چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک عدد مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک عدد مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۱۳ مطلب با موضوع «روزهای غیرِمرّه» ثبت شده است

ظهری می خواستم یه مطلب که خیلی وقته رو اعصابمه راجع به زورو بنویسم نشد گفتم روزه ام خوبیت نداره دهنِ ماه رمضون ...! نه که قصه دیروز و امروز باشه ها نه ! اتفاقا یکی دو ماهی هست تو برزخ بین نوشتن و ننوشتن گیر کردم ... منتها تا الان هی خویشتن داری می کردم هی خانومی به خرج می دادم :/ ولی خدا شاهده دیگه با اتفاقات امشب، بچه زنده نیستم اگه تو همین روزا با بلدوزر از روش رد نشم :/

پی نوشت : اگه گذاشتن ما با سلامت کامل روح و روان به روز هفتم برسیم :))  معنی فعل شاید انگولایی تِن نِه همونیه که همه می دونن !!!

بچه زنده -
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۹ موافقین ۴ مخالفین ۰

به نظر من ماه رمضون همین که از روز هفتمش بگذره یعنی همون یه هفته خودمون دیگه تحمل روزه ساده ست ... به عبارتی به این زمان میگن زمانی برای آب بندی شدن :) حالا خداییش دهن ماه رمضون دروغ نباشه هنوز تو تعداد روزش اختلاف دارم با خودم ... یعنی به نتیجه دقیق نرسیدم :| مثلا همین امسال خود من روز اول اندازه هفت روز تِستِ سیستم مرکزی شدم ! خدا رو شکر زنده ام هنوز ! قشنگ معلومه روزه بهم ساخته که مغزم هنوز اندک فعالیتی داره :) خاطر نشان کنم که هوای مشهد این روزها به مدد بارش بارون های حسابی و قشنگ تقریبا خنکه و اصلا جون میده واسه روزه و ماه رمضون ... روز اول بحث بحثِ روزه داری و تشنگی و گرسنگی و گرما نبود بحثِ یه گوی بود اندازه نارگیل ... القصه یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود یه گوی بود قدِ یه نارگیل که همین طور بی هوا داشت برای خودش قِل می خورد ! و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! حالا من که خودم بارها و بارها گفته و از گفته خود دلشادم که همی تحمل درد در من اصلا نباشد یا نهایتا اندکی باشد آن هم با اشک و خون بسیار ! فلِذا بچه زنده هستم یک معتاد به آکسار و کدئین و شما نمی دانید آن چه من استغفرالله می دانم ؟! نه بابا آنچه من کشدیم ! نه نشد کشیدن معتی نداره یعنی نمیشه که بشه :| همون تجربه کردم ! خلاصه خدا سر کلاغ کورای بیابون نیاره جنس باشه حالت خراب باشه اختیار باشه نارگیل باشه ولی خدا هم باشه :) قرص منظورم بود !

نمی دونم چرا گاهی همه اعضا و جوارحم یه تِم خفیف لجبازی دارن ! دیگه موقع افطار با یه دونه قرص خوب نمی شد که ! لامصبا گچ می ریزن توش به جای چیز ! متفاوت خوردم بلکه افاقه کنه ! ساعتای ده یازده شب یه حالی بودم سرخوشِ و خندان لب و مست !

پی نوشت : گذر روزها باور کردنی نیست ... گاهی خیلی دور گاهی خیلی نزدیک ...

بچه زنده -
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۲۵ موافقین ۳ مخالفین ۰

 خواستم بنویسم دلیل این همه نیامدن را ... دلیل این همه تحمل دل کندن و ننوشتن را ... فکر کردم که هوف ...!  هزار و یک شب است ! و من امشب شهرزادم درونم نیست و فقط یک عدد بچه زنده شب زنده دار خالی هستم ... همین :)

تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی
تو فارق از وفور سایه هایی
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو می روی که ابر غم ببارد
به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت
تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
سحر اضافه کن به فهم آسمام
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم
من از عطش ترانه آفریدم
به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت
تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
سحر اضافه کن به فهم آسمانم
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

بچه زنده -
۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

دختر کوچولوی دوستم محبوبه به دنیا اومده ...ساعت 3 صبح امروز ! ششم آبان ماه 1396 ... حس خوبیه ... دوباره و چندباره خاله شدم :) باید برم ببینمش حتما ... خیلی جایی باید برم فردا و متاسفانه ماشین جلوبندیش یه چیزیش شده ! خدا کنه تا فردا حل بشه و گرنه که باید ...!

راه رفتنی رو باید رفت همین ! حالا چه پیاده چه سواره :| هوف ...



بچه زنده -
۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۰۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

نمی دونم فحش می خورم یا نه مثلا اگه بگم " بعضی وقت ها آب و هوای فصل ها روی حال و هوای آدم ها تاثیر می گذارد " یا مثلا " در برخی موارد خصوصیت های آدم ها بسیار شبیه خصوصیت های فصل هایی ست که در آن متولد شده اند " .

یک : اولا که فحش دادن اصلا کار خوبی نیست :| بعدشم اینجا همه فرهیخته ان ! اینجا که کسی فحش نمی نویسه نهایتا تو دلشون یه چیزی میگن و رد میشن ! منتها من به همون دل هم حساسم :/ در این حد یعنی ! تازه من خودم با این سن و سال نهایتا دو سه تا اسم حیوون بی آزار و چند تا صفت خنده دار بلدم به جای فحش ! به شرافتم سوگند ! و خب این انصاف نیست ! بیایید با یکدیگر مهربان باشیم ؛ نگذارید کار به آنجا برسد که عذرخواهم خیلی خر مهرانه بگویم اصلا همینی که هست :)

دو : آیا مهمه که اینو دانشمندان گفته اند یا نگفته اند ! اولا که اصلا گفته باشن ! خیلی معلوم نیست دانشمندان این رو در کدوم فصل گفته اند :| و این مسئله خیلی مهمی ست که اونو تو فصلی که به دنیا اومدن گفتند یا نه ؟! یا مثلا گفته نباشن :| فدای سرمون !!! نه یعنی منظورم اینه که مثلا خیلی از چیزها رو هنوز دانشمندان نگفته اند پس یعنی وجود ندارند ؟! حالا بماند که دانشمندان نهایتا و غالبا در حد بضاعت، استعداد و حال و هوای خودشان می گویند در حالی که حال و هوای ما یه چیز دیگه ست اصلا :))

سه : در پاییز حتی می توان مُرد !!! " مرگِ پاییزی بر وزنِ برگِ پاییزی " بیشتر توضیح نمیدم چون اونجوری دست زیاد میشه :/

چهار : ماه ها و فصل ها دارن کم کم شبیه آدم ها میشن برای من ! مشابه این مسئله یه روزی نگران کننده بود :|

خاطره نوشت :  یه روزی میم گفت من عددهای روی ساعت رو شکل آدم های مختلف می بینم در حالت های مختلف ! وقتی دو سه تا رو گفت تا یه ربع فقط خندیدیم ! آخراش داشتیم به نتیجه می رسیدیم که حتما ببریمش پیش دکتر :) 


بچه زنده -
۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰

خیلی چیزا هست که باید گفت، باید نوشت !

این روزا پُرم از حرف ! یه زمانی به بچه ها می گفتم که انسان خودش رسانه ست ... اولین رسانه ... علمی بود اعتقاد داشتم ... ولی نه اینطوری نه مثل این روزا ...! قبلنا مثل اون ضبط صوت های قدیمی بودم ! موقع مدرسه هر چی اتفاق می افتاد تو ذهنم ضبط می شد اون موقع وقتی می رسیدم خونه مثل رادیو فقط برای مان جان پخش می کردم ...! بعدترها درست زمانی که حس می کردم دارم منفجر میشم یه جزیره برای خودم دست و پا کردم ! اینجا می نوشتم، حالم خوب بود ... الان درگیرم کلی فکر کلی کار کلاس هست که انجام میدم، وقتی یه مدت نمیشه بنویسم یعنی فقط دارم ضبط می کنم ... می ترسم جا کم بیاد می ترسم مغزم بترکه یکی از همین روزا !!! 

بی خیال ؛ می بینم که باز از اون بالا پاییز آمده است ! دیگه ... تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! 


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰

تا قبلش داشتن با هم شوخی می کردن ... دو تا میدون مونده بود به خونه که مرد یه هو انگار که چیزی یادش اومده باشه با لحن جدی گفت راستی می دونی قبل از اینکه بیایم بیرون بی بی دم گوشم چی می گفت ؟! زن با همون حالت سرخوش جمله آخر رو کشید و با خنده تکرار کرد چی گفت ؟! مرد گفت هیچی ! بی بی میگه کی منو می بری کربلا ؟! بعد نگاه کوتاهی کرد انگار که بخواد عکس العمل زن رو ببینه ! زن اما، در حالی که خنده رو لبش رو جمع می کرد سرش را به طرف پنجره ماشین چرخوند و زیر لب آروم گفت : می گفتی هنوز خانومم رو نبردم بی بی جان ! بعد انگار که یه هو سر غصه ش باز شده باشه بی پرده تر و بلندتر گفت هر چند که به هر حال هنوز خیلی ها تو اولویتند ...!

به نظرم اومد مرد از این حرف حسابی جا خورد ... رفت تو فکر ! دیگه کسی چیزی نگفت ... دو دقیقه بعد روی پل جلوی خونه مرد ترمز دستی رو کشید و در حالی که در ماشین رو باز کرده بود تا پیاده بشه به صورت زن خیره شد و گفت اینطوری نگو خانوم ، بی انصافی می کنی ...! 

بازی کودکانه ای بود ! یه گوشه نشسته بودم ... صورت مرد جلوی چشمم بود، زل زده بودم بهش وقتی پیاده شد ! نگاهم تو نگاهش گره خورد ... آشفته بود انگار حرف زن بدجوری رنجونده بودش ! دلم براش سوخت ... حرفی نزدم وانمود کردم تو حال خودمم ...! صورت زن رو نمی دیدم به طرف پنجره خشک شده بود انگار ، دلم برای زن هم سوخت ... بیشتر و بیشتر ... تمام مدت فکر کردم که چرا یک دفعه انقدر غمگین شد ؟! چه قصه ای بود که یه هو خودش رو آخر صف و تنها دید ؟!!! 

پی نوشت : انگار همیشه زیر همه لایه های خوشبختیِ شهر، در پسِ همه ساعت های خوب زندگی دقیقه های کوچکِ پیچ در پیچی هست که هر از چند گاهی مثل آتشفشان فوران می کنند !!! زیر پوست شهر همیشه خبرها در هم است !!!

بچه زنده -
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

گاهی آدم ها وسط یه چیزایی قرار می گیرن ! دقیقا وسطِ وسط ... وسطِ زندگی ... وسطِ کار ... وسطِ درس ... وسطِ بقیه و وسطِ خودشون حتی ! و من الان دقیقا آخرِ همین آخریم ... یعنی دقیقا اِندِ وسط خودم بودن ! حسم چیه ؟! هیچی !!! وسط بودن همیشه هم خوب نیست ! الان؛ من که فکر می کنم این اصلا خوب نیست ...! آدم باید حداقل یکی دو اینچ از این وسط این ور تر یا اون ور تر باشه، پایین تر یا بالاتر باشه ... عذرخواهم خیلی مزخرفه ! فکر کن بالای یه سُرسُره بزرگ نشستی ... و فقط نشستی ... همین ! نه سُر میخوری، نه برمی گردی از پله ها پایین ! اون وقت خودت عصبانی هستی که چرا نمی تونی بازی کنی چرا کیف نمیده ...! چرا سُر نمی خوری ؟!!! چرا نمیری پایین پس ؟!!!

می دونم که باید از این وسط پاشم ... می دونم که می تونم و پامیشم ... فقط نمی دونم کِی ...

این نیز بگذرد اما ... تو نگران نباش عزیز ... خود درگیریِ شخصیه !!! قوای درونی خودشون مسئله شون رو حل می کنن ...! جای نگرانی نیست ... خوبیش اینه که زندگی، هنوز خوب جریان داره :) خدا رو شکر ... 

بچه زنده -
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دوشنبه حالم خوب نبود ! کلاس هم نرفتم ... از شبش یعنی یکشنبه شب، که بشه شبِ دوشنبه سرم درد کرد تا دوشنبه شب، یعنی شبِ سه شنبه !!! (این تیکه هاش کاملا مشهدی بازی ست ! یه جورایی عادت کردیم به خُل بازی با شب و روز هفته :)) حالا شِرا ؟؟؟ چون همون یکشنبه شب یعنی شبِ دوشنبه برای ماه مان جان وقت دکتر گرفته بودم و دو سه ساعتی تو مطب دکتر معطل شدیم و کلی صحنه دلخراش دیدم ! بعدش نمی دونم چرا خیلی خوشحال ! راهی یه مهمونی خودمونی شدیم و صاحب خونه خدا پدر بیامرز ظاهرا کلی دغدغه و حرف نگفته با همسر داشت و خب بدین ترتیب ما رو تا دو صبح که همانا در واقع بامداد دوشنبه میشه نگه داشت ...! حالا پیدا کنید سر درد فروش را :| منم که خودم اعتراف می کنم بی جنبه ! پس شد آنچه شد ...! هیچی دیگه دوشنبه رفتم دکتر که سُرم و آمپول داد و آزمایش ! اولی و دومی رو که خودم تشخیص دادم استعمالش بی مورده به جاش قرص خوردم درسته چهار ساعتی طول کشید ولی بالاخره خوب شدم خدا رو شکر ! سه شنبه هم که مجبور شدم برم آزمایش خون بدم که خب با اینکه کلی رو خودم کار کرده بودم و آمادگی قبلی داشتم و اصلا اون دو تا اسمشو نیارِ اولی رو به این هوا نزدم که فوبیای دو تا سوزن کم بشه، منتها باز طبیعتا سرنگ دیدم حالی به حالی شدم ...! به هر حال به خیر گذشت ... جواب آزمایش ها رو هم باید شنبه برم بگیرم. باز هم خدا رو شکر ...


بچه زنده -
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰

کی گفته کیفیت همیشه از کمیت بهتره ؟!!! خود من اینو یه جاهایی گفتم ولی اعتراف می کنم واقعیتش همون یه جاها هم اینو  پَروندم در واقع ! و عذرخوام از خودم، ولی باید اضافه کنم که خیلی هم بیجا نموده ام :)) مثلا شما بهت بگن یه هدیه در ابعاد منظم 50 در 50 در 50 سانتی متر داریم یکی در ابعاد جامدادی یعنی 4*8*20 کدومشو برمی داری ؟! عذرخواهم مگه خل باشی بری کوچیکه رو برداری چون قطعا توش موزه :| نه یعنی معلومه دیگه قطعا توش جامدادیه :| اصلا با این ابعاد چی جا میشه توش ؟! ها ؟! هیچی ! الان که خوب دقت می کنم می بینم همون جامدادی هم توش جا نمیشه !

حسم اینه که خیلی مثال ملموس و استراتژیکی زدم و خب طبق معمول اینو همه می دونن :| یعنی فقط منتظرم اون منی از من بخواد بیاد مثال نقض بیاره که همیشه که اینجوری نیست بلکه تو جامدادیه؛ طلایی، ساعتی، سکه ای، پولی، سوییچی چیزی باشه !!! یعنی عذرخواهم همچین با پشت دست می زنم تو دهنش که یکی از من بخوره دو تا از من های بغلیش :| چه حرفا ...! چه معنی داره ؟! من خودم END برهان خُلفم ! 

بله داشتم می فرمودم که شما احتمال 1 به 99 رو فراموش کن اصلا همچین احتمالی در جهان واقعی وجود نداره ! ما که ندیدیم :)) الان دور دورِ 4 و 96 درصدی هاست !!! یه همچین وضعیتی داریم ما ...

 الان داره یه چیزای دیگه ای هم یادم میاد که قبل ترها گفتم و بازم عذرخواهم بیخود گفتم بعدتر ها اصلاحش کردم منتها الان می خوام اصلاح ترش کنم :| اینکه آدم همیشه باید در برابر سختی ها و مشکلات بایسته !!! در این مورد شما بگو نیم درصد ! اصولا چه کاریه ایستادن ؟! ایستادن یعنی چی وایسی که چی بشه ؟! که مشکلات بزنن لِهت کنن ؟! نه جانِ من ! نه بزرگوار ! اصولا و منطقا باید دو تا پا داری دو تا دیگه هم قرض بگیری تا می تونی بدویی ! فقط بدویی  ها :) نهایتا یا دونده خوبی هستی که در این صورت خوش به سعادتت واقعا ! می دویی مشکلات به گرد پات هم نمی رسن شاید یه جایی هم اونا خسته بشن و بلکه هم، از نفس بیفتن که اون وقت تو هم وای میستی (یعنی مُرده این فعل هستم !!!) و یه لبخند ملیح بهشون می زنی و حالشو می بری دیگه ! یا اینکه مشکلات بهت می رسن و عذرخواهم دهنتو سرویس می کنن بعد هم لِهت می کنن بعدترش هم از روت رد می کشن که خب همینی که هست ! یعنی لِه که شدی لااقل غصه نخور  دیگه ! لابد تواناییت همین قدر بوده ! چیزی رو از دست ندادی !!!چی بگم ! نه یعنی همه چی رو از دست دادی اینم روش عادت می کنی ! ولی به جاش چیزی از ارزش هات کم نمیشه چون هر کسی رو به اندازه تواناییش بازخواست می کنن :)) متاسفم ! ناتوان، بیچاره، کُند، بی دست و پا، خسته نباشی واقعا ! به جای ناله یه کم فرار یاد بگیر !

دیگه اینکه ؛ آها در مورد نسبی و مطلق بودن مسائل می خواستم بیاناتم رو بفرمایم که خب بحث مفصلی ست بعدا خدمت می رسم :|

من برم گلدونامو آب بدم ...!


بچه زنده -
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰