چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک عدد مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک عدد مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

۱۴ مطلب با موضوع «کاش گاهی شعری ...» ثبت شده است

 خواستم بنویسم دلیل این همه نیامدن را ... دلیل این همه تحمل دل کندن و ننوشتن را ... فکر کردم که هوف ...!  هزار و یک شب است ! و من امشب شهرزادم درونم نیست و فقط یک عدد بچه زنده شب زنده دار خالی هستم ... همین :)

تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی
تو فارق از وفور سایه هایی
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو می روی که ابر غم ببارد
به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت
تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را

آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
سحر اضافه کن به فهم آسمام
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم
من از عطش ترانه آفریدم
به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا
گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت
تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
سحر اضافه کن به فهم آسمانم
آشوبم آرامشم تویی
به هر ترانه ای سر میکشم تویی
بیا که بی تو من غم تو صد خزانم

بچه زنده -
۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

خب خب خب ... ماه رمضون هم که تموم شد ... یک سال دیگه هم تنِ مون سالم و سلامت بود خدا رو شکر ... نیمه دوم ماه رمضون یه کم سخت گذشت به من ... منِ گرمایی همیشه تشنه که تو روزای معمولی تابستون صبح کله سحر موقع نماز هم آب می خورم، تا موقع افطار از تشنگی هلاک بودم ... واسه همین دو سه روز آخر رو یواشکی زدیم به جاده :) باحال بود ... خوش گذشت :)

هنوز سه ماه نشده از شمال برگشتیم ! خدایا این شمال رو از ما نگیر :| بعد عید فطر خیلی شلوغ شد یه دفعه ! چون هم ماه مبارک تموم شد هم شروع تابستون بود رسما ! لب ساحل عمومی بابلسر موقع شلوغی واقعا منظره خوبی نداره همه با هر وضعی توی آب میرن متاسفانه و ساحل هم که رسما تبدیل شده به زباله خونه ! یعنی واقعا اوج همت یه عده اینه که فقط آشغالاشون رو تو نایلون پلاستیکی کنن ! همین ! انگاری باز باید یکی پیدا بشه این آشغالا رو جمع و جور کنه ببره تا سطل زیاله ! والا منی که حتی دستمال کاغذی و پلاستیک فریزر ها و یه تیکه کاغذ برچسب رو شیشه ها رو جدا می کنم خیلی حرص خوردم ...

بماند ... در این مقوله که حرف حساب زیاده ! کلی حرف منقول و غیر منقول دیگه دارم که هنوز مونده ! مثلا یکیش این که دیروز رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم ... دوره فشرده مکالمه ... فکر کنم از یکشنبه شروع میشه و یک روز در میون ... بقیه حرفا هم باشه بعد :)


بچه زنده -
۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۶ موافقین ۳ مخالفین ۰

امروز همه حال و هوام خلاصه شد تو این شعر زیبای سرکار خانوم " مژگان عباسلو " ی عزیزم ...

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است
هر شاخه‌ی با برگ گلاویز قشنگ است

هر خش‌خش خوشبختی و هر نم‌نم باران
تا یاد توام هرکس و هرچیز قشنگ است

کم‌صبرم و کم‌حوصله دور از تو، غمی نیست
پیمانه‌ی من پیش تو لبریز قشنگ است

موجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن پرهیز قشنگ است

بنشین و تماشا کن از این فاصله من را
فواره‌ام، افتادن من نیز قشنگ است

بنشین و ببین زردم و نارنجی و قرمز
پاییز همینست، غم‌انگیز قشنگ است…

بچه زنده -
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰

باورش برای خود منم سخته ولی واقعا یکسال گذشت :) خیلی زود گذشت ولی عالی گذشت به خیر و خوشی و شادی، به مهربونی و تفاهم و همراهی، به انسانیت و پاکی و رفاقت، به ع ش ق گذشت ... خدا روشکر ...

دوستت دارم ای به من از من نزدیکتر ...


 


بچه زنده -
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

خیالُم در دل و دل در خم زلف ... پریشان در پریشان در پریشان ...

وقتی توی صفحه مدیریت چشمم به اون آمار بازدید و نمایش جزیره کوچیک و فعلا آروم و ساکتم میفته یه حس خاصی بهم دست میده ... یه چیز آشنا ... یه ترس کوچیک ... اصلا یه جورایی دلم داره قیری ویری میره !

کی اونجاست ...؟! چی اونجاست ...؟! نمی دونم ... نه خب یعنی کمی تا قسمتی می دونم ولی نمی خوام به روی خودم بیارم که می دونم ! مثل شنیدن صدای تیک تاک یه ساعت از پشت دیوارای یه اتاق کوچیک می مونه ... در حال حاضر ذهنم خلاقم دلش می خواد فقط یه بمب ساعتی گنده اون پشت تصور کنه و خب اجالتا از این مثبت اندیشانه تر نمیشه باشه ...! چرا ؟! چون از دیشب دیسک خفیف کمرم درد می کنه ...! در واقع چهار پنج سال پیش خفیف بود الان با این شدت درد به نظرم خیلی سخیف شده :|

بیا با هم رو راست باشیم ... اینطوری زندگی بهتر میگذره ها ...! من هنوز هم می تونم با ترس های کوچیک عجیب و غریب خودم رو به رو بشم ... هنوز هم تو بعضی موارد رُک و راست بودن رو به ملاحظه کاری ترجیح میدم ... پس سلام سلام سلام :)

خودم هستم ...

 خودتون باشید لطفا ...

 

شعر از شمس العلما ربانی ...

بچه زنده -
۱۴ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۴۵ موافقین ۳ مخالفین ۰

می تکانم خانه را هر سال قبل از سال نو ...

یادگاری می چکد از لای این دیوارها ...


پیشاپیش سال نو همه مبارک :) ان شاءالله سال خوبی باشه برای همه ... پر از شادی و سلامتی ... 

سالِ تموم شدن همه دلتنگی ها ... ان شاءالله ...

 رفیق جان امشب کشیک  حرم داره ... منم دارم میرم ... یعنی دو تایی داریم میریم :) خیلی خوبه ... خیلی :)

بچه زنده -
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

پاییز داستانِ دوست داشتنیِ دستانی ست که انار دانه می کنند ...

چه کسی بود صدا زد : " ... آی آدم های خوب، روزهایتان پاییزی، پاییزتان اناری، انارهایتان بهشتی ...! "


بچه زنده -
۱۲ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۲ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۵ نظر

دست عشق از دامن دل دور باد !

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد ...

قیصر امین‌پور (عزیز ...)
بچه زنده -
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۳۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل ...
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ...؟!


بچه زنده -
۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۰۹ موافقین ۳ مخالفین ۰

شب تاریک و سنگستان و مو مست

قدح از دست مو افتاد و نشکست

نگهدارنده‌اش نیکو نگهداشت

وگرنه صد قدح نفتاده بشکست ...!

راست میگه باباطاهر ... حال و احوالی که باباطاهر تو چهار تا مصرع بیان می کنه آدم تو چند خط هم نمی تونه توضیح بده !!! دلم می خواست بهش بگم تو هم گهگاهی دو بیتی بخونی بد نیست ها ...! همش که نمیشه غزل :|

پی نوشت : تردید چیز خوبی نیست یعنی الان که اینجوری فکر می کنم ! و من اینقدر از این چیز غیر خوب دارم این روزا که بعضی از فعالیت های طبیعی و منطقی مغزم مختل شده اصلا !!! انتها نداره ... آخر آخرش به هیچی نمی رسم و این به نظرم همون بدِ ماجرای همیشگی ست ! ماه رمضون تموم شد و من هنوز یک چیزهایی رو بدهکارم ... حرف ها، کلمه ها و شاید جمله هایی ...

فکر کنم دلم گرفته. البته دلِ گرفته علاج داره اکثر اوقات :) همین الان برنامه شو برای بعد از ظهر چیدم ... هوا عالیه اینجا ... بلکه هم یکی دو پله بهتر از عالی ...

بچه زنده -
۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۱:۴۶ موافقین ۲ مخالفین ۰