چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک عدد مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

خاطراتِ یک عدد مغزِ گِردو ...!

چیزهایی هست که نمی دانی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
تمام حرف هایم، تمام دنیایم بین این دو حرف معنا می شود الف تا ی ... اما خودم میان این دو حرف محصور شده ام ... " احیائی "
من مهم نیستم یعنی از نظر من هیچ کس مهم نیست :) این افکار آدم هاست که اهمیت داره ...
افکارتون زیبا باشه ان شاءالله ...

من همین جوریم که هستم ...!

سه شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۱۰ ب.ظ

فکر کردم که خب مثلا من الان چرا اینجایم ...؟! اینجایی که هستم ...! مثلا چرا الان توی یکی از شهرستان های خراسان نیستم ! یا مثلا شهرهای دیگر ! مثلا همدان یا تهران یا اصفهان ... یا اصلا روی کشتی در حال سفر ...! به چین یا سنگاپور !!! یا توی یک خانه در برلین حتی !

یا مثلا چرا همسر آن استاد دانشگاه نشدم آن که برای آب خوردن دلش می خواست استخاره بگیرد ! یا آن پسره هتل داره که دماغش عملی بود و ناخن هایش بلند ...! با مثلا پسر عطر فروشه که مادرش گفته بود همه دخترها مثل همند ...! یا آن که کار و بار و عشقش والیبال بود ... یا آن فامیل خیلی دور که مهر قسم پزشکی اش هنوز خشک نشده بود ؟! یا آن فامیل بی کاری که خانواده اش معتقد بودند حتما در آینده کار پیدا می کند ؟! یا مثلا آن یکی که کوهنورد بود توی آن شهر دور ... یا مثلا کارمند آن اداره که همش به همه مشکوک بود ... آن برنج فروشه چرا نه ؟! آن یکی که کارمند صدا و سیما بود ...؟! آن یکی که توی سرکنسولگری ایران در آلمان بود و خانواده به همراه عکسش می خواستند بیایند ! یا آن آقاهه که با پدرش انتشاراتی داشتند ! آن یکی چرا نه که توی شرکت خودروهای وطنی کار می کرد ! آن آقا که می گفتند شغل خانوادگی شان چوبداری ست و من نمی دانستم چوبداری دیگر چه کوفتی ست ؟! آن نظامیه چرا نه ؟! آن آقا حراستیه که با اصرارها و واسطه هایش چند ماه تمام به معنی کلمه اذیتم کرد ؟! آن یکی که مشاور عمرانی شهردار تهران بود اما عشقش آشپزی کردن !!! یا چرا همسر آن برنامه نویس درگیر نشدم که دو سال تمام هاج و واج کارهایش بودم و آخرش هم نفهمیدم چند چند بود ؟! یا آن روانشناسه که قاطی بود و بلند شد ؟! آن کارمند بانک چرا نه ؟! یا مثلا پسر آن فامیل دوست داشتنی که مادر و پدرش تمام تلاششان را کردند ؟! یا مثلا این آخریه که شش ماه از سال روی آب و شش ماه روی خشکی !!! یا چه می دانم آن دیگری ها ...

جواب همه این سوال ها پیش خودم است ... پیش خودِ خودم ! خودم که بهتر از همه می داند ... خودم که بهتر از همه می دانم ...! من اهلش نبودم و نیستم خب ... اهل کات کرن ... اهل بریدن قسمت هایی از وجودم ... اهل رفتن از پیش آن هایی که تا الان عزیزترین آدم های اتفاقات و قصه هایم بوده اند ... من آدم دل کندن نیستم ... من آدم زندگی توی غربت نیستم ... من وابسته ام ...! عواطفم احساساتم وابسته است ... من هنوز که هنوزست خوب یاد نگرفته ام که همه آن ها که دوستشان داریم همیشه نیستند ... من هنوز که هنوزست وقتی به رفتن این و آن به رفتن خودم حتی توی رویا فکر می کنم گریه ام می گیرد ... من آدم سفرم اما فقط گشت و گذار نه رفتن و ماندن ... من آدم خیلی پولدار بودن به ازای از دست دادن نیستم ...

فکر کرده ام به زندگی نرمال ... به آدم های نرمال ... و آن وقت درست زمانی که تمام تصمیم هایم برای یک زندگی فردی به ثمر نشسته بود و فقط یک اعلام عمومی باقی مانده بود ... درست زمانی که دلم از همه شصت و هفتی های درگیر از تمام مجتبی ها گرفته بود ... یک مجتبی سر زده پیدا شد که من هاج و واج تمام تصمیم های گرفته شده و نشده ام ماندم ... یک مجتبی که مجتبی بود اما شصت و هفتی نه ...

۹۴/۰۶/۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
بچه زنده -