چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۳۸ مطلب با موضوع «منِ درگیر» ثبت شده است

همه می دونن من عاشقِ کشکم ! کشک در زندگی من مسئله مهمیه ! اینو هم همه می دونن مثل خیلی دیگه از مسائل مهم زندگی من ! اینقدر مهم که هر چند ماه یکبار سراغ مغازه به اصطلاح من کشک فروشی  میریم که تنها جایی که در شعاع چند کیلومتری کشک های واقعی مورد علاقه منو داره ! می دونی کشک واقعی یعنی چی ؟! می فهمی شعاع چند کیلومتری یعنی چی ؟! یعنی الان روی مودم که این درد بزرگ رو با رسم نمودار توضیح نمیدم ! که یعنی هیچ کدوم از کشک های مشهد و  فاروج و این ور و اون ور از نظر من عذرخواهم به درد مفت نمی خورن ! همه رو  به امید کشکِ واقعی تست کردم که میگم  ! همه می دونن من الکی به چیزی گیر نمیدم :)

اهل کشک های این دنیا می دونن که کشک واقعی با این نمی دونم چی چی ها که روش رو با کلی آرد سفید و نمک پوشوندن و تا میزاری دهنت عین کف باز میشه و عذرخواهم حالتو دگرگون می کنه، زمین تا آسمون توفیر داره ! کشک واقعی آب دیده ست ! آفتاب مهتاب دیده ست ! سفت شده مقاوم شده ! باید بزاریش تو هاون و با چند تا ضربه تیکه ش کنی تا راحت بشه خوردش و گرنه لُپت می ترکه ! دندونات می شکنه ! یا میشه تو کشک سابی های سفالی قدیمی بسابی و بسابیش تا بشه اندازه یه فندق ! مجبورم تاکید کنم باز ... متوجهی چی میگم ؟!

فرق روش اولی و دومی رو چی ؟! می دونی ؟! یه اشاره کوچولو می کنم تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! کشک کوچولوی روش دومی رو وقتی میزاریش تو دهن دیگه سر و صدا نمی کنه ! ولی به جاش تا دلت بخواد خوش خوره ! خوش مزه ست ! راحت الحلقومه ! کشک سابی های قدیمی بد کشک سابی هایی بود ! واقعی بود ! ضُمُخت بود ... هر چند جدیدی در کار نیست ! دیگه اصن کشک سابی نیست ...

بعد از ظهری که فکری بودم تیکه کشک اولی مزه کشک فندقی دومی رو داد ! نه اینکه کسی سابیده باشدش نه ! خودش این لطافت رو داشت ! منو یاد بی بی جان انداخت ... یاد یه عالمه خاطره قدیمی که تو چند دقیقه کشک شد و خوشمزه شد و قورتشون دادم :) با مغزم کشک خوردم امروز ! بعد مدت ها ... بی بی جان هم دیگه فکر نکنم کشک سابی شو نگه داشته باشه ! یادم باشه بپرسم ازش ...

چرا لحنم قیصری شد خودمم نمی دونم !!! یه مسئله دیگه هم الان ذهنمو مشغول کرده ما به کشک قُروت هم میگیم یا همه میگن ؟! یا اصن اسم دیگه شه ؟! پس قره قُروت حکایتش چیه ؟! قضیه سببی نسَبیه ؟! قره قُروت رو الان از رو توضیحات خودم فهمیدم :) همون کشک چی شد ؟! مسئله همون کشکه هنوز ... باید برم کشکمو بسابم :| یا شاید برم مثلا ...!

پی نوشت : بابا عباس امسال هم رفت کربلا ... دو روز پیش برگشت ... پیاده روی ... اربعین ... پارسال هم رفته بود پیاده روی اربعین ... سال پیشش اما با هم رفتیم با ماشین ... اول شعبان ... سخته ولی پذیرفتم بدون من رفتنشو ! ( معادل با جمله رفتن بدون مَنِشو ! ) همون پارسال سعی کردم هضمش کنم ! یادمه اون موقع هم سخت بود !

فردا اربعینه اینجا می نویسم که باشه که بمونه ... می نویسم که دعا برای همه واجبه ... یکی هست که همیشه برای همه مون دعا می کنه ... یادش نمیره ... دعاش خوبه ... کاشکی دعای ما هم خوب بود ...

بچه زنده -
۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۴۶ موافقین ۲ مخالفین ۰

دختر کوچولوی دوستم محبوبه به دنیا اومده ...ساعت 3 صبح امروز ! ششم آبان ماه 1396 ... حس خوبیه ... دوباره و چندباره خاله شدم :) باید برم ببینمش حتما ... خیلی جایی باید برم فردا و متاسفانه ماشین جلوبندیش یه چیزیش شده ! خدا کنه تا فردا حل بشه و گرنه که باید ...!

راه رفتنی رو باید رفت همین ! حالا چه پیاده چه سواره :| هوف ...



بچه زنده -
۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

نمی دونم فحش می خورم یا نه مثلا اگه بگم " بعضی وقت ها آب و هوای فصل ها روی حال و هوای آدم ها تاثیر می گذارد " یا مثلا " در برخی موارد خصوصیت های آدم ها بسیار شبیه خصوصیت های فصل هایی ست که در آن متولد شده اند " .

یک : اولا که فحش دادن اصلا کار خوبی نیست :| بعدشم اینجا همه فرهیخته ان ! اینجا که کسی فحش نمی نویسه نهایتا تو دلشون یه چیزی میگن و رد میشن ! منتها من به همون دل هم حساسم :/ در این حد یعنی ! تازه من خودم با این سن و سال نهایتا دو سه تا اسم حیوون بی آزار و چند تا صفت خنده دار بلدم به جای فحش ! به شرافتم سوگند ! و خب این انصاف نیست ! بیایید با یکدیگر مهربان باشیم ؛ نگذارید کار به آنجا برسد که عذرخواهم خیلی خر مهرانه بگویم اصلا همینی که هست :)

دو : آیا مهمه که اینو دانشمندان گفته اند یا نگفته اند ! اولا که اصلا گفته باشن ! خیلی معلوم نیست دانشمندان این رو در کدوم فصل گفته اند :| و این مسئله خیلی مهمی ست که اونو تو فصلی که به دنیا اومدن گفتند یا نه ؟! یا مثلا گفته نباشن :| فدای سرمون !!! نه یعنی منظورم اینه که مثلا خیلی از چیزها رو هنوز دانشمندان نگفته اند پس یعنی وجود ندارند ؟! حالا بماند که دانشمندان نهایتا و غالبا در حد بضاعت، استعداد و حال و هوای خودشان می گویند در حالی که حال و هوای ما یه چیز دیگه ست اصلا :))

سه : در پاییز حتی می توان مُرد !!! " مرگِ پاییزی بر وزنِ برگِ پاییزی " بیشتر توضیح نمیدم چون اونجوری دست زیاد میشه :/

چهار : ماه ها و فصل ها دارن کم کم شبیه آدم ها میشن برای من ! مشابه این مسئله یه روزی نگران کننده بود :|

خاطره نوشت :  یه روزی میم گفت من عددهای روی ساعت رو شکل آدم های مختلف می بینم در حالت های مختلف ! وقتی دو سه تا رو گفت تا یه ربع فقط خندیدیم ! آخراش داشتیم به نتیجه می رسیدیم که حتما ببریمش پیش دکتر :) 


بچه زنده -
۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰

گفتم حرف دارم ! وقتی حرف دارم یعنی حرف دارم یعنی این !

به نظرم آدم تو زندگی تجربه هایی کسب می کنه که خوب یا بد به هر حال جزئی از گذشته و حال آدم هستن ممکنه کمرنگ بشن یا حتی برای مدت زمانی از یاد برن و فراموش بشن، اما پاک نمیشن که اگه می شد حال و روز زندگی مون این شکلی نبود ! دو حالت به ذهن آدمی مثل من می رسه اول اینکه مثلا حذفشون انتخابی یا اختیاری می بود ! ( حالا نه اینکه تو سایر موارد اختیاری و انتخابی این دنیا خیلی دقیق و درست و محشر داریم عمل می کنیم اینم روش مثلا ! ) حالا بماند !!! اون وقت یعنی مثلا همه خاطرات خوبمون رو نگه می داشتیم بدمون رو حذف می کردیم ؟! مسخره نیست ؟! فکر کن غم از دست دادن عزیزی رو پاک کنی در حالی که خاطرات خوبت با اون آدمو نگه داری ! و خب الان آدمی در کار نیست ! آدم دچار بحران وجودی میشه سر و ته هیچی مشخص نیست ! یا مثلا به دلایلی با کسی مشکل داشته باشی یا دعوا کرده باشی و این قسمت رو پاک کنی ! خب این که یعنی تجربه دوباره و تکرار همه حال های بد  که ...! برعکس این قضیه هم که خب عاقلانه نیست یعنی مثلا خاطرات خوب رو پاک کنیم و بد رو نگه داریم !!! مگه اینکه خوددرگیری یا روان پریشی  داشته باشیم که خب اون بحثش جداست !

 حالت دوم اینکه بدون استثنا بیاین فکر کنیم این قانون شامل همه خاطرات و تجربیاتمون می شد ! بازم شدنی نبود ! اون موقع در لحظه هیچ احساس و ادراکی یه هیچ چیزی نداشتیم ! بازم سر و ته هیچی مشخص نبود !!!

همه این از این شاخه به اون شاخه پریدن ها برای توضیح همون جمله بُلد شده بالا بود که خودش گویاتره ؛ گویا !!!

القصه نمیشه آدما یا چیزایی رو که یه زمانی فکرتو درگیر خودشون کردن به کل فراموش کرد ... نه نمیشه پاکِ شون کرد ... به نظرم تلاش برای از یاد بردنشون هم بی فایده ست ! اصلا چرا باید همچنین کاری کرد ؟! اتفاقا به نظرم  یه جورایی باید باهاشون کنار اومد، باهاشون زندگی کرد کم و بیش ! من فراموش نکردم ... نه خاطراتمو و نه تجربیات گذشته رو ... به نظرم خیلی هاشون در آخر یه جورایی خوب شدن !


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

تا قبلش داشتن با هم شوخی می کردن ... دو تا میدون مونده بود به خونه که مرد یه هو انگار که چیزی یادش اومده باشه با لحن جدی گفت راستی می دونی قبل از اینکه بیایم بیرون بی بی دم گوشم چی می گفت ؟! زن با همون حالت سرخوش جمله آخر رو کشید و با خنده تکرار کرد چی گفت ؟! مرد گفت هیچی ! بی بی میگه کی منو می بری کربلا ؟! بعد نگاه کوتاهی کرد انگار که بخواد عکس العمل زن رو ببینه ! زن اما، در حالی که خنده رو لبش رو جمع می کرد سرش را به طرف پنجره ماشین چرخوند و زیر لب آروم گفت : می گفتی هنوز خانومم رو نبردم بی بی جان ! بعد انگار که یه هو سر غصه ش باز شده باشه بی پرده تر و بلندتر گفت هر چند که به هر حال هنوز خیلی ها تو اولویتند ...!

به نظرم اومد مرد از این حرف حسابی جا خورد ... رفت تو فکر ! دیگه کسی چیزی نگفت ... دو دقیقه بعد روی پل جلوی خونه مرد ترمز دستی رو کشید و در حالی که در ماشین رو باز کرده بود تا پیاده بشه به صورت زن خیره شد و گفت اینطوری نگو خانوم ، بی انصافی می کنی ...! 

بازی کودکانه ای بود ! یه گوشه نشسته بودم ... صورت مرد جلوی چشمم بود، زل زده بودم بهش وقتی پیاده شد ! نگاهم تو نگاهش گره خورد ... آشفته بود انگار حرف زن بدجوری رنجونده بودش ! دلم براش سوخت ... حرفی نزدم وانمود کردم تو حال خودمم ...! صورت زن رو نمی دیدم به طرف پنجره خشک شده بود انگار ، دلم برای زن هم سوخت ... بیشتر و بیشتر ... تمام مدت فکر کردم که چرا یک دفعه انقدر غمگین شد ؟! چه قصه ای بود که یه هو خودش رو آخر صف و تنها دید ؟!!! 

پی نوشت : انگار همیشه زیر همه لایه های خوشبختیِ شهر، در پسِ همه ساعت های خوب زندگی دقیقه های کوچکِ پیچ در پیچی هست که هر از چند گاهی مثل آتشفشان فوران می کنند !!! زیر پوست شهر همیشه خبرها در هم است !!!

بچه زنده -
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

گاهی آدم ها وسط یه چیزایی قرار می گیرن ! دقیقا وسطِ وسط ... وسطِ زندگی ... وسطِ کار ... وسطِ درس ... وسطِ بقیه و وسطِ خودشون حتی ! و من الان دقیقا آخرِ همین آخریم ... یعنی دقیقا اِندِ وسط خودم بودن ! حسم چیه ؟! هیچی !!! وسط بودن همیشه هم خوب نیست ! الان؛ من که فکر می کنم این اصلا خوب نیست ...! آدم باید حداقل یکی دو اینچ از این وسط این ور تر یا اون ور تر باشه، پایین تر یا بالاتر باشه ... عذرخواهم خیلی مزخرفه ! فکر کن بالای یه سُرسُره بزرگ نشستی ... و فقط نشستی ... همین ! نه سُر میخوری، نه برمی گردی از پله ها پایین ! اون وقت خودت عصبانی هستی که چرا نمی تونی بازی کنی چرا کیف نمیده ...! چرا سُر نمی خوری ؟!!! چرا نمیری پایین پس ؟!!!

می دونم که باید از این وسط پاشم ... می دونم که می تونم و پامیشم ... فقط نمی دونم کِی ...

این نیز بگذرد اما ... تو نگران نباش عزیز ... خود درگیریِ شخصیه !!! قوای درونی خودشون مسئله شون رو حل می کنن ...! جای نگرانی نیست ... خوبیش اینه که زندگی، هنوز خوب جریان داره :) خدا رو شکر ... 

بچه زنده -
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دوشنبه حالم خوب نبود ! کلاس هم نرفتم ... از شبش یعنی یکشنبه شب، که بشه شبِ دوشنبه سرم درد کرد تا دوشنبه شب، یعنی شبِ سه شنبه !!! (این تیکه هاش کاملا مشهدی بازی ست ! یه جورایی عادت کردیم به خُل بازی با شب و روز هفته :)) حالا شِرا ؟؟؟ چون همون یکشنبه شب یعنی شبِ دوشنبه برای ماه مان جان وقت دکتر گرفته بودم و دو سه ساعتی تو مطب دکتر معطل شدیم و کلی صحنه دلخراش دیدم ! بعدش نمی دونم چرا خیلی خوشحال ! راهی یه مهمونی خودمونی شدیم و صاحب خونه خدا پدر بیامرز ظاهرا کلی دغدغه و حرف نگفته با همسر داشت و خب بدین ترتیب ما رو تا دو صبح که همانا در واقع بامداد دوشنبه میشه نگه داشت ...! حالا پیدا کنید سر درد فروش را :| منم که خودم اعتراف می کنم بی جنبه ! پس شد آنچه شد ...! هیچی دیگه دوشنبه رفتم دکتر که سُرم و آمپول داد و آزمایش ! اولی و دومی رو که خودم تشخیص دادم استعمالش بی مورده به جاش قرص خوردم درسته چهار ساعتی طول کشید ولی بالاخره خوب شدم خدا رو شکر ! سه شنبه هم که مجبور شدم برم آزمایش خون بدم که خب با اینکه کلی رو خودم کار کرده بودم و آمادگی قبلی داشتم و اصلا اون دو تا اسمشو نیارِ اولی رو به این هوا نزدم که فوبیای دو تا سوزن کم بشه، منتها باز طبیعتا سرنگ دیدم حالی به حالی شدم ...! به هر حال به خیر گذشت ... جواب آزمایش ها رو هم باید شنبه برم بگیرم. باز هم خدا رو شکر ...


بچه زنده -
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰

این منم ... من که اکنون آرام و صبور بر ارتفاعات دست نیافتنی ذهن نشسته ام ...!

نشسته ام ؟! بله قطع به یقین الان نشسته ام ! چون دیشب که رفیق جانِ مان کشیک معین تشریف داشتند که همانا خوش به حال ایشان، عملیات سختی را پشت سر نهاده ام ! عملیات پارتیزانی ! القصه که ما در سالن خیره به تلویزیون مشغول استراحت ذهن بودیم و همانا خیلی خوشحال برای خودمان کز کرده بودیم که به ناگه احساس کردیم جنبنده ای او نیز خیلی خوشحال از گوشه چشممان رد شد ! سر چرخانده و نظاره نمودیم که حجم سیاه یا شاید قهوه ای چاق و چله و بسیار زشت و چندش آوری از زیر درب ورودی ساختمان داخل گشتندی و خیلی ریلکس، با پاهای شاید نشسته و کاملا بد ترکیبش خرامان خرامان روی سنگ های سفید قدم زده به طرف کتاب خانه و کتاب های نازنین مان می رود ! و اما، ما که برای چند ثانیه ای کل فک مان از این حجم وقاحت و خونسردی و نه ترس و  انزجار و کُپ کردگی، نه قطعا نه ! به پایین سقوط کرده بود به ناگه چون تیری از چله کمان رها گشته و به سمت آشپزخانه یورش بردیم و یک عدد گاز اشک آور که همانا خدا پدر سازنده اش را بیامرزاد از کابینت بیرون کشیدیم و چون صاعقه بازگشته و ...

و اما ادامه ماجرا ...


بچه زنده -
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰
به نظرم آشپزی کردن در کل چیز خوبیه ... اما در جزء گاهی نه تنها چیز خوب و باحالی  نیست با تنها که حال آدم رو هم میگیره :| مثلا همین سحری درست کردن که من هر دفعه کلی وقت و مغز می ذارم که چی بپزم که میلم بکشه بتونم بخورم چون ماه رمضون متاسفانه خیلی خوش غذا نیستم واقعیتش ! و گرنه که هم کامل آشپزی یاد گرفتم تو این یه سال هم اگه ریا نباشه دستپختم خیلی خوب شده ! بعدش هم این رفیق ما که کلا بی ادعاست بنده خدا :| می مونه خودم ... اصلا مشکل منم من :| معلومه دیگه عادت های غذایی بین افراد یه خانواده متفاوته چه برسه به شهرهای مختلف کشور ... در مورد افطار و سحر که دیگه عجیب غریب ! مثلا ما عادت داریم افطار نون و پنیر و سبزی و نهایتا سوپی آشی چیزی می خوریم ! اون وقت سحری مثل وعده ناهار و شام پختنی درست می کنیم ! حالا قسمت جالبش اینه که وقتی افطاری مهمونی میدیم یا میریم به غیر از سوپ و آش یک دو نوع غذای به قول بنده خشک هم حتما هست دیگه ! منتها بعضیا عادت دارن وعده سحری رو مثل صبحانه می خورن و افطاری رو مفصل دیگه ... پیچیده شد یه کمی !!! بگذریم به هر حال من، افطار، فقط نون و پنیر و سبزی و سوپ، سحری هم که هر چی کَرَمتونه دیگه :)) هر چی خوشمزه تر بهتر :) که البته اینو همه می دونن ...!
حالا می رسیم به قسمت خوب آشپزی ... برای من کیک پختن اون قسمت قشنگشه :) هر چند اجالتا دو تا قالب یه شکل دارم و خب بالطبع همیشه ظاهر کیک هام شبیه همدیگه ست و طعم پودر کیک ها هم نهایتا فقط بین دو یا سه طعم مورد علاقه تغییر می کنه اما باطنشون قطعا فرق می کنه ! 
نه دُرُغ گفتم :)) همه چی عین همه فقط مناسبت ها و بی مناسبت های کیک پختنم فرق می کنه همین ! ولی به هر حال من خوشحالم ! چون نکرده کار که کار کند پروردگار نگاه کند ... ان شاءالله :))
مناسبت این دفعه هم تولد 34 سالگی رفیقِ راهمان بود ... 20 اردیبهشت ... بعد از افطار ...
بچه زنده -
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰

یه توصیه بچه زنده ای می کنم همانا همگی تو این ماه مبارکی رستگار بشیم بره ! بابا اگر کاری هست که از دستمون برمیاد یا وظیفمونه یا قولشو پیش پیش دادیم بهتره یه جوری انجامش بدیم که طرف رو بیخودی شرمنده خودمون نکنیم که عذاب وجدان بگیره یا پشیمونِ زار بشه ...! خدا رو خوش نمیاد ! دیگه خونه پُرِ پُرش با دو تا تعارف رد شه بره ! والا به خدا ...

ببین بعد افطاری چه جوری آدم رو از هم از هم درمیارن :|

بچه زنده -
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴ موافقین ۲ مخالفین ۰