چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۱۴ مطلب با موضوع «منِ دانشجو ...» ثبت شده است

خیلی چیزا هست که باید گفت، باید نوشت !

این روزا پُرم از حرف ! یه زمانی به بچه ها می گفتم که انسان خودش رسانه ست ... اولین رسانه ... علمی بود اعتقاد داشتم ... ولی نه اینطوری نه مثل این روزا ...! قبلنا مثل اون ضبط صوت های قدیمی بودم ! موقع مدرسه هر چی اتفاق می افتاد تو ذهنم ضبط می شد اون موقع وقتی می رسیدم خونه مثل رادیو فقط برای مان جان پخش می کردم ...! بعدترها درست زمانی که حس می کردم دارم منفجر میشم یه جزیره برای خودم دست و پا کردم ! اینجا می نوشتم، حالم خوب بود ... الان درگیرم کلی فکر کلی کار کلاس هست که انجام میدم، وقتی یه مدت نمیشه بنویسم یعنی فقط دارم ضبط می کنم ... می ترسم جا کم بیاد می ترسم مغزم بترکه یکی از همین روزا !!! 

بی خیال ؛ می بینم که باز از اون بالا پاییز آمده است ! دیگه ... تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! 


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰

کی گفته کیفیت همیشه از کمیت بهتره ؟!!! خود من اینو یه جاهایی گفتم ولی اعتراف می کنم واقعیتش همون یه جاها هم اینو  پَروندم در واقع ! و عذرخوام از خودم، ولی باید اضافه کنم که خیلی هم بیجا نموده ام :)) مثلا شما بهت بگن یه هدیه در ابعاد منظم 50 در 50 در 50 سانتی متر داریم یکی در ابعاد جامدادی یعنی 4*8*20 کدومشو برمی داری ؟! عذرخواهم مگه خل باشی بری کوچیکه رو برداری چون قطعا توش موزه :| نه یعنی معلومه دیگه قطعا توش جامدادیه :| اصلا با این ابعاد چی جا میشه توش ؟! ها ؟! هیچی ! الان که خوب دقت می کنم می بینم همون جامدادی هم توش جا نمیشه !

حسم اینه که خیلی مثال ملموس و استراتژیکی زدم و خب طبق معمول اینو همه می دونن :| یعنی فقط منتظرم اون منی از من بخواد بیاد مثال نقض بیاره که همیشه که اینجوری نیست بلکه تو جامدادیه؛ طلایی، ساعتی، سکه ای، پولی، سوییچی چیزی باشه !!! یعنی عذرخواهم همچین با پشت دست می زنم تو دهنش که یکی از من بخوره دو تا از من های بغلیش :| چه حرفا ...! چه معنی داره ؟! من خودم END برهان خُلفم ! 

بله داشتم می فرمودم که شما احتمال 1 به 99 رو فراموش کن اصلا همچین احتمالی در جهان واقعی وجود نداره ! ما که ندیدیم :)) الان دور دورِ 4 و 96 درصدی هاست !!! یه همچین وضعیتی داریم ما ...

 الان داره یه چیزای دیگه ای هم یادم میاد که قبل ترها گفتم و بازم عذرخواهم بیخود گفتم بعدتر ها اصلاحش کردم منتها الان می خوام اصلاح ترش کنم :| اینکه آدم همیشه باید در برابر سختی ها و مشکلات بایسته !!! در این مورد شما بگو نیم درصد ! اصولا چه کاریه ایستادن ؟! ایستادن یعنی چی وایسی که چی بشه ؟! که مشکلات بزنن لِهت کنن ؟! نه جانِ من ! نه بزرگوار ! اصولا و منطقا باید دو تا پا داری دو تا دیگه هم قرض بگیری تا می تونی بدویی ! فقط بدویی  ها :) نهایتا یا دونده خوبی هستی که در این صورت خوش به سعادتت واقعا ! می دویی مشکلات به گرد پات هم نمی رسن شاید یه جایی هم اونا خسته بشن و بلکه هم، از نفس بیفتن که اون وقت تو هم وای میستی (یعنی مُرده این فعل هستم !!!) و یه لبخند ملیح بهشون می زنی و حالشو می بری دیگه ! یا اینکه مشکلات بهت می رسن و عذرخواهم دهنتو سرویس می کنن بعد هم لِهت می کنن بعدترش هم از روت رد می کشن که خب همینی که هست ! یعنی لِه که شدی لااقل غصه نخور  دیگه ! لابد تواناییت همین قدر بوده ! چیزی رو از دست ندادی !!!چی بگم ! نه یعنی همه چی رو از دست دادی اینم روش عادت می کنی ! ولی به جاش چیزی از ارزش هات کم نمیشه چون هر کسی رو به اندازه تواناییش بازخواست می کنن :)) متاسفم ! ناتوان، بیچاره، کُند، بی دست و پا، خسته نباشی واقعا ! به جای ناله یه کم فرار یاد بگیر !

دیگه اینکه ؛ آها در مورد نسبی و مطلق بودن مسائل می خواستم بیاناتم رو بفرمایم که خب بحث مفصلی ست بعدا خدمت می رسم :|

من برم گلدونامو آب بدم ...!


بچه زنده -
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰

کلاس زبان خیلی خوبه ... افتاده روزای زوج، مثل امروز ... ساعت 4:30 تا 8 شب ... فکر نمی کردم تا این حد باحال باشه ! واقعا امیدوارم برای دکتری ... می خوام یه درد دل بکنم !!! هنوز هیچی شروع نکردم. جزوه ها و کتاب هایی دارم که متاسفانه نیاز هست که پرینت بگیرم و هنوز این کار رو نکردم یه جورایی یه کمی سست شدم :)) اومدم مقاله بدم گفتم چه کاریه اول بزار بعد از یه مدت کارایی که دلم می خواسته انجام بدم حالا می بینم هر چی میرم جلوتر اینقدر جذابه همین کارای کوچولو که نمی تونم دل بکنم دوباره برم سر درس :| اصلا خیلی زیادن منم که یکی یکی عین لاک پشت انجام میدم که قشنگ ذوق و شوق و کیفش بره تو روح و روانم  بشینه تو جون و تنم :)) بهانه از این بهتر ؟! از این باحال تر ؟! از این جذاب تر ؟! داریم مگه ؟! ولی آخه شِرا باید اینجوری باشه ! بدِ ماجرا اینجاست که یه خودِ مغرور و لجباز و یک کلام و البته تا حدودی فرهیخته ای هم هست درونم که خب آخر هر فکری در مورد دلبخواهی هام ! با عصبانیت میگه اصلا هر کاری دلت می خواد بکن ! هنوز چند ثانیه نگذشته یه جور خشمگین تر میگه داری هر کاری دلت می خواد می کنی ها ! بعد کاملا اعصاب ندار تر یه هو داد می زنه میگه اصلا حق نداری هر کاری دلت می خواد بکنی بچه پر رو چه معنی داره !!! زورش زیاده بی اعصاب آخرش می بینی همین منو هول میده اون وری ...

برای ناهار قرمه سبزی گذاشتم بِپُخه :) بچه زنده خودش دلش داره قِنج میره آخه طبق معمول صبحانه نخورده :/ چون کلاس زبان داشته همه کاراشو کرده فقط گلدوناشو آب نداده ...

پی نوشت : دلم خیلی خیلی براش تنگ شده ... زنگ زده بود برای تشکر ... صداش خوب بود اما نه خوشحال ... خب معلومه البته ... پشت تلفن گفت بالاخره سربازی اون روش رو هم به ما نشون داد ...! مریض شده بود سخت ظاهرا ... کاش نگفته بود ... کاش نشه هیچ وقت ... می دونه چقدر خاطرش عزیزه ... یه غمِ خاصی گرفتم ... غمِ خواهری که برادرش نیست ... خیلی کشنده ست ...

من برم گلدونامو آب بدم ...


بچه زنده -
۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

خب ... خب ... کلیدواژه مَکُش مرگ مای این روزها چیه ؟! معلومه اون چیزی که باهاش هم خودمو هم دیگرانو دق دادم و همچنان میدم همین روزها ! 

و اما پایان نامه ... این پدیده غیر عادلانه شوم که این روزها رسیده به جاهای باریکش ... جاهایی که خودم هم نمی فهمم چی به چی شده چیکار کردم ! همه چیز اونجوریه که من فکر میکنم زمان بی انتهاست براش ... فکر می کنم یعنی میشه تا اون تاریخ مگو تموم بشه ؟! و مرا ترسی مبهم فرا می گیرد که نخیر نمیشه ! کور خوندی کور ...!

همه چی جور نیست این دفعه ... من یک روزی وسطِ این وسط ها تصمیم گرفتم زبان بخونم ... چرا؟! چون چند ماهه که دکتری عین خوره داره مغزمو می خوره . الان با دو روز خوندن مثلا، یه جوری خارجی شدم که اصن فقط اسپیک اینگلیش همین :) اول خودم خودمو مسخره می کنم که به کجا چُنین شتابان ؟! کجا به سلامتی ؟ بعد خودم به خودم نهیب می زنم که تو می تونی ! الکی یعنی خیلی اعتماد به نفس دارم ! بعد یکی که نمی دونم کیه اون وسط میاد میگه سعیتو بکن ولی خیلی هم امیدوار نباش ... این کیه آخه ؟! بچه زنده که حد وسط نداشت !!!

همیشه یا شاید بهتر بگم بعضی وقت ها سر یه کارایی یه عده ناشناس یا کم شناس خواسته یا ناخواسته با حرفا و کارا و مثلا مخالفت بی خودی شون در چیزی که اصن به تو چه ست ! یه جورایی آدمو تشویق می کنن . هر چند من تو مسائل منطقی آدمِ خیلی زود تحت تاثیر قرار گرفتن نبودم و نیستم و عادت به اهمیت دادن به مخالفت دیگران در اموری که به شخصه به خود بنده ارتباط داره و لاغیر نداشتم و ندارم. ( تاکید می کنم اموری که به عنوان فرد بالغ و کاملا عاقل البته ! خودم بلدم تصمیم بگیرم و نیازی به شور و مشورت نداره ! ) ولی خب فضایی هم که نیستم ! بالاخره بعد از تکرار و اصرار یه جایی آدم میره تو فکر چرایی مخالفت اون عده در کاری که اندک ارتباط خاصی بهشون نداره . و خب اگه به نتایج مثبت برسه بالطبع ممکنه کمی انگیزه هم چاشنی میل درونیش برای به سرانجام رسوندن اون کار و هدفی که داشته می کرده، میشه دیگه ! 

من راضی، تو راضی عزیز ... گورِ ... (خاطر نشان می کنم که من خیلی خیلی مودبم!)


بچه زنده -
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۲:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

خسته شدم ! حال ندارم بنویسم آخ آخ وای وای نشد که بشه بنویسم ! و چقدر از این بابت متاسفم و یه جوریم و دلم می خواست اما پایان نامه نمی ذاره و از اینا ... :) ترجیحا حالا که فرصت هست بهتره به غر غر نگذره چون من یه پا غرغرو ام در این زمینه و اگه شروع کنم خدا می دونه که کی تموم بشه !

حالم خیلی خوبه حالمون خیلی خوبه حال همه خیلی خوب باشه ان شاءالله . با کمی تاخیر پرپوزالم رو دادم و بهتره بگم بعضی دانشگاه ها مثل دانشگاه ما یه ادا اصولی دارن به اسم دفاع پرپوزال و من الان خوش و خرم منتظر تعیین زمان دفاع پرپوزالم :| بماند که هنوز یه عالمه چیز دیگه مونده که باید ترجمه کنم و خودم بنویسم و پیاده سازی کنم ... ولی همون خوش خرم دیگه ... کار دیگه ای از دستم برنمیاد به عبارتی ! بهمن هم اگه خدا بخواد دفاع پایان نامه ... 

دیروز سالگرد ازدواجمون بود و عروسی دعوت بودیم خیلی خوش گذشت تا جایی که جا داشت جون سوزوندیم و اذیت کردیم عروس و دوماد رو :)) آها تازه یه هفته پیش شب ازدواج امیرالمومنین (ع) و حضرت فاطمه (س) هم دوباره سالگرد ازدواجمون بود و جای همه خالی رفتیم حرم ... اینقده کیف داد خیلی ها یادم اومد اسمشونو زیر لب بردم ... خدا به واسطه امام رضا (ع) حاجت همه رو برآورده کنه ان شاءالله :)

من این روزا باز مارکو پلوی درونم به شدت فعال شده ... هوا هنوز گرمه و من طبق معمول شاکیم دیگه ...! کیه که ندونه :| واسه امضای فرم ها اینقد این طرف اون طرف رفتم که خدا می دونه ... داشتم پر پر می زدم تو این هوا ...

الانم که دارم می نویسم باز خوش و خرم ناهار درست نکردم چون دیشب بهمون غذا دادن هر چند من از ماندانا خیلی خوشم نمیاد ولی ترجیحا چه کاریه دیگه اسرافه زودتر خورده بشه بهتره :) نیم ساعت پیش مان جان زنگ زدن و گفتن شب وخیزین بیاین اینجا که دل و جیگر گوسفند قربونی رو روز عید قربان آوردن با هم بخوریم :)) این شب و روزا برنامه فشرده ست اصن همش به مهمونی و بیرون می گذره حالا بدا به حال یه بیچاره ای که مثل من یه درسی هم پیشش باشه :| برقا رو خاموش کنید که من شروع کردم :)

بچه زنده -
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

شاید باورپذیر نباشد اما مان جان امسال ما را به حال خود رها کرده که خانه رو نَتِکانیم !!! چرا ؟! چون قطعا چ وصل ست به را ...! مجددا چرا ؟! چون مثلا احتمالا در ذهن شان گفته اند این دختر دو ماه و نیم دیگر کوچ می کند کرایه نمی کند حالش را بگیریم ... مثلا البته ...! 

پی نوشت : مگه خوابشو ببینیم ! نه تنها هیچکی باور نمی کنه مان جان از خیر تکوندن همه گذشته باشه با تنها که خود مان جان هم باورشون نمیشه که بذارن ما قِصِر در بریم ازین تورنمنت همگانی ! و اصولا هیچ وقت هیچکس ما رو به حال خودمان رها نمی کند، اصلا شدنی نیست همچین چیزی !!! پس همانا چون هر سال پس از تکاندن کف و سقف خانه، نوبت به در و دیوار و پنجره رسید و خب به دلایل متقن ما را و نه برادر نصف دوقلوی زیرکمان را ! تاکید می کنم ما را فرستاده اند بالای چهارپایه تا پرده ها را باز کرده و پس از شستشو مجددا نصب نماییم و خب به قهقرا که این دختر کمی، فقط کمی ترس از ارتفاع دارد ! چطور وقتی هوس پاراگلایدر می کند یاد پرده و چهارپایه نیست ! (انصافا اگر مان جان یه همچین مطلبی رو در ذهن پرورانده باشند من خودم قانع شدم هیچی دیگه حله ...!) 

لهذا باید گفت که خانه تکانی همان بود که بوده ...! شاید کمی سبک تر ... مثلا یکی دو ریشتر کمتر ... و خب برادر نصف دوقلویمان باید حسابی شکر گذار و متشکر باشد چرا که این همه موهبت و از از زیر کار در رفتن قطعا از صدقه سری عروس هیچی بلدی ست که مان جانش می خواهد طی یک دوره فشرده دو ماه و نیمه همه چیز یادش بدهد ... والسلام !


بچه زنده -
۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۱۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

کدهایی هست این وسط ...

کد برگشتن موقت او به خانه در شب تاسوعا ... کد دوباره رفتن و این بار برگشتنش برای همیشه ... کد کارهای همیشگی و ناتمام من ... کد پروژه، سمینار، پایان نامه و درس های غیر اهلی که یک جاهایی آدم را درسته قورت می دهند با پوست و استخوان و سایه ات حتی ...! کد بیرون رفتن های پی در پی ... کد ضبط کردن صدا توی گوشی ... کد سفرهای یک روزه و چند روزه ... کد دلتنگی ... کد تیر کشیدن مغز از ننوشتن ... کد من ... خود خود من ...

خواستم بنویسم نشد ... بهانه ها زیادند ... بهانه اند دیگر ... همین ... :)


بچه زنده -
۲۷ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

یکی از مقاله هایی که فرستادم اکسپت شده اون یکی نشده ! الان من به این جمعِ داوران محترم چی بگم ؟! :| همه فرضیه های منو در مورد مقوله تربیت پنبه کردن با این حرکت :)

کامنت های مقاله ریجکت شده به شرح زیر می باشد :

نظر داور اول : مناسب برای ارائه شفاهی.

نظر داور دوم : ارجاعات در نوشتار مورد نظر !

خوب ای دومی یعنی چه ؟! :| داوران محترم شما که زمان تصحیح برای کنفرانس در نظر نگرفتین چه کاریه نظر میدین دوستان ؟! الان من نظر دومی رو چی کار کنم خوبه مثلا ؟! ها ؟! :)

پی نوشت : من این مقاله دومی رو که ریجکت شد واسه این ترم لازم داشتم ... فکر کنم حداقل یکی از داورا به روح معتقد نبوده :(


بچه زنده -
۱۲ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۱ موافقین ۲ مخالفین ۰

پاییز اومد ... سال نو شد ... محرم از راه رسید ... حالم خیلی شبیه حالِ این چند ساله اخیره ...! آدما، جاها، حس ها، حتی بوها ... همه چی یه جواریی انگاری داره تکرار میشه ... این تکرار رو دوست دارم ... تکراری که تکراری نیست ... هنوز قسمتم نشده برم روضه ... زیادی مشغول بودم ... درگیر درس و مشق و یه سری خورده کار این وسط ... عقب افتادم از کاروان انگار ...


بچه زنده -
۲۷ مهر ۹۴ ، ۱۳:۰۳ موافقین ۶ مخالفین ۰

همین الان که من باید بشینم ترجمه کنم، همین الان که از هر نظر بهترین موقع ست، همین الان که فردا باید دست پر برم دانشگاه ! همین الان که راه گریزی نیست ... همین الان !!! همین الان یه عالمه چیز دیگه تو ذهنمه که داره از گوش های عزیزم می پره بیرون :| یعنی قشنگ جَنگه جنگ ...! جنگ بین خودم و خودم و خودم های دیگرم ... یه جوری که مثلا فکر می کنم که اگه الان ننویسم احتمالا دو سه تا غزل همچین درست و حسابی از دست رفته اصلا :)

پی نوشت : درسته که مقابله می کنم با این خودم و نمی نویسم اونایی که دلش می خواد و دلم می خواد ولی حداقلش اینه که الان با این یه پاراگراف زهر خودمو ریختم :) حالا مثل بچه نُقل میرم پیِ کارم ...!

بچه زنده -
۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۴۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر