چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۱۴ مطلب با موضوع «وقتی همه چیز آبی بود ...» ثبت شده است

... تو هیچ وقت دلت نخواسته از اینجا بری ؟ بری خارج از کشور ؟! اصلا می تونستی ؟! شرایطش بود ؟! گفتم برای چی می پرسی ! دلمو ولش کن ! آره می شد فکر کنم ! اگه می خواستم خیلی سخت نبود ! خب کجا مثلا ؟ خیلی جاها ! چند تا کشور برای زندگی و درس می تونستم برم مثلا آلمان !!! گفت منم یه موقعی هم شرایطشو داشتم هم اگه می خواستم کاری نداشت چند دفعه تا دَمِش رفتم اما پشیمون شدم ! اون موقع دلم نمی خواست هر چی فکر می کردم اهل دل کندن از آدمای دور و اطرافم نبودم ... برام سخت بود ! دلم می خواست هر موقع دلتنگ شدم براشون، زود ببینمشون اصلا همین که می دونستم فاصله کمه حالم خوب بود ... هیچی به این اندازه برام ارزش نداشت ! هیچی نمی تونست جای این حس رو بگیره ! مطمئن بودم که نمی خوام برم !

خب حالا چی شده چی ذهنتو درگیر کرده چرا به رفتن فکر می کنی ؟! دیگه دلت تنگ نمیشه یعنی ؟!

یه طوری شده یه تغییری داره منو  می بره به سمتی که می خوام اون آدم سابق نباشم در حالی که فکر می کنم هنوز هستم ! دارم پوست میندازم ! می خوام دور بشم شاید حتی به قیمت دل کندن از اونایی یه روزی بهترین شرایط رو با حال خوب کنارشون عوض نمی کردم ... اونا هنوز همونجورین ولی من ...

بی ربط نوشت یک : یادم اومد که چند وقت پیش که تو آرایشگاه داشتم موهامو رنگ می کردم یکی از آرایشگرها که یه دختر جوون بود بلند بلند می گفت همسرش عسلویه کار می کنه و شرایطشون خوبه و ... کلی تعریف کرد، به نظر زیادی راضی بود ... وقتی شنید که فلانی بعد از یه مدت کار با اینکه شرایط کاری و مالیش عالی بوده از اونجا کنده همه چیزو ول کرده تا بیاد پیش خانواده ش، با یه لحن عصبانی گفت اینقدر بدم میاد ؛ مثل شوهر من، اصلا هر کار نکنی بعضی مردا تا آخر عمرشون بچه ننه می مونن !!!

بی ربط نوشت دو : الهه به خاطر همسرش که دکترا قبول شده دارن برای زندگی میرن تبریز اونم برای پنج سال ! تازه شهریور یه سال شد که سر خونه زندگی خودشون هستن ! باهاش که حرف زدم هم خوشحال بود هم ناراحت ! دوتاش به یه اندازه ! اونم می گفت ناراحتم برای دوری برای تنهایی، منتها شاید خیلی هم بد نباشه بنا به خیلی از دلایل !!! 

نمی فهمم ! چرا همه چی داره می پیچه به هم !!!

پی نوشت : هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی دیدن، شنیدن یا خوندن اینطور مسائل برام دغدغه بشه ! اینا اصلا مهم نبود به نظرم عذرخواهم خاله زنک ترین حرف هایی بود که می شد شنید می شد بهشون فکر کرد ... الان واقعا ذهنمو درگیر می کنن ! مدت ها به جواب فکر می کنم به راه حل ! وقتی به چیزی نمی رسم دیگه دلم نمی خواد فکر کنم همین ! نکنه منم دارم پوست میندازم ؟!!!

هشدار ! دغدغه ها از آنچه به آن فکر نمی کنید به شما نزدیکترند ... تنها چیزی که ثابته اینه که به هر حال این دغدغه ها هم مثل همه چی توی این زندگی تغییر می کنن !!!


بچه زنده -
۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰

دو سالی هست که در مورد شمسی یا قمری بودن تاریخ ها با هم شوخی می کنیم :) رفیق ما اصلا خودش پایه این قسمبازی هاست ! انصافا هم کیف میده ... خوشیم ما با همین خوشی های کوچولویِ بزرگ  ...! اون موقع که خوشی هامون رو بین روزای خوب خدا تقسیم می کردیم شاید اصلا به این فکر نمی کردیم که بعدا با گردش و چرخش ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه خوشی هامون دو برابر بشه ... ولی خدا حواسش همیشه به همه هست ... خدا رو شکر :)

عید خوبیه ... عید همه مبارک ... اصلا ماه خوبیه این ماه ... باز قراره برسیم به عید غدیر و منی که ع ا ش ق این روزم ... از همین الان دلم داره قنج میره ...

سالگرد ازدواج ما هم مبارک :) سفره عقدِ تو خونه کارِ خودم بود :)


بچه زنده -
۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰

خب خب خب ... ماه رمضون هم که تموم شد ... یک سال دیگه هم تنِ مون سالم و سلامت بود خدا رو شکر ... نیمه دوم ماه رمضون یه کم سخت گذشت به من ... منِ گرمایی همیشه تشنه که تو روزای معمولی تابستون صبح کله سحر موقع نماز هم آب می خورم، تا موقع افطار از تشنگی هلاک بودم ... واسه همین دو سه روز آخر رو یواشکی زدیم به جاده :) باحال بود ... خوش گذشت :)

هنوز سه ماه نشده از شمال برگشتیم ! خدایا این شمال رو از ما نگیر :| بعد عید فطر خیلی شلوغ شد یه دفعه ! چون هم ماه مبارک تموم شد هم شروع تابستون بود رسما ! لب ساحل عمومی بابلسر موقع شلوغی واقعا منظره خوبی نداره همه با هر وضعی توی آب میرن متاسفانه و ساحل هم که رسما تبدیل شده به زباله خونه ! یعنی واقعا اوج همت یه عده اینه که فقط آشغالاشون رو تو نایلون پلاستیکی کنن ! همین ! انگاری باز باید یکی پیدا بشه این آشغالا رو جمع و جور کنه ببره تا سطل زیاله ! والا منی که حتی دستمال کاغذی و پلاستیک فریزر ها و یه تیکه کاغذ برچسب رو شیشه ها رو جدا می کنم خیلی حرص خوردم ...

بماند ... در این مقوله که حرف حساب زیاده ! کلی حرف منقول و غیر منقول دیگه دارم که هنوز مونده ! مثلا یکیش این که دیروز رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم ... دوره فشرده مکالمه ... فکر کنم از یکشنبه شروع میشه و یک روز در میون ... بقیه حرفا هم باشه بعد :)


بچه زنده -
۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۶ موافقین ۳ مخالفین ۰

دیروز حدودا ساعت شش بعداز ظهر تلویزیون رو روشن کردم یه شبکه ای داشت آموزش یه غذای محلی خیلی شیک و مجلسی رو نشون می داد و از قیافه شمعلوم بود چقدر خوشمزه ست :| اونم چی درست زمانی که کمی و البته فقط کمی ضعف سراغ آدم میاد ! بعد که تموم شد شبکه رو عوض کردم و از قضا اون شبکه هم چیزای خوشمزه خوشمزه درست کرده بودن دورهمی و داشت نتیجه کار رو نشون می داد ! حالا ما که از اوناش نیستیم ولی خدا خیرتون بده دقیقا چند به چندین ؟! طرح استقامت سنجی مخاطبی چیزیه ما بی خبریم ! شاید آدم دلش بخواد خب !

بگذریم دیگه کم کم داره تابستون میاد ... البته تقویمیش ! چون الان زیاد زیاد همه جای کشور تقریبا خرما پزون هست ! منم که فعلا بیکار تراس کوچولوی خونه خودمون رو خوشگل موشگل کردم و منتظرم علنا تابستون بشه برم برای برداشت محصول !!! کولاک کردم :| چیز میز کاشتم ... خیار، بادمجون، گوجه فرنگی، فلفل :) البته هنوز در حد نشاست که از نمایشگاه گل خریدم و امیدوارم که به امسال برسه و بشه برداشت محصول کرد :| 

این عکس واسه یکی دو روز قبل از عیده ... الان فرق کرده یه کم پر و پیمون تر شده عکسای جدیدشو میذارم حتما :) زمستون یه پلاستیک بزرگ دور نرده های لبه تراس کشیده بودیم تا همین یه ذره جا گلخونه بشه ! و خوب هم جواب داد چون هم سرما تو اتاق نمیومد هم هواش خیلی باحال شده بود ... همه آدما دلشون سرسبزی می خواد ... آب می خواد ... باغ و بهشت می خواد ... منتها وقتی نمی رسن بهش، به یه باغچه کوچیک به یه گلدون یا یه حوض هم قناعت می کنن !



پی نوشت : مگر نه اینکه آدمی از بهشت آمده ... پس حتما دلش دوباره بهشت خواهد خواست ... با باغ ها و نهرهایی که تا ابد در زیر درخت هایش جاری باشد ...

بچه زنده -
۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

من آمده ام وای وای من آمده ام ...! چه چیزا که اتفاق نیفتاده چه چیزا که نمی خوام بگم چه کارا که نکردم چه حرفا که نمونده چه عکسایی که نزاشتم ...! ( دیالوگ کاملا مشهدی ست ) خودم هم نمی دونم چرا از آبان سر و کله م اینجا پیدا نشده ؟! کی باور می کنه :| البته که می دونم فقط قصه حسین کردِ شبستری ست که خب ترجیحا به نفع همه ست که منظومه ش رو طی چند وقت بنویسم مثلا ! 

سوم خرداد سالگرد ازدواج من و آن آقای خوب بود :) روز عروسی و شولولولولو !!! پارسال روز بعد از نیمه شعبان ... و من دقیقا روز قبلش حوالی ظهر اومدم اینجا و نوشتم :) یکسال گذشت به همین زودی ... به همین خوبی و خیری ... خدا رو شکر بی نهایت ... و البته باید خاطر نشان کنم که برای همیشه روز سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر و روز عروسی خواهد بود :| بس که انقلابی ام من ! یادمه قبلنا یه بار دیگه این جمله رو گفته بودم و فخرش رو هم فروخته بودم ولی خب خالی از لطف نیست دیگه این روزای شانسیِ انقلابیِ من !

مثلا همین الان، نگا چه روز خوبی دوباره اومدم اینجا ! روز اول ماه مبارک ... بس که مذهبی ام من، قشنگ معلومه ! و خب قطعا این هم ربطی به ریا و این دنگ و فنگا نداره ... کیه که ندونه ! همه می دونن ...! ( خدایا منو اول ببخش بعد بکش لطفا ! )

باید بگم که ...


بچه زنده -
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

امشب شهاب بارونه ها ...

بچه زنده -
۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۶ موافقین ۳ مخالفین ۰

هستم همین حوالی ... حالم خوب است و دماغم هم چاق مثلا ! هستم اما نه در آن اتاق کوچک پُر نور با دیوارهای گل گلی بنفشش ...! چهار دیواری اختباری زنده ی من ... همان که سرِ تراس یک در یک و نیمش همیشه با مان جان بحث های گل گلی داشتیم ...!

اینجا هستم ... در خانه ای با دیوارهای استخوانی ... و خب اتاق کوچکم کجا و خانه ام کجا ...! مان جان دیگر این اطراف نیست ... بابا ظهرها از سر کار اینجا نمی آید ... هیچ سفره و میزی همیشه آماده نیست ... که شاید این ها غم انگیزترین اتفاق نیفتادن های خانه ام باشد ... اما ... اما اینجا خانه ی دوست می داشتنی من است ... اینجا هر روز و هر لحظه می شود صدای  ع ش ق را شنید ... و آخ که چه حالی دارد ع ا ش ق ی ... 

بچه زنده -
۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۳ موافقین ۲ مخالفین ۰

خیالُم در دل و دل در خم زلف ... پریشان در پریشان در پریشان ...

وقتی توی صفحه مدیریت چشمم به اون آمار بازدید و نمایش جزیره کوچیک و فعلا آروم و ساکتم میفته یه حس خاصی بهم دست میده ... یه چیز آشنا ... یه ترس کوچیک ... اصلا یه جورایی دلم داره قیری ویری میره !

کی اونجاست ...؟! چی اونجاست ...؟! نمی دونم ... نه خب یعنی کمی تا قسمتی می دونم ولی نمی خوام به روی خودم بیارم که می دونم ! مثل شنیدن صدای تیک تاک یه ساعت از پشت دیوارای یه اتاق کوچیک می مونه ... در حال حاضر ذهنم خلاقم دلش می خواد فقط یه بمب ساعتی گنده اون پشت تصور کنه و خب اجالتا از این مثبت اندیشانه تر نمیشه باشه ...! چرا ؟! چون از دیشب دیسک خفیف کمرم درد می کنه ...! در واقع چهار پنج سال پیش خفیف بود الان با این شدت درد به نظرم خیلی سخیف شده :|

بیا با هم رو راست باشیم ... اینطوری زندگی بهتر میگذره ها ...! من هنوز هم می تونم با ترس های کوچیک عجیب و غریب خودم رو به رو بشم ... هنوز هم تو بعضی موارد رُک و راست بودن رو به ملاحظه کاری ترجیح میدم ... پس سلام سلام سلام :)

خودم هستم ...

 خودتون باشید لطفا ...

 

شعر از شمس العلما ربانی ...

بچه زنده -
۱۴ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۵ موافقین ۳ مخالفین ۰

اینجا همون جاست که بهش میگن شهر بهشت ! نه به خاطر خیلی ها ...! فقط به خاطر یکی ... فقط به خاطر خورشیدش ... هوای شهر بهشت از صبح بارونیه ... بوی بارون میاد ... بوی خاک خیس خورده ... بارون رحمتِ ... وقتی می باره دعاها مستجاب میشن ... خدا می دونه چقدر بارونو دوست می دارم ... اما امروز از صبح دلم گرفته ... دلم حرم می خواد ... خیلی وقته قسمتم نشده ... 

فکر می کنم تو بهشت حتما یه وقتایی بارون می باره ... از همین بارونا ... مطمئنم ...

السلام علیک یا انیس النفوس ...

بچه زنده -
۱۰ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۵۵ موافقین ۴ مخالفین ۰

آن هنگام که؛
عطر بهار نارنج،
در آن کلام مقدس پیچید ...
من؛ تو را ...
از پشت چشم هایِ بسته ام دیدم؛
خوبی های تو را و لطف تو را.
بهار نارنج را به نسیم بسپار ...
و اگر خواسته ام را خواستی؛
کتاب را به نشانِ عهدی میان ما،
با خود بردار ...
وگرنه بماند ...

و من کتاب را به نشانه عهدی میانِ مان برداشتم ...

پس سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) شد سالروز عقد من و آن رفیق عزیز ...


بچه زنده -
۱۸ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۰ موافقین ۴ مخالفین ۰