چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

گاهی آدم ها وسط یه چیزایی قرار می گیرن ! دقیقا وسطِ وسط ... وسطِ زندگی ... وسطِ کار ... وسطِ درس ... وسطِ بقیه و وسطِ خودشون حتی ! و من الان دقیقا آخرِ همین آخریم ... یعنی دقیقا اِندِ وسط خودم بودن ! حسم چیه ؟! هیچی !!! وسط بودن همیشه هم خوب نیست ! الان؛ من که فکر می کنم این اصلا خوب نیست ...! آدم باید حداقل یکی دو اینچ از این وسط این ور تر یا اون ور تر باشه، پایین تر یا بالاتر باشه ... عذرخواهم خیلی مزخرفه ! فکر کن بالای یه سُرسُره بزرگ نشستی ... و فقط نشستی ... همین ! نه سُر میخوری، نه برمی گردی از پله ها پایین ! اون وقت خودت عصبانی هستی که چرا نمی تونی بازی کنی چرا کیف نمیده ...! چرا سُر نمی خوری ؟!!! چرا نمیری پایین پس ؟!!!

می دونم که باید از این وسط پاشم ... می دونم که می تونم و پامیشم ... فقط نمی دونم کِی ...

این نیز بگذرد اما ... تو نگران نباش عزیز ... خود درگیریِ شخصیه !!! قوای درونی خودشون مسئله شون رو حل می کنن ...! جای نگرانی نیست ... خوبیش اینه که زندگی، هنوز خوب جریان داره :) خدا رو شکر ... 

بچه زنده -
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دوشنبه حالم خوب نبود ! کلاس هم نرفتم ... از شبش یعنی یکشنبه شب، که بشه شبِ دوشنبه سرم درد کرد تا دوشنبه شب، یعنی شبِ سه شنبه !!! (این تیکه هاش کاملا مشهدی بازی ست ! یه جورایی عادت کردیم به خُل بازی با شب و روز هفته :)) حالا شِرا ؟؟؟ چون همون یکشنبه شب یعنی شبِ دوشنبه برای ماه مان جان وقت دکتر گرفته بودم و دو سه ساعتی تو مطب دکتر معطل شدیم و کلی صحنه دلخراش دیدم ! بعدش نمی دونم چرا خیلی خوشحال ! راهی یه مهمونی خودمونی شدیم و صاحب خونه خدا پدر بیامرز ظاهرا کلی دغدغه و حرف نگفته با همسر داشت و خب بدین ترتیب ما رو تا دو صبح که همانا در واقع بامداد دوشنبه میشه نگه داشت ...! حالا پیدا کنید سر درد فروش را :| منم که خودم اعتراف می کنم بی جنبه ! پس شد آنچه شد ...! هیچی دیگه دوشنبه رفتم دکتر که سُرم و آمپول داد و آزمایش ! اولی و دومی رو که خودم تشخیص دادم استعمالش بی مورده به جاش قرص خوردم درسته چهار ساعتی طول کشید ولی بالاخره خوب شدم خدا رو شکر ! سه شنبه هم که مجبور شدم برم آزمایش خون بدم که خب با اینکه کلی رو خودم کار کرده بودم و آمادگی قبلی داشتم و اصلا اون دو تا اسمشو نیارِ اولی رو به این هوا نزدم که فوبیای دو تا سوزن کم بشه، منتها باز طبیعتا سرنگ دیدم حالی به حالی شدم ...! به هر حال به خیر گذشت ... جواب آزمایش ها رو هم باید شنبه برم بگیرم. باز هم خدا رو شکر ...


بچه زنده -
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰

کی گفته کیفیت همیشه از کمیت بهتره ؟!!! خود من اینو یه جاهایی گفتم ولی اعتراف می کنم واقعیتش همون یه جاها هم اینو  پَروندم در واقع ! و عذرخوام از خودم، ولی باید اضافه کنم که خیلی هم بیجا نموده ام :)) مثلا شما بهت بگن یه هدیه در ابعاد منظم 50 در 50 در 50 سانتی متر داریم یکی در ابعاد جامدادی یعنی 4*8*20 کدومشو برمی داری ؟! عذرخواهم مگه خل باشی بری کوچیکه رو برداری چون قطعا توش موزه :| نه یعنی معلومه دیگه قطعا توش جامدادیه :| اصلا با این ابعاد چی جا میشه توش ؟! ها ؟! هیچی ! الان که خوب دقت می کنم می بینم همون جامدادی هم توش جا نمیشه !

حسم اینه که خیلی مثال ملموس و استراتژیکی زدم و خب طبق معمول اینو همه می دونن :| یعنی فقط منتظرم اون منی از من بخواد بیاد مثال نقض بیاره که همیشه که اینجوری نیست بلکه تو جامدادیه؛ طلایی، ساعتی، سکه ای، پولی، سوییچی چیزی باشه !!! یعنی عذرخواهم همچین با پشت دست می زنم تو دهنش که یکی از من بخوره دو تا از من های بغلیش :| چه حرفا ...! چه معنی داره ؟! من خودم END برهان خُلفم ! 

بله داشتم می فرمودم که شما احتمال 1 به 99 رو فراموش کن اصلا همچین احتمالی در جهان واقعی وجود نداره ! ما که ندیدیم :)) الان دور دورِ 4 و 96 درصدی هاست !!! یه همچین وضعیتی داریم ما ...

 الان داره یه چیزای دیگه ای هم یادم میاد که قبل ترها گفتم و بازم عذرخواهم بیخود گفتم بعدتر ها اصلاحش کردم منتها الان می خوام اصلاح ترش کنم :| اینکه آدم همیشه باید در برابر سختی ها و مشکلات بایسته !!! در این مورد شما بگو نیم درصد ! اصولا چه کاریه ایستادن ؟! ایستادن یعنی چی وایسی که چی بشه ؟! که مشکلات بزنن لِهت کنن ؟! نه جانِ من ! نه بزرگوار ! اصولا و منطقا باید دو تا پا داری دو تا دیگه هم قرض بگیری تا می تونی بدویی ! فقط بدویی  ها :) نهایتا یا دونده خوبی هستی که در این صورت خوش به سعادتت واقعا ! می دویی مشکلات به گرد پات هم نمی رسن شاید یه جایی هم اونا خسته بشن و بلکه هم، از نفس بیفتن که اون وقت تو هم وای میستی (یعنی مُرده این فعل هستم !!!) و یه لبخند ملیح بهشون می زنی و حالشو می بری دیگه ! یا اینکه مشکلات بهت می رسن و عذرخواهم دهنتو سرویس می کنن بعد هم لِهت می کنن بعدترش هم از روت رد می کشن که خب همینی که هست ! یعنی لِه که شدی لااقل غصه نخور  دیگه ! لابد تواناییت همین قدر بوده ! چیزی رو از دست ندادی !!!چی بگم ! نه یعنی همه چی رو از دست دادی اینم روش عادت می کنی ! ولی به جاش چیزی از ارزش هات کم نمیشه چون هر کسی رو به اندازه تواناییش بازخواست می کنن :)) متاسفم ! ناتوان، بیچاره، کُند، بی دست و پا، خسته نباشی واقعا ! به جای ناله یه کم فرار یاد بگیر !

دیگه اینکه ؛ آها در مورد نسبی و مطلق بودن مسائل می خواستم بیاناتم رو بفرمایم که خب بحث مفصلی ست بعدا خدمت می رسم :|

من برم گلدونامو آب بدم ...!


بچه زنده -
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰

این منم ... من که اکنون آرام و صبور بر ارتفاعات دست نیافتنی ذهن نشسته ام ...!

نشسته ام ؟! بله قطع به یقین الان نشسته ام ! چون دیشب که رفیق جانِ مان کشیک معین تشریف داشتند که همانا خوش به حال ایشان، عملیات سختی را پشت سر نهاده ام ! عملیات پارتیزانی ! القصه که ما در سالن خیره به تلویزیون مشغول استراحت ذهن بودیم و همانا خیلی خوشحال برای خودمان کز کرده بودیم که به ناگه احساس کردیم جنبنده ای او نیز خیلی خوشحال از گوشه چشممان رد شد ! سر چرخانده و نظاره نمودیم که حجم سیاه یا شاید قهوه ای چاق و چله و بسیار زشت و چندش آوری از زیر درب ورودی ساختمان داخل گشتندی و خیلی ریلکس، با پاهای شاید نشسته و کاملا بد ترکیبش خرامان خرامان روی سنگ های سفید قدم زده به طرف کتاب خانه و کتاب های نازنین مان می رود ! و اما، ما که برای چند ثانیه ای کل فک مان از این حجم وقاحت و خونسردی و نه ترس و  انزجار و کُپ کردگی، نه قطعا نه ! به پایین سقوط کرده بود به ناگه چون تیری از چله کمان رها گشته و به سمت آشپزخانه یورش بردیم و یک عدد گاز اشک آور که همانا خدا پدر سازنده اش را بیامرزاد از کابینت بیرون کشیدیم و چون صاعقه بازگشته و ...

و اما ادامه ماجرا ...


بچه زنده -
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰

کلاس زبان خیلی خوبه ... افتاده روزای زوج، مثل امروز ... ساعت 4:30 تا 8 شب ... فکر نمی کردم تا این حد باحال باشه ! واقعا امیدوارم برای دکتری ... می خوام یه درد دل بکنم !!! هنوز هیچی شروع نکردم. جزوه ها و کتاب هایی دارم که متاسفانه نیاز هست که پرینت بگیرم و هنوز این کار رو نکردم یه جورایی یه کمی سست شدم :)) اومدم مقاله بدم گفتم چه کاریه اول بزار بعد از یه مدت کارایی که دلم می خواسته انجام بدم حالا می بینم هر چی میرم جلوتر اینقدر جذابه همین کارای کوچولو که نمی تونم دل بکنم دوباره برم سر درس :| اصلا خیلی زیادن منم که یکی یکی عین لاک پشت انجام میدم که قشنگ ذوق و شوق و کیفش بره تو روح و روانم  بشینه تو جون و تنم :)) بهانه از این بهتر ؟! از این باحال تر ؟! از این جذاب تر ؟! داریم مگه ؟! ولی آخه شِرا باید اینجوری باشه ! بدِ ماجرا اینجاست که یه خودِ مغرور و لجباز و یک کلام و البته تا حدودی فرهیخته ای هم هست درونم که خب آخر هر فکری در مورد دلبخواهی هام ! با عصبانیت میگه اصلا هر کاری دلت می خواد بکن ! هنوز چند ثانیه نگذشته یه جور خشمگین تر میگه داری هر کاری دلت می خواد می کنی ها ! بعد کاملا اعصاب ندار تر یه هو داد می زنه میگه اصلا حق نداری هر کاری دلت می خواد بکنی بچه پر رو چه معنی داره !!! زورش زیاده بی اعصاب آخرش می بینی همین منو هول میده اون وری ...

برای ناهار قرمه سبزی گذاشتم بِپُخه :) بچه زنده خودش دلش داره قِنج میره آخه طبق معمول صبحانه نخورده :/ چون کلاس زبان داشته همه کاراشو کرده فقط گلدوناشو آب نداده ...

پی نوشت : دلم خیلی خیلی براش تنگ شده ... زنگ زده بود برای تشکر ... صداش خوب بود اما نه خوشحال ... خب معلومه البته ... پشت تلفن گفت بالاخره سربازی اون روش رو هم به ما نشون داد ...! مریض شده بود سخت ظاهرا ... کاش نگفته بود ... کاش نشه هیچ وقت ... می دونه چقدر خاطرش عزیزه ... یه غمِ خاصی گرفتم ... غمِ خواهری که برادرش نیست ... خیلی کشنده ست ...

من برم گلدونامو آب بدم ...


بچه زنده -
۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر