چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۱۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

ما یک عزیز دل انگیزی داریم که هر از چند گاهی در مواقع لازم و ایضا حساس می فرمایند : " جدا آدمیزاد چیه ؟! به دو قِرون نمی ارزه ! "

امروز یه جایی بودیم داشتند آب می خوردن یه هو ناغافل پرید تو گلوشون ! بعدش مجددا این جمله قصار رو فرمودند و همانا ما در این شرایط حساس ! از ظهر در جیب مراقبت فرو رفته، همچنان درگیریم ...!

بچه زنده -
۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۰۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

اون شب به بابا گفتم میاین بریم حرم ؟! شب زیارتی هم بود و رفتیم ... بماند که چون پارکینگ ها شلوغ بود بابا ماشین رو گنبد سبز پارک کردن و بدین ترتیب دماری از روزگار پای ما درآوردن که خوب خاطره بشه :| اصلا این بابای عزیزتر از جان همیشه سعی می کنن تو این موضوع برای ما خاطره سازی کنن ! دستشون هم درد نکنه انصافا همیشه هم موفقن :| حالا بماند ... خلاصه برگشتنی دیر وقت بود شام رو هم همون بیرون خوردیم ... منم از قبل می خواستم روزه بگیرم نیت روزه کردم و خوابیدم ... صبح هم به یاد ماه رمضون و تلافی اون شب زنده داری و پیاده روی قشنگ تا ده صبح رفتم اون دنیا به سلامتی ! ساعتای دوازده اینا داشتم با یه دوست عزیزی تلفنی صحبت می کردم مان جان با یه موز اومدن تو اتاق منم مشغول توضیح بودم گرفتم و همانا ... و با طمأنینه خاصی خوردمش ... بعدش تلفنم تموم شد مشغول کار خودم شدم یه هو هوس چایی کردم ! اومدم پاشم برم بریزم واسه خودم تازه یادم اومد بله بنده روزه بودم مثلا :| حالا من واقعا خیلی هم گرسنه یا تشنه نبودم ! ولی یادم افتاد ماه رمضونی تو اون گرما از تشنگی هم می مردی بازم یه لحظه یادت نمی رفت روزه ای :) هیچی دیگه با اون ته بندی موزی، ادامه راه تا اذون مغرب هم به خوبی و خوشی سپری شد ... یه سوال کی گفته موز زور نداره ؟!

مان جان نمی دونست بنده خدا ولی بعدا گفت اگه می دونستم یه لیوان آبی چایی میاوردم بخوری لااقل ...! مان جان، مان جان است دیگر ...

بچه زنده -
۲۱ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۲۲ موافقین ۵ مخالفین ۰

امشب شبِ 25 ماه ذی القعده ست ... و فردا دحو الارضِ ... کاش بشه بریم حرم ... همین الان ...

اعمال دحو الارض ...


بچه زنده -
۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

فکر کردم که خب مثلا من الان چرا اینجایم ...؟! اینجایی که هستم ...! مثلا چرا الان توی یکی از شهرستان های خراسان نیستم ! یا مثلا شهرهای دیگر ! مثلا همدان یا تهران یا اصفهان ... یا اصلا روی کشتی در حال سفر ...! به چین یا سنگاپور !!! یا توی یک خانه در برلین حتی !

یا مثلا چرا همسر آن استاد دانشگاه نشدم آن که برای آب خوردن دلش می خواست استخاره بگیرد ! یا آن پسره هتل داره که دماغش عملی بود و ناخن هایش بلند ...! با مثلا پسر عطر فروشه که مادرش گفته بود همه دخترها مثل همند ...! یا آن که کار و بار و عشقش والیبال بود ... یا آن فامیل خیلی دور که مهر قسم پزشکی اش هنوز خشک نشده بود ؟! یا آن فامیل بی کاری که خانواده اش معتقد بودند حتما در آینده کار پیدا می کند ؟! یا مثلا آن یکی که کوهنورد بود توی آن شهر دور ... یا مثلا کارمند آن اداره که همش به همه مشکوک بود ... آن برنج فروشه چرا نه ؟! آن یکی که کارمند صدا و سیما بود ...؟! آن یکی که توی سرکنسولگری ایران در آلمان بود و خانواده به همراه عکسش می خواستند بیایند ! یا آن آقاهه که با پدرش انتشاراتی داشتند ! آن یکی چرا نه که توی شرکت خودروهای وطنی کار می کرد ! آن آقا که می گفتند شغل خانوادگی شان چوبداری ست و من نمی دانستم چوبداری دیگر چه کوفتی ست ؟! آن نظامیه چرا نه ؟! آن آقا حراستیه که با اصرارها و واسطه هایش چند ماه تمام به معنی کلمه اذیتم کرد ؟! آن یکی که مشاور عمرانی شهردار تهران بود اما عشقش آشپزی کردن !!! یا چرا همسر آن برنامه نویس درگیر نشدم که دو سال تمام هاج و واج کارهایش بودم و آخرش هم نفهمیدم چند چند بود ؟! یا آن روانشناسه که قاطی بود و بلند شد ؟! آن کارمند بانک چرا نه ؟! یا مثلا پسر آن فامیل دوست داشتنی که مادر و پدرش تمام تلاششان را کردند ؟! یا مثلا این آخریه که شش ماه از سال روی آب و شش ماه روی خشکی !!! یا چه می دانم آن دیگری ها ...

جواب همه این سوال ها پیش خودم است ... پیش خودِ خودم ! خودم که بهتر از همه می داند ... خودم که بهتر از همه می دانم ...! من اهلش نبودم و نیستم خب ... اهل کات کرن ... اهل بریدن قسمت هایی از وجودم ... اهل رفتن از پیش آن هایی که تا الان عزیزترین آدم های اتفاقات و قصه هایم بوده اند ... من آدم دل کندن نیستم ... من آدم زندگی توی غربت نیستم ... من وابسته ام ...! عواطفم احساساتم وابسته است ... من هنوز که هنوزست خوب یاد نگرفته ام که همه آن ها که دوستشان داریم همیشه نیستند ... من هنوز که هنوزست وقتی به رفتن این و آن به رفتن خودم حتی توی رویا فکر می کنم گریه ام می گیرد ... من آدم سفرم اما فقط گشت و گذار نه رفتن و ماندن ... من آدم خیلی پولدار بودن به ازای از دست دادن نیستم ...

فکر کرده ام به زندگی نرمال ... به آدم های نرمال ... و آن وقت درست زمانی که تمام تصمیم هایم برای یک زندگی فردی به ثمر نشسته بود و فقط یک اعلام عمومی باقی مانده بود ... درست زمانی که دلم از همه شصت و هفتی های درگیر از تمام مجتبی ها گرفته بود ... یک مجتبی سر زده پیدا شد که من هاج و واج تمام تصمیم های گرفته شده و نشده ام ماندم ... یک مجتبی که مجتبی بود اما شصت و هفتی نه ...

بچه زنده -
۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰

بی مقدمه با مقدمه جواب آزمایش ها مثبت بود و این یعنی شولو لو لو لو ... به همین سادگی به همین خوشمزگی !

قسمت ضایع قضیه هم فوبیای داغون من به محیط کلینیک، بوی الکل، سُرنگ، دکتر، پرستار و عذرخواهم اصلا کل هیکل پرسنل محترم بود که خب متاسفانه این برای من امری ست اجتناب ناپذیر !!! و من هر چی هم تلاش کردم، تلقین کردم، خانومی کردم، سعی کردم آبرو به جا کنم نشد که کنترل بشه و طبیعتا شد آن چه شد دیگه ! واکسن کُزاز زدن دستم حسابی درد می کنه ... فلج شده اصلا :| حالا خوبه میکروب ضعیف شده ست جد بزرگشون نیست ...! کارهای حرم و محضر رو هم با همدیگه درست کردیم ... روز 24 شهریور که همزمان با سالروز ازدواج حضرت امیرالمومنین علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) هست صبح ساعتای 8 میریم حرم ساعت 10 هم محضر به امید خدا ...

نمی خوام غُر بزنم بگم تو دلم رخت می شورن ...! غُر نمی زنم ولی خُب تو دلم دارن رخت می شورن ! چی کار کنم :| همانا هیچ وقت چیزی از ارزش های رخت شویی تو دلم کم نمیشه ظاهرا ... شادیِ، خنده ست، قیافه های خوشحال دوستان و اطرافیان و همه اون عزیزاییِ که محبت داشتند و دارند همیشه ... ولی من ... ته ته همه این ها یه حس عجیب و غریب دارم ... مثلا گاه گاهی یه کوچولو اشک و لولوی یواشکی ... نه از سر غم نه از سر ناراحتی نه از سر حس و حال بد ... نه ... فقط از سر همون حس عجیب و غریبِ ... یه حسی یه چیزی که هنوز نمی دونم چیه ...

توکل به خدا ... به اون ذات مقدس که اسمش هم آدم رو آروم می کنه ...

بچه زنده -
۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۱۹ موافقین ۴ مخالفین ۰

مهریه ام اول اولش یک سفر کربلاست ...

بچه زنده -
۱۴ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۲۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بچه زنده -
۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۴۱

ظاهرا آن قدر توی زندگیم خر مِهر بوده ام که مثل اینکه یک جاهایی واقعا سطح باورپذیری دوستان، نزدیکان و اطرافیانم در این زمینه خاص به کل نابود شده بوده و نیاز به مرمت داشته ...! (متاسف و عذرخواهم خودِ عزیزم چون هر چه فکر کردم اصطلاح پر معنی دیگری که حق مطلب را ادا کند نیافتم ...!)

از این آدم های پُر مهر استثنایی که یکی پس از دیگری پس از شنیدن خبر تصمیم کبرایم در آینده جیغ های بنفش و فرابنفش می کشند و عین دومینو یکی یکی پس می افتند خنده ام می گیرد ...! یکی نیست بگوید که مگر من چِم است خب :| آخ که من اگر الان حال داشتم و یک سر می افتادم روی دنده شیطنت چه حالی می داد ! حیف که همیشه یک چیزی مانع می شود یک حس بی خودی توی مایه های زیادی شخصیت ...! و گرنه خب مثلا الان آن بچه زنده درونم یک دلی از عزا در می آورد ...! مثلا ...!

من تا آخر شهریور دو مقاله اساسی برای کنفرانس، سه مقاله پایانی با پیاده سازی و شبیه سازی و ایضا نوآوری و شبیه سازی هایشان را باید به استاد محترم آن درس جولِب تحویل بدهم !!! حال اگر لااقل ترجمه مقاله هایم را همین الان یه هویی مثلا بدهم آن یار بعد از این برایم انجام دهند چه خواهد شد ؟! :)) بی شخصیتی ست آیا ؟! خب این چیزها که برای ما کار است برای ایشان خاطره است !!! چرا نه واقعا ؟! اصلا بی شخصیت که فحش نیست :| نیست انصافا ... مثل خر مِهر، که فحش نیست ...!

والا من کارهای مهم تر و استراتژیکی تری دارم الان ! هر چند ساعت یک بار باید یک سرکشی به افکار خانواده و وابستگان بزنم که مبادا نقشه هایم را برای n اُمین بار نقشه بر آب کنند ! یک همچین اوضاع مشعشعی دارم حالا یک درصد مثلا مغزم جا داشته باشد بیایم طراحی و ترجمه هم بکنم :| اینکه اینجا می نویسم فرق دارد زور بالای سرم نیست :))

این همه چیز مدت هاست مانده بود این همان کاسه صبر ذکر شده است ! حالا باید گفت آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت ...!


بچه زنده -
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۶ موافقین ۴ مخالفین ۰
یک چارقد بسیار زیبا هدیه گرفتم دیشب :)) همین چند روز پیش، روز دختر هم مان جان یک عدد چارقد هدیه دادن ...! در این که من چارقد دوست می دارم که شکی نیست ولی این شخصیت و عزت نفس ما دیشب کشت ما رو ! انصافا به نوبه خودم خیلی تلاش کردم قبول نکنم نشد :) قشنگ معلومه خیلی خوش سلیقه ان ها، خیلی ...! نه به خاطر چارقد و اینا ! نه ...! کلا همینجوری :|
پی نوشت : از دیشب زره فولادی پوشیدم، کفش آهنی، کلاه خود و سایر ادوات نظامی و جنگی ...! دارم همین جور راه میرم ! اونم کجا ؟! رو مغز مان جان اینا ...! یعنی میشه بشه واقعا ! دیشب که تا پنج صبح به شخصه نخوابیدم ! صبح نه یعنی همین چند ساعت پیش، یا به عبارتی لنگِ ظهری پا شدم دیدم ای بابا هر چی من دیشب رشته بودم باز پنبه شده !!! دوباره رفتم رو منبر تا همین الان ! فکم درد می کنه والا ... الان دیگه به مان جان گفتم تو رو خدا یه صلوات بفرستین ختمش کنین ... صلوات رو که اجالتا فرستادن تا ببینیم باز چه نقشه ای می کشن دو نفری :)) قضیه اینه که این مادام مسیو به حال خودشون باشن جمیع اجداد مومنین و مومنات دو طرف رو از تو قبر در میارن به زور بهشون شیرینی و شام میدن ! استغفرالله ...
هر چی میگم پدر من، عزیز من، جان من ... بزرگوار ! خب چرا آخه ... یه دفعه برای شادباش چی میگن ولیمه، اصلا هر چی همه مهمونا همه اونایی رو که دوستشون داریم آشنا دوست فامیل رو مهمون می کنیم کیف می کنیم از دیدنشون حالمون جا میاد خوشحالی می کنیم بسه دیگه ... اسراف میشه خدا رو خوش نمیاد ...
اصلا من در گوشی میگم بابای من ذاتا مهمون کردن رو دوست می دارن عجیب ...! خوششون میاد :| ولی خب منم اگه نتونم این قواعد ساختگی دست و پاگیر اسراف کن من درآوردی رو به هم بزنم دختر این بابا نیستم ! بچه زنده نیستم ! این خط این نشون :| اینجوریاست ...
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که منو آن رفیق بعد از این از روز اول تفاهم داشتیم خود به خود وگر نه چی می شد ...!
بچه زنده -
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۰۲ موافقین ۳ مخالفین ۰

دست عشق از دامن دل دور باد !

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد ...

قیصر امین‌پور (عزیز ...)
بچه زنده -
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر