چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۲۶ مطلب با موضوع «حرف های درِ گوشی ...!» ثبت شده است

گفتم حرف دارم ! وقتی حرف دارم یعنی حرف دارم یعنی این !

به نظرم آدم تو زندگی تجربه هایی کسب می کنه که خوب یا بد به هر حال جزئی از گذشته و حال آدم هستن ممکنه کمرنگ بشن یا حتی برای مدت زمانی از یاد برن و فراموش بشن، اما پاک نمیشن که اگه می شد حال و روز زندگی مون این شکلی نبود ! دو حالت به ذهن آدمی مثل من می رسه اول اینکه مثلا حذفشون انتخابی یا اختیاری می بود ! ( حالا نه اینکه تو سایر موارد اختیاری و انتخابی این دنیا خیلی دقیق و درست و محشر داریم عمل می کنیم اینم روش مثلا ! ) حالا بماند !!! اون وقت یعنی مثلا همه خاطرات خوبمون رو نگه می داشتیم بدمون رو حذف می کردیم ؟! مسخره نیست ؟! فکر کن غم از دست دادن عزیزی رو پاک کنی در حالی که خاطرات خوبت با اون آدمو نگه داری ! و خب الان آدمی در کار نیست ! آدم دچار بحران وجودی میشه سر و ته هیچی مشخص نیست ! یا مثلا به دلایلی با کسی مشکل داشته باشی یا دعوا کرده باشی و این قسمت رو پاک کنی ! خب این که یعنی تجربه دوباره و تکرار همه حال های بد  که ...! برعکس این قضیه هم که خب عاقلانه نیست یعنی مثلا خاطرات خوب رو پاک کنیم و بد رو نگه داریم !!! مگه اینکه خوددرگیری یا روان پریشی  داشته باشیم که خب اون بحثش جداست !

 حالت دوم اینکه بدون استثنا بیاین فکر کنیم این قانون شامل همه خاطرات و تجربیاتمون می شد ! بازم شدنی نبود ! اون موقع در لحظه هیچ احساس و ادراکی یه هیچ چیزی نداشتیم ! بازم سر و ته هیچی مشخص نبود !!!

همه این از این شاخه به اون شاخه پریدن ها برای توضیح همون جمله بُلد شده بالا بود که خودش گویاتره ؛ گویا !!!

القصه نمیشه آدما یا چیزایی رو که یه زمانی فکرتو درگیر خودشون کردن به کل فراموش کرد ... نه نمیشه پاکِ شون کرد ... به نظرم تلاش برای از یاد بردنشون هم بی فایده ست ! اصلا چرا باید همچنین کاری کرد ؟! اتفاقا به نظرم  یه جورایی باید باهاشون کنار اومد، باهاشون زندگی کرد کم و بیش ! من فراموش نکردم ... نه خاطراتمو و نه تجربیات گذشته رو ... به نظرم خیلی هاشون در آخر یه جورایی خوب شدن !


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

... تو هیچ وقت دلت نخواسته از اینجا بری ؟ بری خارج از کشور ؟! اصلا می تونستی ؟! شرایطش بود ؟! گفتم برای چی می پرسی ! دلمو ولش کن ! آره می شد فکر کنم ! اگه می خواستم خیلی سخت نبود ! خب کجا مثلا ؟ خیلی جاها ! چند تا کشور برای زندگی و درس می تونستم برم مثلا آلمان !!! گفت منم یه موقعی هم شرایطشو داشتم هم اگه می خواستم کاری نداشت چند دفعه تا دَمِش رفتم اما پشیمون شدم ! اون موقع دلم نمی خواست هر چی فکر می کردم اهل دل کندن از آدمای دور و اطرافم نبودم ... برام سخت بود ! دلم می خواست هر موقع دلتنگ شدم براشون، زود ببینمشون اصلا همین که می دونستم فاصله کمه حالم خوب بود ... هیچی به این اندازه برام ارزش نداشت ! هیچی نمی تونست جای این حس رو بگیره ! مطمئن بودم که نمی خوام برم !

خب حالا چی شده چی ذهنتو درگیر کرده چرا به رفتن فکر می کنی ؟! دیگه دلت تنگ نمیشه یعنی ؟!

یه طوری شده یه تغییری داره منو  می بره به سمتی که می خوام اون آدم سابق نباشم در حالی که فکر می کنم هنوز هستم ! دارم پوست میندازم ! می خوام دور بشم شاید حتی به قیمت دل کندن از اونایی یه روزی بهترین شرایط رو با حال خوب کنارشون عوض نمی کردم ... اونا هنوز همونجورین ولی من ...

بی ربط نوشت یک : یادم اومد که چند وقت پیش که تو آرایشگاه داشتم موهامو رنگ می کردم یکی از آرایشگرها که یه دختر جوون بود بلند بلند می گفت همسرش عسلویه کار می کنه و شرایطشون خوبه و ... کلی تعریف کرد، به نظر زیادی راضی بود ... وقتی شنید که فلانی بعد از یه مدت کار با اینکه شرایط کاری و مالیش عالی بوده از اونجا کنده همه چیزو ول کرده تا بیاد پیش خانواده ش، با یه لحن عصبانی گفت اینقدر بدم میاد ؛ مثل شوهر من، اصلا هر کار نکنی بعضی مردا تا آخر عمرشون بچه ننه می مونن !!!

بی ربط نوشت دو : الهه به خاطر همسرش که دکترا قبول شده دارن برای زندگی میرن تبریز اونم برای پنج سال ! تازه شهریور یه سال شد که سر خونه زندگی خودشون هستن ! باهاش که حرف زدم هم خوشحال بود هم ناراحت ! دوتاش به یه اندازه ! اونم می گفت ناراحتم برای دوری برای تنهایی، منتها شاید خیلی هم بد نباشه بنا به خیلی از دلایل !!! 

نمی فهمم ! چرا همه چی داره می پیچه به هم !!!

پی نوشت : هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی دیدن، شنیدن یا خوندن اینطور مسائل برام دغدغه بشه ! اینا اصلا مهم نبود به نظرم عذرخواهم خاله زنک ترین حرف هایی بود که می شد شنید می شد بهشون فکر کرد ... الان واقعا ذهنمو درگیر می کنن ! مدت ها به جواب فکر می کنم به راه حل ! وقتی به چیزی نمی رسم دیگه دلم نمی خواد فکر کنم همین ! نکنه منم دارم پوست میندازم ؟!!!

هشدار ! دغدغه ها از آنچه به آن فکر نمی کنید به شما نزدیکترند ... تنها چیزی که ثابته اینه که به هر حال این دغدغه ها هم مثل همه چی توی این زندگی تغییر می کنن !!!


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰

امروز همه حال و هوام خلاصه شد تو این شعر زیبای سرکار خانوم " مژگان عباسلو " ی عزیزم ...

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است
هر شاخه‌ی با برگ گلاویز قشنگ است

هر خش‌خش خوشبختی و هر نم‌نم باران
تا یاد توام هرکس و هرچیز قشنگ است

کم‌صبرم و کم‌حوصله دور از تو، غمی نیست
پیمانه‌ی من پیش تو لبریز قشنگ است

موجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن پرهیز قشنگ است

بنشین و تماشا کن از این فاصله من را
فواره‌ام، افتادن من نیز قشنگ است

بنشین و ببین زردم و نارنجی و قرمز
پاییز همینست، غم‌انگیز قشنگ است…

بچه زنده -
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰

باورش برای خود منم سخته ولی واقعا یکسال گذشت :) خیلی زود گذشت ولی عالی گذشت به خیر و خوشی و شادی، به مهربونی و تفاهم و همراهی، به انسانیت و پاکی و رفاقت، به ع ش ق گذشت ... خدا روشکر ...

دوستت دارم ای به من از من نزدیکتر ...


 


بچه زنده -
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
این شعار تبلیغاتی یه کمپین نیست ! این حرف دل منه و اینجا دقیقا وسط حرفای ذهنم ...! به کمپین "ممنون که مهربونی ! " بپیوندید ! دفعه اول که بیلبورد تبلیغاتی با این شعار دیدم با خودم گفتم نامردا خب حالا حرفای آدم رو بر می دارید اوکی بابا ! حق تبلیغاتشو که بدین لااقل :| 
قبل از این حرفا یه سری که بابا عباس از یه نونوایی تعریف می کرد و این که همیشه نون خوب دست مردم میده بی هوا گفتم خب یه دفعه ازشون تشکر کنین ! درسته که شغل شون همینه ولی تو این بازار وانفسا به نظرم باید از بعضی ها تشکر کرد که وظیفه شون رو درست انجام میدن ...

اینا مهم نیست ... وقت ندارم باید برم سر مقاله ! بی خودی دارم خودمو می کوبم به در و دیوار ! اصل مطلب اینه که دیشب بعد از سه ماه اولین مهمان های ما اومدن ! یه زوج جوان که تازه یه ماه و نیم از عقدشون گذشته ... من شناخت درست و حسابی نداشتم ازشون ولی دیشب کلی چیز شنیدم از زندگی شون که خب خیلی برای من قابل هضم نبود ... حتی الان هم فکرش منو ناراحت می کنه ... اینکه آدم بعد از این مدت کوتاه بگه "شاید تو انتخابم اشتباه کرده باشم !  " برای من یکی خیلی قابل درک نیست ... من نمی فهمم واقعا ...!
نمی دونم چطور باید تشکر کرد از خدا ... به گواهی همین روز و همین لحظه و همین انگشت هایی که دارن می نویسن خدایا ممنون به خاطر همه جبرها و اختیارهات ... ممنون به خاطر همه خوبی های بی اندازت ...

 خدا آخر و عاقبت همه مون رو ختم بخیر کنه ...

بچه زنده -
۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۶ موافقین ۳ مخالفین ۰

درست روز نیمه شعبان بود ... 13 خرداد ... یادته عزیز ؟! تازه چند روزی بود با مامان و بابا از کربلا اومده بودیم ... یادمه به خاطر رفت و آمدها و دید و بازدیدها جشن روز نیمه شعبان که هر سال تو خونه می گرفتیم کنسل شد ... مان جان میگه قبل از اینکه بریم کربلا زنگ زده بودین ! انصافا اینو دیگه یادم نیست ! چهار ماه بعدش 24 شهریور صبح زود رفتیم حرم ... 

امروز نیمه شعبانه ... فردا مجلس عروسی مونه ... داریم میریم خونه خودمون ... قشنگ نیست رفیق ...؟!


پی نوشت : دلم تنگ شده برای اون دعای جامع کبیره روبه روی ایوان نجف ... شب اول شعبان ... 

دلم مهریه مو می خواد ...!

بچه زنده -
۰۲ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۲ موافقین ۴ مخالفین ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بچه زنده -
۱۰ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۴۶

کدهایی هست این وسط ...

کد برگشتن موقت او به خانه در شب تاسوعا ... کد دوباره رفتن و این بار برگشتنش برای همیشه ... کد کارهای همیشگی و ناتمام من ... کد پروژه، سمینار، پایان نامه و درس های غیر اهلی که یک جاهایی آدم را درسته قورت می دهند با پوست و استخوان و سایه ات حتی ...! کد بیرون رفتن های پی در پی ... کد ضبط کردن صدا توی گوشی ... کد سفرهای یک روزه و چند روزه ... کد دلتنگی ... کد تیر کشیدن مغز از ننوشتن ... کد من ... خود خود من ...

خواستم بنویسم نشد ... بهانه ها زیادند ... بهانه اند دیگر ... همین ... :)


بچه زنده -
۲۷ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

اینقدر دلم برای جزیره م تنگ شده بود که داشتم می ترکیدم ! اینقدر حرف دارم که دارم می ترکم ! یعنی مثلا یه جورایی شانس آوردم که تا الان نترکیدم ! همون مثلا ! البته لازم به ذکره که اینقدر کار دارم که اگه از حرف و دلتنگی قسِر در برم از عذاب وجدان حتما خواهم ترکید :) اصلا شانس کیلویی چنده بابا مهم ترکیدنِ ! :)

این جملات رو امروز خوندم به دلم نشست خیلی ...

عقد را در دنیا می بندند

ولی انعقاد مربوط به عالم بالاست

تا انعقاد نباشد عقد صورت نمی گیرد

پس همسری که دارید را اول خدا برایتان بریده بود که عقد شما هم عملی شد

خدا هم که جز خوب برای بنده مؤمن نمی برد

پس قدر آنچه خدا به شما عطا کرده است را بدانید

ارزش هدیه به هدیه دهنده است

هر چه از دوست رسد نیکوست

مرحوم دولابی


بچه زنده -
۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۲:۳۷ موافقین ۶ مخالفین ۰

آن هنگام که؛
عطر بهار نارنج،
در آن کلام مقدس پیچید ...
من؛ تو را ...
از پشت چشم هایِ بسته ام دیدم؛
خوبی های تو را و لطف تو را.
بهار نارنج را به نسیم بسپار ...
و اگر خواسته ام را خواستی؛
کتاب را به نشانِ عهدی میان ما،
با خود بردار ...
وگرنه بماند ...

و من کتاب را به نشانه عهدی میانِ مان برداشتم ...

پس سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) شد سالروز عقد من و آن رفیق عزیز ...


بچه زنده -
۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۰ موافقین ۴ مخالفین ۰