم گاهی اوقات بنا به یه سری شرایط متاسفانه متاسفانه از این امر مستثنی نبودم ! ( که ای کاش استثنایی می بودم ! )

(توی دلِ بچه زنده : خانوما یکی یکی صحبت کنید آدم بتونه از کلامِ همه مستفیض بشه این چه وضعشه آخه ؟! آقایون ولوم صدا رو بیارید پایین بی زحمت یواش تر اینجا خانواده زندگی می کنه ! )

(توی ذهنِ بچه زنده : تنها 10 عدد خانوم در یک جمع برای سادیسمی شدن کفایت می کنه ! حالا پیدا کنید حال و روز بچه زنده را ؟! ) ضمنا هر گونه برداشت سوء اصلا هر چی ! از این یافته بچه زنده پیگرد غیرقانونی و همراه با خشونت به دنبال دارد !

و ایضا یکی دیگر از جنبه های حماقت یعنی با اینکه n بار تجربه کردی که با یه عده نباید بری بیرون، باز با همون عده بری بیرون و توی پاساژ مثل ... (نُقل) بشینی رو صندلی های خروجی منتظر باشی ببینی کی دور دور کردن آدم های دوست داشتنی تمام می شود ! اونا که خرید نکردن ولی من دو سه بسته دلی مانجو خریدم خوردیم :)

ب ) روز سوم و چهارم : در معیت شلغم !

 آنچه گذشت : سرما خیلی بی خبر ما را خورد ...! خوردن که چه عرض کنم بلعیده است ایشان ! (عذرخواهم ولی کوفتش بشه ! آخه من به این تلخی من نمی دونم چطوری خورده منو آخه بی انصاف ؟! ) چسبیده ایم به بالش و پتو  و ایضا شوفاژ ! قوت لایموت مان شلغم و هر شش ساعتی یک عدد سرماخوردگی بزرگسالان می باشد ! و خوب به نظر ما شلغم یک میوه ای ست ( میوه ؟! نه آخه میوه ؟! ظلم نیست به انار مثلا ؟! ) که خیلی میوه است ! کمی حس عصبیت در ما بروز پیدا کرده است و البته کمی نیز ملول گشته ایم چرا که انگار یکی پایش را گذاشته روی سیم صدای ما و دیسکانکت شده ایم ! در نتیجه ما الان فقط تصویر داریم آن هم به صورت آنالوگ ! حالا هی شما به این گوشی بغل گوشِ ما زنگ بزن تصویری که نیست عزیزِ من ! نیست، صدا رفته صدا نداریم رها کن ما را لطفا !

ج ) روز پنجم و ششم : خدایا خودت به خیر بگذرون ...!

من می دونم ...! من می دونم ...! یک خبرِ بد ...! یک خبرِ بد ...!

دو روز آخر را انتخاب آزاد اعلام نموده خواهشمندیم حداکثر تلاش، استعداد، توان، ذوق و قریحه خود را جهت مهیج تر کردن، مفرح کردن، شگفت انگیزتر کردن، جذاب تر کردن و صد البته غافلگیری هر چه بیشتر (بخوانید زهرِمار کردن هر چه بیشتر !) این دو روز نیز به کار گیرید ...! نه اصلا می خوام بدونم چیزِ دیگه ای هم مونده ...؟!


,,,
نوشته شده توسط بچه زنده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 23:47 |
بچه زنده -
۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
چیزهایی هست که نمی دانی ... - در پیچ پیچی های امتحانات !

آقا مایی که فامیلمون با الف شروع میشه باور بفرمایید گناه نکردیم که ! قسمت بوده لابد ! به ترتیب شماره گذاری می کنن میفتیم اون بالا، رندم شماره گذاری می کنن میفتیم اون بالا، احتمال حساب می کنن میفتیم اون بالا، احتمالا جذر و انتگرال نامعین هم اگه بگیرن باز میفتیم همون بالا ! چی ؟! اون بالا ! کی؟! اون بالا ! کجا؟! اون بالا ! تلفن 29 دو تا شیش :)) نه دور از شوخی، موقعیت بدیه ! منی که فوبیا دارم چی کار باید بکنم چرا اینجوری باید باشه آخه ؟! سالی که پیش دانشگاهی بودم یکی از دوستام با صندلی از روی سن افتاد پایین سرش با فاصله چند سانت از نیمکت های فلزی مدرسه خورد زمین ! سالم موند البته خدا رو شکر :) من نزدیک محل وقوع حادثه بودم :| بنابراین وقتی میفتم اون بالای سن کلا یه ترس و استرسی می گیرم که اون سرش ناپیدا ! اینقدر چسبیده بودم به تخته که جا پا نبود ده بیست بار به ترتیب وسایلم افتاد پایین ! جزوه، برگه سوال، برگه جواب، ماشین حساب، خودکار، مداد، پاک کن و ...! کلا موجبات انبساط خاطر دوستان فراهم شده بود ! یعنی از دو ساعت امتحان حدود یه نیم ساعتی رو به راحتی مشغول ورزش های مفید بودم :)) حالا چه امتحانی هم بود :| قیافه همه بچه ها بعد امتحان :| بود البته دقت که می کنم می بینم قبلش هم همین جوری بودیم کلا :| دو تا سوال دو ساعت هر کدوم الف ب ج د قسمت د به الف و ب به ج و د به ج کلا همه به هم مربوط بود ! تازه من کشف کردم سوال دوم هم به صورت زیر پوستی به سوال یک مربوط می شد ! حالا شما بگو اُپن بوک ! صدای کاغذ و جزوه ای بود که میومد تو کلاس ولی به نظر من استاد تو یه فازی سوالا رو طرح کرده بودند که اگه روح خودشون هم بغل آدم می نشست فایده نداشت ! تازه یکی از مراقبا هم بغل دست من نشسته بود اینقدر صحبت کرد با اون بنده خدای دیگه کم مونده بود برم وسط بحث شون اظهار نظر کنم ! انصافا مطالب راه گشایی مطرح کردند قشنگ فیض بردم :))


نوشته شده توسط بچه زنده در چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ و ساعت 15:59 |
بچه زنده -
۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
چیزهایی هست که نمی دانی ... - ت ن ه ا ی ی ...

اینم از حافظِ شیرازی ...

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد / که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد ...

سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس / که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد ...

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم / تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد ...

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله / به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد ...

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن / مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد ...

من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم / که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد ...

سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم / طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد ...

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ / که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد ...

 

پی نوشت : امروز بنا به دلایلی اینقدر احساس ت ن ه ا ی ی کردم که حد و حساب نداره ! نوبره ...! آخه این یه چیزِ متفاوتیه ... از اون حس هاست که اصولا خیلی برای من روتین نیست ... هر چند که پیش زمینه ش این روزا کامله ولی خوب اوت کردنش سرِ کلاس اونم یه دفعه ای یه جورایی برزخی بود برای خودش ... البته خوب اطرافیان هم همچین بی تاثیر نبودند ...!

تنهایی - تنهایی - تنهایی - تنهایی - تنهایی - تنهایی - تنهایی - تنهایی - تنهایی - ت ن ه ا ی ی ...


,,,
نوشته شده توسط بچه زنده در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ و ساعت 15:57 |
بچه زنده -
۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر