چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۱۱۲ مطلب با موضوع «من و حال هایم ...» ثبت شده است

همه می دونن من عاشقِ کشکم ! کشک در زندگی من مسئله مهمیه ! اینو هم همه می دونن مثل خیلی دیگه از مسائل مهم زندگی من ! اینقدر مهم که هر چند ماه یکبار سراغ مغازه به اصطلاح من کشک فروشی  میریم که تنها جایی که در شعاع چند کیلومتری کشک های واقعی مورد علاقه منو داره ! می دونی کشک واقعی یعنی چی ؟! می فهمی شعاع چند کیلومتری یعنی چی ؟! یعنی الان روی مودم که این درد بزرگ رو با رسم نمودار توضیح نمیدم ! که یعنی هیچ کدوم از کشک های مشهد و  فاروج و این ور و اون ور از نظر من عذرخواهم به درد مفت نمی خورن ! همه رو  به امید کشکِ واقعی تست کردم که میگم  ! همه می دونن من الکی به چیزی گیر نمیدم :)

اهل کشک های این دنیا می دونن که کشک واقعی با این نمی دونم چی چی ها که روش رو با کلی آرد سفید و نمک پوشوندن و تا میزاری دهنت عین کف باز میشه و عذرخواهم حالتو دگرگون می کنه، زمین تا آسمون توفیر داره ! کشک واقعی آب دیده ست ! آفتاب مهتاب دیده ست ! سفت شده مقاوم شده ! باید بزاریش تو هاون و با چند تا ضربه تیکه ش کنی تا راحت بشه خوردش و گرنه لُپت می ترکه ! دندونات می شکنه ! یا میشه تو کشک سابی های سفالی قدیمی بسابی و بسابیش تا بشه اندازه یه فندق ! مجبورم تاکید کنم باز ... متوجهی چی میگم ؟!

فرق روش اولی و دومی رو چی ؟! می دونی ؟! یه اشاره کوچولو می کنم تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! کشک کوچولوی روش دومی رو وقتی میزاریش تو دهن دیگه سر و صدا نمی کنه ! ولی به جاش تا دلت بخواد خوش خوره ! خوش مزه ست ! راحت الحلقومه ! کشک سابی های قدیمی بد کشک سابی هایی بود ! واقعی بود ! ضُمُخت بود ... هر چند جدیدی در کار نیست ! دیگه اصن کشک سابی نیست ...

بعد از ظهری که فکری بودم تیکه کشک اولی مزه کشک فندقی دومی رو داد ! نه اینکه کسی سابیده باشدش نه ! خودش این لطافت رو داشت ! منو یاد بی بی جان انداخت ... یاد یه عالمه خاطره قدیمی که تو چند دقیقه کشک شد و خوشمزه شد و قورتشون دادم :) با مغزم کشک خوردم امروز ! بعد مدت ها ... بی بی جان هم دیگه فکر نکنم کشک سابی شو نگه داشته باشه ! یادم باشه بپرسم ازش ...

چرا لحنم قیصری شد خودمم نمی دونم !!! یه مسئله دیگه هم الان ذهنمو مشغول کرده ما به کشک قُروت هم میگیم یا همه میگن ؟! یا اصن اسم دیگه شه ؟! پس قره قُروت حکایتش چیه ؟! قضیه سببی نسَبیه ؟! قره قُروت رو الان از رو توضیحات خودم فهمیدم :) همون کشک چی شد ؟! مسئله همون کشکه هنوز ... باید برم کشکمو بسابم :| یا شاید برم مثلا ...!

پی نوشت : بابا عباس امسال هم رفت کربلا ... دو روز پیش برگشت ... پیاده روی ... اربعین ... پارسال هم رفته بود پیاده روی اربعین ... سال پیشش اما با هم رفتیم با ماشین ... اول شعبان ... سخته ولی پذیرفتم بدون من رفتنشو ! ( معادل با جمله رفتن بدون مَنِشو ! ) همون پارسال سعی کردم هضمش کنم ! یادمه اون موقع هم سخت بود !

فردا اربعینه اینجا می نویسم که باشه که بمونه ... می نویسم که دعا برای همه واجبه ... یکی هست که همیشه برای همه مون دعا می کنه ... یادش نمیره ... دعاش خوبه ... کاشکی دعای ما هم خوب بود ...

بچه زنده -
۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۴۶ موافقین ۲ مخالفین ۰

دختر کوچولوی دوستم محبوبه به دنیا اومده ...ساعت 3 صبح امروز ! ششم آبان ماه 1396 ... حس خوبیه ... دوباره و چندباره خاله شدم :) باید برم ببینمش حتما ... خیلی جایی باید برم فردا و متاسفانه ماشین جلوبندیش یه چیزیش شده ! خدا کنه تا فردا حل بشه و گرنه که باید ...!

راه رفتنی رو باید رفت همین ! حالا چه پیاده چه سواره :| هوف ...



بچه زنده -
۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

نمی دونم فحش می خورم یا نه مثلا اگه بگم " بعضی وقت ها آب و هوای فصل ها روی حال و هوای آدم ها تاثیر می گذارد " یا مثلا " در برخی موارد خصوصیت های آدم ها بسیار شبیه خصوصیت های فصل هایی ست که در آن متولد شده اند " .

یک : اولا که فحش دادن اصلا کار خوبی نیست :| بعدشم اینجا همه فرهیخته ان ! اینجا که کسی فحش نمی نویسه نهایتا تو دلشون یه چیزی میگن و رد میشن ! منتها من به همون دل هم حساسم :/ در این حد یعنی ! تازه من خودم با این سن و سال نهایتا دو سه تا اسم حیوون بی آزار و چند تا صفت خنده دار بلدم به جای فحش ! به شرافتم سوگند ! و خب این انصاف نیست ! بیایید با یکدیگر مهربان باشیم ؛ نگذارید کار به آنجا برسد که عذرخواهم خیلی خر مهرانه بگویم اصلا همینی که هست :)

دو : آیا مهمه که اینو دانشمندان گفته اند یا نگفته اند ! اولا که اصلا گفته باشن ! خیلی معلوم نیست دانشمندان این رو در کدوم فصل گفته اند :| و این مسئله خیلی مهمی ست که اونو تو فصلی که به دنیا اومدن گفتند یا نه ؟! یا مثلا گفته نباشن :| فدای سرمون !!! نه یعنی منظورم اینه که مثلا خیلی از چیزها رو هنوز دانشمندان نگفته اند پس یعنی وجود ندارند ؟! حالا بماند که دانشمندان نهایتا و غالبا در حد بضاعت، استعداد و حال و هوای خودشان می گویند در حالی که حال و هوای ما یه چیز دیگه ست اصلا :))

سه : در پاییز حتی می توان مُرد !!! " مرگِ پاییزی بر وزنِ برگِ پاییزی " بیشتر توضیح نمیدم چون اونجوری دست زیاد میشه :/

چهار : ماه ها و فصل ها دارن کم کم شبیه آدم ها میشن برای من ! مشابه این مسئله یه روزی نگران کننده بود :|

خاطره نوشت :  یه روزی میم گفت من عددهای روی ساعت رو شکل آدم های مختلف می بینم در حالت های مختلف ! وقتی دو سه تا رو گفت تا یه ربع فقط خندیدیم ! آخراش داشتیم به نتیجه می رسیدیم که حتما ببریمش پیش دکتر :) 


بچه زنده -
۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰

گفتم حرف دارم ! وقتی حرف دارم یعنی حرف دارم یعنی این !

به نظرم آدم تو زندگی تجربه هایی کسب می کنه که خوب یا بد به هر حال جزئی از گذشته و حال آدم هستن ممکنه کمرنگ بشن یا حتی برای مدت زمانی از یاد برن و فراموش بشن، اما پاک نمیشن که اگه می شد حال و روز زندگی مون این شکلی نبود ! دو حالت به ذهن آدمی مثل من می رسه اول اینکه مثلا حذفشون انتخابی یا اختیاری می بود ! ( حالا نه اینکه تو سایر موارد اختیاری و انتخابی این دنیا خیلی دقیق و درست و محشر داریم عمل می کنیم اینم روش مثلا ! ) حالا بماند !!! اون وقت یعنی مثلا همه خاطرات خوبمون رو نگه می داشتیم بدمون رو حذف می کردیم ؟! مسخره نیست ؟! فکر کن غم از دست دادن عزیزی رو پاک کنی در حالی که خاطرات خوبت با اون آدمو نگه داری ! و خب الان آدمی در کار نیست ! آدم دچار بحران وجودی میشه سر و ته هیچی مشخص نیست ! یا مثلا به دلایلی با کسی مشکل داشته باشی یا دعوا کرده باشی و این قسمت رو پاک کنی ! خب این که یعنی تجربه دوباره و تکرار همه حال های بد  که ...! برعکس این قضیه هم که خب عاقلانه نیست یعنی مثلا خاطرات خوب رو پاک کنیم و بد رو نگه داریم !!! مگه اینکه خوددرگیری یا روان پریشی  داشته باشیم که خب اون بحثش جداست !

 حالت دوم اینکه بدون استثنا بیاین فکر کنیم این قانون شامل همه خاطرات و تجربیاتمون می شد ! بازم شدنی نبود ! اون موقع در لحظه هیچ احساس و ادراکی یه هیچ چیزی نداشتیم ! بازم سر و ته هیچی مشخص نبود !!!

همه این از این شاخه به اون شاخه پریدن ها برای توضیح همون جمله بُلد شده بالا بود که خودش گویاتره ؛ گویا !!!

القصه نمیشه آدما یا چیزایی رو که یه زمانی فکرتو درگیر خودشون کردن به کل فراموش کرد ... نه نمیشه پاکِ شون کرد ... به نظرم تلاش برای از یاد بردنشون هم بی فایده ست ! اصلا چرا باید همچنین کاری کرد ؟! اتفاقا به نظرم  یه جورایی باید باهاشون کنار اومد، باهاشون زندگی کرد کم و بیش ! من فراموش نکردم ... نه خاطراتمو و نه تجربیات گذشته رو ... به نظرم خیلی هاشون در آخر یه جورایی خوب شدن !


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

... تو هیچ وقت دلت نخواسته از اینجا بری ؟ بری خارج از کشور ؟! اصلا می تونستی ؟! شرایطش بود ؟! گفتم برای چی می پرسی ! دلمو ولش کن ! آره می شد فکر کنم ! اگه می خواستم خیلی سخت نبود ! خب کجا مثلا ؟ خیلی جاها ! چند تا کشور برای زندگی و درس می تونستم برم مثلا آلمان !!! گفت منم یه موقعی هم شرایطشو داشتم هم اگه می خواستم کاری نداشت چند دفعه تا دَمِش رفتم اما پشیمون شدم ! اون موقع دلم نمی خواست هر چی فکر می کردم اهل دل کندن از آدمای دور و اطرافم نبودم ... برام سخت بود ! دلم می خواست هر موقع دلتنگ شدم براشون، زود ببینمشون اصلا همین که می دونستم فاصله کمه حالم خوب بود ... هیچی به این اندازه برام ارزش نداشت ! هیچی نمی تونست جای این حس رو بگیره ! مطمئن بودم که نمی خوام برم !

خب حالا چی شده چی ذهنتو درگیر کرده چرا به رفتن فکر می کنی ؟! دیگه دلت تنگ نمیشه یعنی ؟!

یه طوری شده یه تغییری داره منو  می بره به سمتی که می خوام اون آدم سابق نباشم در حالی که فکر می کنم هنوز هستم ! دارم پوست میندازم ! می خوام دور بشم شاید حتی به قیمت دل کندن از اونایی یه روزی بهترین شرایط رو با حال خوب کنارشون عوض نمی کردم ... اونا هنوز همونجورین ولی من ...

بی ربط نوشت یک : یادم اومد که چند وقت پیش که تو آرایشگاه داشتم موهامو رنگ می کردم یکی از آرایشگرها که یه دختر جوون بود بلند بلند می گفت همسرش عسلویه کار می کنه و شرایطشون خوبه و ... کلی تعریف کرد، به نظر زیادی راضی بود ... وقتی شنید که فلانی بعد از یه مدت کار با اینکه شرایط کاری و مالیش عالی بوده از اونجا کنده همه چیزو ول کرده تا بیاد پیش خانواده ش، با یه لحن عصبانی گفت اینقدر بدم میاد ؛ مثل شوهر من، اصلا هر کار نکنی بعضی مردا تا آخر عمرشون بچه ننه می مونن !!!

بی ربط نوشت دو : الهه به خاطر همسرش که دکترا قبول شده دارن برای زندگی میرن تبریز اونم برای پنج سال ! تازه شهریور یه سال شد که سر خونه زندگی خودشون هستن ! باهاش که حرف زدم هم خوشحال بود هم ناراحت ! دوتاش به یه اندازه ! اونم می گفت ناراحتم برای دوری برای تنهایی، منتها شاید خیلی هم بد نباشه بنا به خیلی از دلایل !!! 

نمی فهمم ! چرا همه چی داره می پیچه به هم !!!

پی نوشت : هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی دیدن، شنیدن یا خوندن اینطور مسائل برام دغدغه بشه ! اینا اصلا مهم نبود به نظرم عذرخواهم خاله زنک ترین حرف هایی بود که می شد شنید می شد بهشون فکر کرد ... الان واقعا ذهنمو درگیر می کنن ! مدت ها به جواب فکر می کنم به راه حل ! وقتی به چیزی نمی رسم دیگه دلم نمی خواد فکر کنم همین ! نکنه منم دارم پوست میندازم ؟!!!

هشدار ! دغدغه ها از آنچه به آن فکر نمی کنید به شما نزدیکترند ... تنها چیزی که ثابته اینه که به هر حال این دغدغه ها هم مثل همه چی توی این زندگی تغییر می کنن !!!


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰

خیلی چیزا هست که باید گفت، باید نوشت !

این روزا پُرم از حرف ! یه زمانی به بچه ها می گفتم که انسان خودش رسانه ست ... اولین رسانه ... علمی بود اعتقاد داشتم ... ولی نه اینطوری نه مثل این روزا ...! قبلنا مثل اون ضبط صوت های قدیمی بودم ! موقع مدرسه هر چی اتفاق می افتاد تو ذهنم ضبط می شد اون موقع وقتی می رسیدم خونه مثل رادیو فقط برای مان جان پخش می کردم ...! بعدترها درست زمانی که حس می کردم دارم منفجر میشم یه جزیره برای خودم دست و پا کردم ! اینجا می نوشتم، حالم خوب بود ... الان درگیرم کلی فکر کلی کار کلاس هست که انجام میدم، وقتی یه مدت نمیشه بنویسم یعنی فقط دارم ضبط می کنم ... می ترسم جا کم بیاد می ترسم مغزم بترکه یکی از همین روزا !!! 

بی خیال ؛ می بینم که باز از اون بالا پاییز آمده است ! دیگه ... تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل ! 


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰

تا قبلش داشتن با هم شوخی می کردن ... دو تا میدون مونده بود به خونه که مرد یه هو انگار که چیزی یادش اومده باشه با لحن جدی گفت راستی می دونی قبل از اینکه بیایم بیرون بی بی دم گوشم چی می گفت ؟! زن با همون حالت سرخوش جمله آخر رو کشید و با خنده تکرار کرد چی گفت ؟! مرد گفت هیچی ! بی بی میگه کی منو می بری کربلا ؟! بعد نگاه کوتاهی کرد انگار که بخواد عکس العمل زن رو ببینه ! زن اما، در حالی که خنده رو لبش رو جمع می کرد سرش را به طرف پنجره ماشین چرخوند و زیر لب آروم گفت : می گفتی هنوز خانومم رو نبردم بی بی جان ! بعد انگار که یه هو سر غصه ش باز شده باشه بی پرده تر و بلندتر گفت هر چند که به هر حال هنوز خیلی ها تو اولویتند ...!

به نظرم اومد مرد از این حرف حسابی جا خورد ... رفت تو فکر ! دیگه کسی چیزی نگفت ... دو دقیقه بعد روی پل جلوی خونه مرد ترمز دستی رو کشید و در حالی که در ماشین رو باز کرده بود تا پیاده بشه به صورت زن خیره شد و گفت اینطوری نگو خانوم ، بی انصافی می کنی ...! 

بازی کودکانه ای بود ! یه گوشه نشسته بودم ... صورت مرد جلوی چشمم بود، زل زده بودم بهش وقتی پیاده شد ! نگاهم تو نگاهش گره خورد ... آشفته بود انگار حرف زن بدجوری رنجونده بودش ! دلم براش سوخت ... حرفی نزدم وانمود کردم تو حال خودمم ...! صورت زن رو نمی دیدم به طرف پنجره خشک شده بود انگار ، دلم برای زن هم سوخت ... بیشتر و بیشتر ... تمام مدت فکر کردم که چرا یک دفعه انقدر غمگین شد ؟! چه قصه ای بود که یه هو خودش رو آخر صف و تنها دید ؟!!! 

پی نوشت : انگار همیشه زیر همه لایه های خوشبختیِ شهر، در پسِ همه ساعت های خوب زندگی دقیقه های کوچکِ پیچ در پیچی هست که هر از چند گاهی مثل آتشفشان فوران می کنند !!! زیر پوست شهر همیشه خبرها در هم است !!!

بچه زنده -
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

دو سالی هست که در مورد شمسی یا قمری بودن تاریخ ها با هم شوخی می کنیم :) رفیق ما اصلا خودش پایه این قسمبازی هاست ! انصافا هم کیف میده ... خوشیم ما با همین خوشی های کوچولویِ بزرگ  ...! اون موقع که خوشی هامون رو بین روزای خوب خدا تقسیم می کردیم شاید اصلا به این فکر نمی کردیم که بعدا با گردش و چرخش ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه خوشی هامون دو برابر بشه ... ولی خدا حواسش همیشه به همه هست ... خدا رو شکر :)

عید خوبیه ... عید همه مبارک ... اصلا ماه خوبیه این ماه ... باز قراره برسیم به عید غدیر و منی که ع ا ش ق این روزم ... از همین الان دلم داره قنج میره ...

سالگرد ازدواج ما هم مبارک :) سفره عقدِ تو خونه کارِ خودم بود :)


بچه زنده -
۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰

گاهی آدم ها وسط یه چیزایی قرار می گیرن ! دقیقا وسطِ وسط ... وسطِ زندگی ... وسطِ کار ... وسطِ درس ... وسطِ بقیه و وسطِ خودشون حتی ! و من الان دقیقا آخرِ همین آخریم ... یعنی دقیقا اِندِ وسط خودم بودن ! حسم چیه ؟! هیچی !!! وسط بودن همیشه هم خوب نیست ! الان؛ من که فکر می کنم این اصلا خوب نیست ...! آدم باید حداقل یکی دو اینچ از این وسط این ور تر یا اون ور تر باشه، پایین تر یا بالاتر باشه ... عذرخواهم خیلی مزخرفه ! فکر کن بالای یه سُرسُره بزرگ نشستی ... و فقط نشستی ... همین ! نه سُر میخوری، نه برمی گردی از پله ها پایین ! اون وقت خودت عصبانی هستی که چرا نمی تونی بازی کنی چرا کیف نمیده ...! چرا سُر نمی خوری ؟!!! چرا نمیری پایین پس ؟!!!

می دونم که باید از این وسط پاشم ... می دونم که می تونم و پامیشم ... فقط نمی دونم کِی ...

این نیز بگذرد اما ... تو نگران نباش عزیز ... خود درگیریِ شخصیه !!! قوای درونی خودشون مسئله شون رو حل می کنن ...! جای نگرانی نیست ... خوبیش اینه که زندگی، هنوز خوب جریان داره :) خدا رو شکر ... 

بچه زنده -
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دوشنبه حالم خوب نبود ! کلاس هم نرفتم ... از شبش یعنی یکشنبه شب، که بشه شبِ دوشنبه سرم درد کرد تا دوشنبه شب، یعنی شبِ سه شنبه !!! (این تیکه هاش کاملا مشهدی بازی ست ! یه جورایی عادت کردیم به خُل بازی با شب و روز هفته :)) حالا شِرا ؟؟؟ چون همون یکشنبه شب یعنی شبِ دوشنبه برای ماه مان جان وقت دکتر گرفته بودم و دو سه ساعتی تو مطب دکتر معطل شدیم و کلی صحنه دلخراش دیدم ! بعدش نمی دونم چرا خیلی خوشحال ! راهی یه مهمونی خودمونی شدیم و صاحب خونه خدا پدر بیامرز ظاهرا کلی دغدغه و حرف نگفته با همسر داشت و خب بدین ترتیب ما رو تا دو صبح که همانا در واقع بامداد دوشنبه میشه نگه داشت ...! حالا پیدا کنید سر درد فروش را :| منم که خودم اعتراف می کنم بی جنبه ! پس شد آنچه شد ...! هیچی دیگه دوشنبه رفتم دکتر که سُرم و آمپول داد و آزمایش ! اولی و دومی رو که خودم تشخیص دادم استعمالش بی مورده به جاش قرص خوردم درسته چهار ساعتی طول کشید ولی بالاخره خوب شدم خدا رو شکر ! سه شنبه هم که مجبور شدم برم آزمایش خون بدم که خب با اینکه کلی رو خودم کار کرده بودم و آمادگی قبلی داشتم و اصلا اون دو تا اسمشو نیارِ اولی رو به این هوا نزدم که فوبیای دو تا سوزن کم بشه، منتها باز طبیعتا سرنگ دیدم حالی به حالی شدم ...! به هر حال به خیر گذشت ... جواب آزمایش ها رو هم باید شنبه برم بگیرم. باز هم خدا رو شکر ...


بچه زنده -
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰