چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

پاییز اومد ... سال نو شد ... محرم از راه رسید ... حالم خیلی شبیه حالِ این چند ساله اخیره ...! آدما، جاها، حس ها، حتی بوها ... همه چی یه جواریی انگاری داره تکرار میشه ... این تکرار رو دوست دارم ... تکراری که تکراری نیست ... هنوز قسمتم نشده برم روضه ... زیادی مشغول بودم ... درگیر درس و مشق و یه سری خورده کار این وسط ... عقب افتادم از کاروان انگار ...


بچه زنده -
۲۷ مهر ۹۴ ، ۱۳:۰۳ موافقین ۶ مخالفین ۰

اینجوری نمیشه ...! من اگه بخوام همه اون چیزایی که یک ماه و اندی تو مغزم دارن جست و خیز می کنن و دیوانه وار خودشون رو به دیواره های مخچه م می زنن و گاهی میرن رو اعصاب و جیغ بنفش می کشن که ما رو بنویس ما رو بنویس :|:) به ترتیب بیارم اینجا، میشه مثنوی احیائی شون اینا ...! به نظرم میاد اگه ترجیحا از زمان حال شروع کنم به صرف فعل نوشتن شاید به گذشته برسم مثلا ! شاید !!!

دیشب می خواستم بیام بنویسم ولی از صبحش پای سیستم بودم نا نداشتم :| قیافه م شبیه لپ تاپ شده بود ... دو تا مقاله برای یه کنفرانس دادم رفت :)) داشتم با خودم فکر می کردم خیلی بی تربیتن اگه زحماتِ چند روزه !!! تاکید می کنم چند روزه منو جهت نوشتن مقاله !!! نادیده بگیرن و اکسپت نکنن ... و البته یه موازاتش یه صدایی های تو مغزم میگه همانا خیلی بی تربیتن اگه زحمات چند روزه !!! مجددا تاکید می کنم چند روزه تو رو جهت نوشتن مقاله !!! نادیده نگیرن و اکسپت کنن :) باز من گیر کردم بین خودم و خودم ! وسط این آشفته بازار جیغ جیغ تو مغزم این ترازوی عدالت رو کجا بزارم آخه ؟! جاش نیست واقعا ...

حالا درسته چند روزه نوشتمش ولی انصافا بیسش مقاله هاییِ که چندین ماهه دارم کار می کنم و می خونم نه چند روزه :| وجدان نیمه بیدارم میگه تو واستا ببین چی میشه بچه جون :) شد شد نشد نشده دیگه !

بچه زنده -
۲۷ مهر ۹۴ ، ۱۲:۴۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

اینقدر دلم برای جزیره م تنگ شده بود که داشتم می ترکیدم ! اینقدر حرف دارم که دارم می ترکم ! یعنی مثلا یه جورایی شانس آوردم که تا الان نترکیدم ! همون مثلا ! البته لازم به ذکره که اینقدر کار دارم که اگه از حرف و دلتنگی قسِر در برم از عذاب وجدان حتما خواهم ترکید :) اصلا شانس کیلویی چنده بابا مهم ترکیدنِ ! :)

این جملات رو امروز خوندم به دلم نشست خیلی ...

عقد را در دنیا می بندند

ولی انعقاد مربوط به عالم بالاست

تا انعقاد نباشد عقد صورت نمی گیرد

پس همسری که دارید را اول خدا برایتان بریده بود که عقد شما هم عملی شد

خدا هم که جز خوب برای بنده مؤمن نمی برد

پس قدر آنچه خدا به شما عطا کرده است را بدانید

ارزش هدیه به هدیه دهنده است

هر چه از دوست رسد نیکوست

مرحوم دولابی


بچه زنده -
۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۲:۳۷ موافقین ۶ مخالفین ۰

آن هنگام که؛
عطر بهار نارنج،
در آن کلام مقدس پیچید ...
من؛ تو را ...
از پشت چشم هایِ بسته ام دیدم؛
خوبی های تو را و لطف تو را.
بهار نارنج را به نسیم بسپار ...
و اگر خواسته ام را خواستی؛
کتاب را به نشانِ عهدی میان ما،
با خود بردار ...
وگرنه بماند ...

و من کتاب را به نشانه عهدی میانِ مان برداشتم ...

پس سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) شد سالروز عقد من و آن رفیق عزیز ...


بچه زنده -
۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۰ موافقین ۴ مخالفین ۰