چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیروز بعد از یه سه چهار ساعتی سر و کله زدن با بچه های دبیرستانی که حالا به مدد تالیف کتاب جدید هفته ای یکی دوبار احضار میشم حضورشون !!! گفتم یه سری به بالش برسونم. غم خواب داشتم عجیب ... و همه می دونن یه وقتایی غم خواب چه غم بی رحم و بزرگیه ... 
القصه دیروز بعد از ظهر یه خواب عجیب غریب بامزه دیدم ... خونه اولی و حیاط بزرگش و زیر زمین و منو یه لاک پشت کوچیک و یه لاک پشت بزرگ ! البته منم کوچیک ... این تیکه هاشو فقط یادمه که دنبال لاک پشت بزرگه بودم تندتر از من می دوید !!! رفت تو زیر زمین قایم شد ... لاک پشت کوچیکه رو اما گرفتم :| بهش یه کم سیب دادم خورد بعد بقیه سیب رو انداختم دیدم لاک پشت بزرگه اومد بیرون و با ولع خورد. اون وقت یه هو آدم شد :| تاکید می کنم خوابه دیگه خواب ...! لاک پشته سیب خورد آدم شد به همین خواب قسم ! اون وقت سه تایی با هم یعنی من و لاک پشت کوچیکه و اون آدمه که اولش لاک پشت بود از زیر زمین اومدیم بیرون ... بعد تو حیاط کنار پله ها اون آدمه برای منو یکی دیگه که یادم نیست دقیق کی بود تعریف کرد که از اول آدم بوده و تو همین خونه زندگی می کرده وقتی مرده به یه دلیلی که اولش بعد از خواب یادم بود الان نیست از خدا خواسته که لاک پشت بشه و شده !!! همین جا از خواب بیدار شدم ! از قضیه تناسخ رد شده در اسلام و حرف زدن آدم لاکیه که بگذریم باید بگم خونه اولیه تازه ساز بود و ما اولین ساکنانش بودیم :)
این که چیزی نیست دو هفته پیش تقریبا خواب می دیدم یه هدهد (شانه به سر) گیر افتاده تو اتاق به بدبختی نجاتش دادم بعد شروع کرد به حرف زدن :| با چه هیجانی مان جان اینا رو صدا می زدم که بیان ببینن داره حرف می زنه که از شدت هیجان پریدم از خواب ... خداییش این یکی دیگه یه جورایی مذهبیه اصلا ! بلکه استغفرالله هدهد حضرت سلیمان بوده :) ولی این خوابه خیلی خوب بود واقعا، یادمه وقتی بیدار شدم حسابی ذوق زده بودم تو یه حالتی بین خنده و هیجان عمیق ... 
لازم به ذکره که بگم قبل دو تا خواب هیچ گونه غذایی نخورده بودم :|
پی نوشت : همچین بدم نمیاد در ادامه خواب پروانه ای، مورچه ای، پاندای خنگی، کووالایی چیزی ببینم ... زرافه و فیل رو هم دوست می دارم منتها به نظرم حجمشون یه کم واسه خواب های یکی دو ساعته زیاد باشه تو خوابم جا نشن :)
بچه زنده -
۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳ نظر

امروز همه حال و هوام خلاصه شد تو این شعر زیبای سرکار خانوم " مژگان عباسلو " ی عزیزم ...

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است
هر شاخه‌ی با برگ گلاویز قشنگ است

هر خش‌خش خوشبختی و هر نم‌نم باران
تا یاد توام هرکس و هرچیز قشنگ است

کم‌صبرم و کم‌حوصله دور از تو، غمی نیست
پیمانه‌ی من پیش تو لبریز قشنگ است

موجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن پرهیز قشنگ است

بنشین و تماشا کن از این فاصله من را
فواره‌ام، افتادن من نیز قشنگ است

بنشین و ببین زردم و نارنجی و قرمز
پاییز همینست، غم‌انگیز قشنگ است…

بچه زنده -
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰

پاییز اومد ... هوا خیلی خیلی خوبه ... فقط کاش اینجا هم بارونی بزنه گاهی ... یه نمی به صورت و دلمون بخوره !

یه چی بگم این وسط ... تولدم نزدیکه ... اون وقت ما این ماه هرچی پول داشتیم یا خرج کردیم یا برنامه خرج کردنشون رو از پیش گذاشتیم :| لازم بود آخه :)) اصن یه طوری اون همه پول از کفمون رفت که انگار باد پاییزی خورده باشه به کوهِ کاه !!! والا !

گناه داری خدا کنه خودتو نندازی تو زحمت یه وقت ... تولد یعنی من باشم تو باشی و اون هایی که دوستشون می داریم مثل همیشه شنگول ! من دوستت دارم رفیق ... 


بچه زنده -
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۳:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰

خب ... خب ... کلیدواژه مَکُش مرگ مای این روزها چیه ؟! معلومه اون چیزی که باهاش هم خودمو هم دیگرانو دق دادم و همچنان میدم همین روزها ! 

و اما پایان نامه ... این پدیده غیر عادلانه شوم که این روزها رسیده به جاهای باریکش ... جاهایی که خودم هم نمی فهمم چی به چی شده چیکار کردم ! همه چیز اونجوریه که من فکر میکنم زمان بی انتهاست براش ... فکر می کنم یعنی میشه تا اون تاریخ مگو تموم بشه ؟! و مرا ترسی مبهم فرا می گیرد که نخیر نمیشه ! کور خوندی کور ...!

همه چی جور نیست این دفعه ... من یک روزی وسطِ این وسط ها تصمیم گرفتم زبان بخونم ... چرا؟! چون چند ماهه که دکتری عین خوره داره مغزمو می خوره . الان با دو روز خوندن مثلا، یه جوری خارجی شدم که اصن فقط اسپیک اینگلیش همین :) اول خودم خودمو مسخره می کنم که به کجا چُنین شتابان ؟! کجا به سلامتی ؟ بعد خودم به خودم نهیب می زنم که تو می تونی ! الکی یعنی خیلی اعتماد به نفس دارم ! بعد یکی که نمی دونم کیه اون وسط میاد میگه سعیتو بکن ولی خیلی هم امیدوار نباش ... این کیه آخه ؟! بچه زنده که حد وسط نداشت !!!

همیشه یا شاید بهتر بگم بعضی وقت ها سر یه کارایی یه عده ناشناس یا کم شناس خواسته یا ناخواسته با حرفا و کارا و مثلا مخالفت بی خودی شون در چیزی که اصن به تو چه ست ! یه جورایی آدمو تشویق می کنن . هر چند من تو مسائل منطقی آدمِ خیلی زود تحت تاثیر قرار گرفتن نبودم و نیستم و عادت به اهمیت دادن به مخالفت دیگران در اموری که به شخصه به خود بنده ارتباط داره و لاغیر نداشتم و ندارم. ( تاکید می کنم اموری که به عنوان فرد بالغ و کاملا عاقل البته ! خودم بلدم تصمیم بگیرم و نیازی به شور و مشورت نداره ! ) ولی خب فضایی هم که نیستم ! بالاخره بعد از تکرار و اصرار یه جایی آدم میره تو فکر چرایی مخالفت اون عده در کاری که اندک ارتباط خاصی بهشون نداره . و خب اگه به نتایج مثبت برسه بالطبع ممکنه کمی انگیزه هم چاشنی میل درونیش برای به سرانجام رسوندن اون کار و هدفی که داشته می کرده، میشه دیگه ! 

من راضی، تو راضی عزیز ... گورِ ... (خاطر نشان می کنم که من خیلی خیلی مودبم!)


بچه زنده -
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۲:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر